انسان باید از خدا و رسول اطاعت كند و پیرو حق باشد، نه پیرو مردم گرچه به خطا رفته باشند و به باطل گرویده باشند. همچنان كه خداوند میفرماید:
«أطیعوا الله وأطیعوا الرسول»[26]
از خدا و پیامبرش اطاعت نمایید!
ملك شاه كه به حقیقت رسید، گفت: این سخن را واگذارید و به موضوع دیگرى بپردازید.
علوى به عباسى گفت: یكى دیگر از اشتباهات اهلسنت، این است كه علىبن ابیطالب× را رها كرده و پیرو سخن گذشتگان خود شدند.
عباسى: چرا این كار اشتباه میباشد؟
علوى: چون پیامبر علىبن ابیطالب× را براى جانشینى خود تعیین كرده بود، نه آن سه نفر را. آنگاه رو به شاه كرد و ادامه داد:
اى پادشاه، اگر كسى را براى جانشینى خود تعیین نمایى، آیا لازم است كه وزیران و دولتمردان از فرمان تو تبعیت نمایند یا اینكه میتوانند جانشین تو را عزل و دیگرى را به جانشینى تو تعیین كنند؟
ملك شاه: البته لازم است از كسى كه من به جانشینى خود تعیین كرده ام پیروى نمایند و فرمان مرا درباره او اطاعت كنند.
علوى: شیعیان همین طور عمل كردهاند. آنها پیرو خلیفه اى شدهاند كه پیامبر| به دستور خداى متعال او را معین كرده است و او علىبن ابیطالب× است و غیر او را واگذاشتهاند.
عباسى به دفاع از كرده اهلسنت پرداخت و گفت: علىبن ابیطالب× شایسته خلافت نبود، چون سن او كم بود. دیگر این كه در جنگ ها، بزرگان و دلیران عرب را كشته بود، لذا عرب، خلافت او را گردن نمىنهاد. برخلاف او، ابوبكر عمر بسیارى داشت و در جنگ ها، كسى را نكشته بود!
علوى: ای پادشاه! شنیدی؟! عباسی میگوید: مردم برای تعیین شخص صلاحیتدار از خدا و رسولش داناترند. چون او سخن خدا و رسولش را در تعیین علیبن ابیطالب× نمیپذیرد؛ ولی سخن بعضی از مردم را مبنی بر اصلح بودن ابیبکر قبول مینماید. گویا خداوند دانا و حکیم، اصلح و افضل را نمیشناسد که عدهای از مردم جاهل بیایند و اصلح را انتخاب کنند. مگر خداوند متعال نفرمود:
«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالا مُبِینًا»[27]
هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد هنگامی که خداوند و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد، و هرکس خدا و رسولش را نافرمانی کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است؟!
و مگر خداى سبحان نفرموده:
«یا أیّها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرّسول إذا دعاكم لما یحییكم».[28]
«اى كسانى كه ایمان آورده اید، چون خدا و پیامبر شما را به چیزى فراخوانند كه به شما حیات میبخشد، آنان را اجابت كنید.؟!»
عباسى: هرگز! من نگفتم كه مردم از خدا و رسول او داناترند.
علوى: در این صورت، كلام تو دیگر جایى ندارد. زیرا اگر خدا و پیامبر شخصى را براى خلافت و امامت برگزینند، لازم است از او پیروى كنى، چه مردم او را بپسندند و چه نپسندند.
عباسى: شایستگىهاى علىبن ابیطالب× براى خلافت كم بود.
علوى: نخست این كه: معناى سخن تو این است كه خداوند، علىبن ابیطالب را به درستى نمىشناخت و از كمى امتیازات او اطّلاعى نداشت كه او را به خلافت برگزید و این كفرى آشكار است.
دوم این كه: واقعیت این است كه شرائط و ویژگیهاى خلافت و امامت به طور كامل در علىبن ابیطالب× جمع گشته بود، در حالى كه این امتیازات در دیگران اصلا وجود نداشت.
عباسى: آن ویژگیها چه بود؟
علوى: ویژگیها و امتیازات على× بسیار است، نخستین امتیازش این بود كه از جانب خدا و پیامبر| براى خلافت تعیین شده بود.
دیگر اینکه در همه زمینه ها از همه صحابه عالم تر و داناتر بود، چنانکه پیامبر درباره اش فرمود: «اقضاکم علی»
آگاهترین شما به امر قضاوت علی است.
و عمر بن خطاب هم می گوید:
«اقضانا علی»[29]
«داناترین ما در امر قضاوت، على است».
همچنین پیامبر فرمود:
«أنا مدینة العلم وعلىّ بابها فمن أراد المدینة والحكمة فلیأت الباب»[30]
«من شهر علمم و على دروازه آن، پس هر كس بخواهد به شهر علم و حكمت درآید باید از دروازه آن وارد شود».
و خود آن حضرت میفرماید:
«علّمنى رسول الله ألف باب من العلم یفتح لى من كل باب ألف باب»
«پیامبر خدا| هزار باب علم را به من آموخت كه از هر باب، هزار باب دیگر فراروى من گشوده شد».
بدیهى است كه عالم مقدم بر جاهل است چنانكه خداوند میفرماید:
«هل یستوى الذین یعلمون والذین لا یعلمون»[31]
«آیا كسانى كه میدانند با كسانى كه نمىدانند برابرند».
ویژگی سوم این که : آن حضرت از دیگران بی نیاز بود و در احکام به دیگران رجوع نمی کرد ولی دیگران محتاج ایشان بودند و در پیشامدها به او رجوع می کردند . مگر ابوبکر نگفته است:
«اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم»[32]
«مرا رها کنید که من بهترین شما نیستم در حالی که علی بن ابیطالب× در میان شماست».
مگر عمر بیش از هفتاد مرتبه نگفت:
«لولا علی لهلک عمر»[33]
«اگر علی نبود عمر هلاک میگشت».
و : «لاابقانی الله لمعضلة لست فیها یا ابا الحسن اى ابوالحسن»
«خدا مرا در مشكلى كه تو براى حلّ آن حضور ندارى، باقى نگذارد».
و: «لا یفتینّ أحد فى المسجد وعلىّ حاضر»[34]
«آن گاه كه على در مسجد حضور دارد، كسى دیگر حق ندارد فتوا دهد».
چهارمین امتیاز اینكه: علىبن ابیطالب× هیچگاه خدا را معصیت ننمود و غیر خدا را نپرستید و در سراسر زندگى خود، براى بتها سجده نكرد، ولى آن سه نفر، خدا را عصیان و غیر او را پرستش و براى بتها هم سجده كرده بودند و خداى تعالى میفرماید:
«لا ینال عهدى الظالمین»[35]
«عهد و پیمان من به ظالمان نمىرسد».
بدیهى است كه گنهكار، ظالم است، پس شایسته رسیدن به عهد خدا، یعنى نبوت و خلافت نیست.
ویژگى پنجم علىبن ابیطالب× این است كه: فكرى سلیم، عقلى بزرگ و رأیى درست و مستقیم داشت كه از اسلام، سرچشمه میگرفت، در حالى كه دیگران آرائى نادرست داشتند كه از شیطان نشأت میگرفت. از همینرو، ابوبكر میگفت:
«إنّ لى شیطاناً یعترینى»[36]
«من شیطانى دارم كه ملازم من است و پیوسته به سراغم میآید».
و عمر هم در جاهاى زیادى با پیامبر مخالفت نمود. عثمان نیز، فردى سست رأى و سست اراده بود كه اطرافیان نابابش در او تأثیر و نفوذ داشتند، مانند وزغ بن وزغ (مروان بن حكم) كه پیامبر، او و نسلش را جز مؤمنان لعنت كرد و كعب الاحبار یهودى و...
ملك شاه كه به شگفت آمده بود، رو به وزیر كرده، پرسید: آیا درست است كه ابوبكر گفته من شیطانى دارم كه ملازم من است و پیوسته مرا فرو میگیرد.
وزیر: این مطلب در كتابها وجود دارد.
ملك شاه: آیا صحیح است كه عمر با پیامبر مخالفت میكرد؟
وزیر: باید از علوى بپرسیم كه منظورش از این سخن چه بود؟
علوى: علماى اهلسنت در كتابهاى معتبر آوردهاند كه عمر در موارد زیادى، رأى پیامبر را نپذیرفت و با آن حضرت مخالفت نمود از جمله:
1. زمانى كه پیامبر میخواست بر جنازه عبداللهبن اُبىّ نماز گزارد، عمر با تندى و درشتى بر پیامبر اعتراض كرد به طورى كه پیامبر از آن رفتار رنجیده خاطر شد، در حالى كه خداوند میفرماید:
«والذین یؤذون رسول الله لهم عذاب الیم»[37]
«كسانى كه پیامبر خدا را آزار دهند عذاب دردناكى برایشان خواهد بود».
2. آنگاه كه پیامبر| دستور داد بین عمره تمتع و حج تمتع فاصله و جدایىانداخته شود و اجازه داد كه زن و شوهر بین عمره و حج، نزدیك هم آیند، عمر با عبارت زنندهاى به پیامبر اعتراض نمود و گفت:
«أ نحرم ومذاكیرنا تقطر منیاً؟».
پیامبر در جوابش فرمود: هرگز به این حكم ایمان نخواهى آورد. پیامبر با این جمله فهماند كه عمر از كسانى است كه به بعضى از احكام ایمان دارد و بعضى را انكار میكند.
3. در مورد متعه زنان که هیچگاه به آن ایمان نیاورد و چون به خلافت رسید، گفت:
«متعتان کانتا علی عهد رسول الله و أنا أحرمهما و أعاقب علیهما»
«دو متعه در زمان رسول خدا، حلال بود و من آنها را حرام میکنم و بر انجام آن مجازات مینمایم».
در حالی که خدای تعالی در قرآن کریم میفرماید:
««فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ»[38]
و زنانی را که متعه میکنید واجب است مهرشان را بپردازید.
مفسران گفتهاند: این آیه در مورد ازدواج موقت، نازل شد و مسلمانان هم تا زمان عمر بدان عمل مینمودند. (در نتیجه، زنا از بین رفت و جز انسان شقی، خود را بدان آلوده نمیساخت). وقتی عمر آن را تحریم کرد زنا در بین مردم رایج گردید.[39]
عمر با این کار، حکم خدا و سنت پیامبر را تعطیل نمود و زنا و گناهان زشت را رواج داد و در نتیجه، مشمول این آیه گردید:
«ومن لم یحكم بما انزل الله فأولئك هم الكافرون... الظالمون... الفاسقون»[40]
«هر كس به موجب آنچه خداوند نازل فرموده، حكم نكند (و از پیش خود احكامى را ابداع و اعلام كند)، پس از كافران... ستمكاران... و فاسقان مىباشد».
4. در صلح حدیبیه چنانكه گذشت. و دیگر مواردى كه عمر با پیامبر خدا مخالفت میكرد و او را با درشتى سخنش آزار میداد.
ملك شاه: حقیقت این است كه من هم، ازدواج موقت را نمىپسندم.
علوى: آیا قبول دارى كه این، یك حكم شرعى اسلامى است یا نه؟
ملك شاه: نه، قبول ندارم.
علوى: پس معناى آیه
«فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ»
و نیز معناى این گفته عمر:
«متعتان كانتا على عهد رسول الله وأنا أحرمهما وأعاقب علیهما»
چیست؟ آیا قول عمر بیانگر این نیست كه متعه زنان در زمان پیامبر و زمان ابوبكر و نیز بخشى از زمان خود عمر، جایز و مورد عمل بوده است تا اینكه عمر آن را ممنوع و از آن جلوگیرى كرد؟ علاوه بر آن، دلایل دیگرى بر جواز آن وجود دارد. اى پادشاه! عمر خودش متعه میكرد و عبدالله بن زبیر هم از متعه به وجود آمد.
ملك شاه كه بین خواهش نفس و قبول دلیل درمانده بود، به وزیرش گفت: نظام الملك! تو چه میگویى؟
وزیر: دلایل علوى، صحیح و بدون ایراد است، ولى چون عمر آن را ممنوع كرده، بر ما لازم است آن را بپذیریم.
علوی که از سخن وزیر به شگفت آمده بود، گفت: پیروی کردن خدا و رسول سزاوارتر است یا عمر؟ ای وزیر، مگر این آیات را نخواندهای:
«ما آتاکم الرسول فخذوه»[1]
آنچه را پیامبر برای شما آورد بدان عمل کنید.
و : «اطیعوا الرسول» پیامبر را پیروی و اطاعت کنید. و:
«لقد کان لکم فی رسول الله أسوة»
مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نیكویى میباشد.؟ و مگر این حدیث مشهور را نشنیدهاى:
«حلال محمد| حلال إلى یوم القیامة وحرام محمد| حرام إلى یوم القیامة»
«حلال رسول خدا تا روز قیامت حلال، و حرام رسول خدا تا روز قیامت حرام خواهد بود»؟
ملك شاه كه هنوز دلش آرام نگرفته بود، گفت: من به تمام احكام اسلام، ایمان دارم، ولى حكمت مشروعیتِ متعه را نمىفهمم؟ آیا یكى از شما رغبت میكند كه دختر یا خواهر خود را چند ساعتى در اختیار مردى قرار دهد؟ آیا این زشت نیست؟
علوى: چه میگویى اى پادشاه! آیا انسان رغبت میكند كه دختر یا خواهر خود را به عقد دائمى مردى درآورد كه میداند یك ساعت بعد از بهره گیرى از او، وى را طلاق میدهد؟
ملك شاه: این كار را نمىپسندم.
علوى: اما اهلسنت، معتقدند كه این عقد دائم و طلاق پس از آن، صحیح است! پس فرقى بین ازدواج موقت و ازدواج دائم وجود ندارد، جز اینكه ازدواج موقت به تمام شدن مدت تعیین شده، پایان میپذیرد ولى ازدواج دائم با طلاق. به دیگر سخن، ازدواج موقت مانند اجاره است و ازدواج دائم مانند ملكیت، كه اجاره با پایان گرفتن مدت، از بین میرود و ملكیت با فروختن و... بنابراین، قانون ازدواج موقت، بدون ایراد و صحیح است، چرا كه برطرف كننده نیاز جسم است همان گونه كه قانون ازدواج دائم كه با طلاق به هم میخورد، بى ایراد و درست است.
اى پادشاه، اكنون از تو سؤالى دارم: در مورد زنان بیوه اى كه شوهر خود را از دست دادهاند و كسى به خواستگارى آنان نمىآید، چه میگویى؟ آیا ازدواج موقت، تنها راه حل براى حفظ آنها از فساد و گناه نیست؟ و چه میگویى در مورد جوانان و مردانى كه شرائط به ایشان اجازه ازدواج دائم نمىدهد؟ آیا ازدواج موقت، تنها راه حل براى رهایى از نیروى سركش جنسى و حفظ از گناه نیست؟ آیا ازدواج موقت از زنا و لواط و عادات زشت بهتر نیست؟ اى پادشاه، من معتقدم كه باعث هر عمل زنا، لواط و استمنایى كه از مردم سر زند عمر است و او در گناه آن شریك، زیرا او ازدواج موقت را ممنوع و از انجام آن جلوگیرى كرد چنانكه در روایات آمده كه:
«از آن هنگام كه عمر از ازدواج موقت جلوگیرى كرد زنا بین مردم شیوع یافت».
اما اینكه تو (اى پادشاه) میگویى: رغبتى به آن ندارم...، اسلام هیچ كسى را بر این عمل مجبور نكرده است، همان گونه كه مجبور نیستى دخترت را به عقد كسى درآورى كه میدانى یك ساعت بعد او را طلاق میدهد. علاوه بر آن، بى رغبتى تو و دیگران نسبت به چیزى دلیل بر حرمت آن نیست. زیرا حكم خدا ثابت است و با نظریه ها و خواستههاى مردم تغییر نمىیابد.
ملك شاه دلایل و پاسخهاى علوى را شنید و چیزى نداشت كه بگوید، لذا رو به وزیر كرد و گفت: دلایل علوى در جواز ازدواج موقت محكم و استوار است!
وزیر هم كه چیزى در مقابل دلایل علوى نداشت، سخن پیشین خود را تكرار كرد و گفت: ولى علما از نظریه عمر پیروى كردهاند.
علوى از تكرار سخن پیشین وزیر به خشم آمد و گفت: نخست این كه: تنها علماى اهلسنت از نظریه عمر پیروى كردهاند، نه همه علما.
دوم این كه: آیا پیروى حكم خدا و پیامبر سزاوارتر است یا سخن عمر؟
سوم این كه: حتى علماى شما هم با رأى عمر مخالفت كردهاند.
وزیر: چگونه؟
علوى: چون عمر گفته بود:
«دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود ومن آنها را حرام میكنم: متعه حج و متعه زنان».
اگر گفته عمر صحیح است، چرا علماى شما در مورد متعه حج از او پیروى نكرده و على رغم تحریم عمر گفتهاند:
«متعه حج صحیح است»؟
و اگر سخن عمر باطل است چرا علماى شما در ممنوعیت متعه زنان از رأى او پیروى و با آن موافقت كردهاند؟
وزیر كه جوابى نداشت، ساكت شد و چیزى نگفت.
ملك شاه كه از وزیر مأیوس شد، رو به حاضران نموده گفت: چرا جواب علوى را نمىدهید؟!
یكى از دانشمندان شیعه كه نامش شیخ حسن القاسمى بود گفت: ایراد و اشكال به عمر و پیروانش وارد است. از همینرو (اى پادشاه) آنها جوابى براى جناب علوى - كه خداوند او را حفظ نماید - ندارند.
ملك شاه كه فهمید دیگر كسى جوابى ندارد، لذا دلش آرام گرفت و گفت: بنابراین، این موضوع را رها كنید و به موضوع دیگرى بپردازید.
عباسى مسأله كشورگشایىهاى عمر را مطرح كرد و گفت:
شیعیان معتقدند كه عمر هیچ فضیلتى نداشته است در حالى كه همین فتوحات و كشورگشایىهاى او، براى فضیلتش كافى است.
علوى: ما جوابهایى براى این سخن داریم:
نخست: این كه پادشاهان، كشورهاى دیگر را براى توسعه اراضى و گسترش نفوذ خود فتح میكنند، آیا این فضیلت است؟
دوم: فرض میكنیم كه فتوحات او فضیلت است، آیا فتوحات، مجوّز غصب خلافت پیامبر است و كار عمر را تصحیح میكند؟ در حالى كه پیامبر خلافت را براى او قرار نداده، بلكه علىبن ابیطالب× را براى آن سمت تعیین نموده بود. اى پادشاه! اگر تو جانشینى براى خودت تعیین نمودى، سپس كسى آمد و سلطنت را از او گرفت و خود به جایش نشست و پس از آن، مناطقى را فتح كرد و كارهاى خوبى هم انجام داد، آیا تو به فتوحات او راضى میشوى یا به سبب خلع كسى كه تو معین كرده اى و عزل جانشینت و قرار گرفتن در جاى تو بدون اجازه خودت، بر او خشمناك میگردى؟
ملك شاه: بر او خشم میگیرم و فتوحات او، گناهانش را نمىشوید.
علوى: عمر هم همین طور بود. جایگاه خلافت را غصب و بدون اجازه پیامبر بر جاى آن حضرت نشست.
سوم: فتوحات عمر اشتباه و داراى آثار و نتایج سوء و معكوس بود. چون پیامبر اسلام| هیچگاه بر دیگران هجوم نمىبرد و همه جنگهاى آن حضرت دفاعى بود. از همینرو، مردم متمایل به اسلام گردیدند و گروه گروه، به دین خدا درآمدند، چرا كه اسلام را، دین صلح و دوستى یافتند. اما عمر به شهرها حمله برد و مردم را با زور و شمشیر وادار به اسلام آوردن كرد، به همین جهت، برخى نسبت به آن بدبین شدند و آن را دین شمشیر و زور نامیدند، نه دین منطق و صلح دوستى و این مسأله باعث شد تا دشمنان اسلام زیاد شوند. بنابراین فتوحات عمر، چهره اسلام را زشت نمایاند و نتایج منفى و معكوسى به دنبال آورد.
اگر ابوبكر و عمر و عثمان، خلافت را از صاحب شرعى آن، یعنى امام علىبن ابیطالب× غصب نكرده بودند و آن حضرت خود زمام امور را بعد از پیامبر بدست میگرفت، طبق روش رسول خدا رفتار مینمود و پاى خود را جاى پاى پیامبر میگذاشت و شیوه صحیح او را به اجرا درمى آورد. این روش باعث میشد كه مردم، گروه گروه به دین اسلام درآیند و دامنه نفوذ اسلام گسترش مییافت تا همه كره زمین را فرا گیرد. اما... لا حول ولا قوة الاّ بالله العلى العظیم.
سخن كه به اینجا رسید، علوى ماجراهاى پس از پیامبر را به یاد آورد و آنچه كه بر اسلام رفته بود . . .، آه از نهادش برآمد و دستش را بر دست دیگر زد و حزن واندوه بر چهرهاش نشست.
ملك شاه كه متأثر شده بود، به عباسى گفت: چه جوابى دارى؟
عباسى كه بهت زده شده بود، گفت: من تاكنون چنین سخنى ـ با این منطق و استدلال زیبا ـ نشنیده بودم!
علوى كه چنین شنید، گفت: اكنون كه این مطالب را شنیدى و حق براى تو آشكار گردید، خلفاى خودت را ترك كن و از خلیفه شرعى پیامبر|، علىبن ابیطالب×، پیروى كن.
آنگاه افزود: كارهاى شما اهلسنت عجیب است. اصل را به فراموشى سپرده، ترك كردهاید و به فرع چسبیدهاید.
عباسى: چگونه؟
علوى: چون شما فتوحات عمر را یاد میكنید، اما فتوحات علىبن ابیطالب× را فراموش كردهاید.
عباسى: فتوحات علىبن ابیطالب× چه بوده است؟
علوى: بیشتر فتوحات و پیروزیهاى پیامبر همچون جنگ بدر، فتح خیبر، جنگهاى حنین، خندق و... به دست علىبن ابیطالب× شكل گرفته است. و اگر این پیروزیها كه اساس اسلام را به پا داشت، نبود. دیگر نه عمر میماند و نه اسلام و ایمان. شاهد این سخن، گفته پیامبر| در جنگ احزاب (خندق) است. آنگاه كه على به جنگ عمرو بن عبدود رفت، پیامبر فرمود:
«تمامى ایمان به جنگ تمامى شرك رفته است، بارخدایا! اگر میخواهى دیگر عبادت نشوى پس عبادت نمىشوى»،
یعنى اگر على كشته شود مشركان بر قتل من و دیگر مسلمانان جرأت مییابند و بعد از آن هم دیگر اسلام و ایمانى باقى نخواهد ماند.
و نیز فرمود:
«ضربة على یوم الخندق أفضل من عبادة الثقلین»[1]
«ضربتى كه على در روز خندق زد از عبادت جن و انس برتر بود».
بنابراین، درست است كه بگوییم پیدایش دین اسلام، وابسته به پیامبر بود و تداوم آن به على× بستگى داشت و به فضل خدا و مجاهدتهاى على×، اسلام تداوم یافت.
عباسى كه در مقابل سخنان علوى چیزى نداشت تا بگوید، سخن را به جاى دیگرى كشاند و گفت: فرض كنیم سخن شما در مورد خطاكار بودن عمر و غاصب بودن او و اینكه او در احكام اسلام، تغییر و تبدیل به وجود آورد، صحیح است، براى چه ابوبكر را ناخوش دارید؟
علوى: به جهت كارهاى ناشایست او كه دومورد آن را براى تو میگویم:
اول: رفتار او با دختر رسول خدا و سرور زنان عالم فاطمه زهرا÷.
دوم: جارى نكردن حدّ زنا بر مجرم زناكار، خالد بن ولید.
ملك شاه باتعجب از علوى پرسید: مگر خالدبن ولید مجرم بود؟!
علوى: آرى.
ملك شاه: جرم او چه بود؟
علوى: جرمش این بود كه ابوبكر او را به سوى صحابى بزرگوار، مالك بن نویره ـ كه پیامبر| بشارت داده بود او از اهل بهشت است ـ فرستاد و به او دستور داد كه مالك و قوم او را به قتل رساند. مالك در منطقه اى خارج مدینه منوره به سر میبرد. چون مشاهده كرد خالد با گروهى از لشكریان به سوى او میآیند به قبیله خود دستور داد تا سلاح بردارند. آنها نیز، مسلح شدند.
وقتى خالد به آنها رسید حیله كرد و به دروغ سوگند یاد كرد كه قصد بدى نسبت به آنها ندارد و اضافه كرد: ما براى جنگ با شما نیامدهایم بلكه امشب را مهمان شما هستیم.
چون خالد به خدا سوگند یاد كرد، مالك مطمئن شد و خود و قبیلهاش، اسلحه را به كنارى گذاردند. وقت نماز رسید و مالك و قبیلهاش مشغول نماز شدند، در این موقع، خالد و همراهانش بر آنها حمله كردند و كتفشان را بسته، سپس همه را به قتل رساندند.
سپس، خالد كه زیبایى همسر مالك را دیده بود، بدو میل كرد و در همان شب كه شوهرش را كشته بود، با او زنا نمود و سر مالك و قبیله او را در زیر اجاق قرار داد و با آن، غذاى زنایش را پخت و با اطرافیانش خورد.
وقتى خالد به مدینه بازگشت، عمر میخواست او را، به خاطر كشتن مسلمانان قصاص كند وبه جهت زنا با همسرمالك، براوحد جارى نماید، اما ابوبكر (باایمان!) به شدّت با آن مخالفت ورزید و مانع اجراى حدّ و قصاص گردید. با این كار، خون مسلمانان را پایمال و حدود الهى را ساقط نمود.
ملك شاه كه به شگفت آمده بود، از وزیر پرسید: آیا آنچه علوى درباره خالد و ابوبكر میگوید، درست است؟
وزیر: آرى، مورخان همین گونه آوردهاند.
ملك شاه: پس چرا برخى از مردم، او را شمشیر كشیده خدا مینامند؟
علوى: او شمشیر شكسته شیطان بود، اما از آنجایى كه دشمن علىبن ابیطالب× بود و با عمر در آتش زدن در خانه فاطمه زهرا÷ همراهى نمود، بعضى از اهلسنت او را شمشیر خدا نامیدند.
ملك شاه باتعجب گفت:
مگراهلسنت دشمنان علىبن ابیطالب× هستند؟
علوى: اگر دشمن او نیستند، چرا غاصبان حقّ او را، مدح میگویند و گرد دشمنانش حلقه میزنند و فضایل و مناقبش را انكار میكنند و كینه و دشمنى را بدانجا رسانیده كه میگویند: «ابوطالب، پدر حضرت على×، كافر از دنیا رفت» در حالى كه ابوطالب مؤمن بود و در سختترین شرایط اسلام، از پیامبر براى انجام رسالتش دفاع نمود و اسلام را یارى كرد.
ملك شاه به شگفت آمد و گفت: مگر ابوطالب، اسلام آورد؟
علوى: ابوطالب كافر نبود تا اسلام بیاورد، بلكه مؤمنى بود كه ایمان خود را پنهان میداشت و آنگاه كه رسول خدا| به پیامبرى برانگیخته شد، ابوطالب نزد او، اسلامش را ظاهر نمود. بنابراین، او سومین مسلمان بود، نخستین مسلمان علىبن ابیطالب×، پس از او، خدیجه كبرا همسر پیامبر| و سومین شخص ابوطالب× بود.
ملك شاه از وزیر پرسید: آیا سخنان علوى درباره ابوطالب صحیح است؟
وزیر: آرى، برخى از تاریخنویسان آن را ذكر كردهاند.
ملك شاه: پس براى چه در میان اهلسنت مشهور شده است كه ابوطالب، كافر از دنیا رفت؟
علوى: زیرا ابوطالب، پدر امام امیر مؤمنان على× است و كینهاى كه اهلسنت نسبت به على داشتهاند وادارشان نمود تا بگویند پدر او كافر از دنیا رفت، چنانكه كینه آنها نسبت به على×، آنهارا به كشتن حسن و حسین، سرور جوانان اهل بهشت واداشت، حتى سنىهایى كه در كربلا براى جنگ با حسین× گرد آمده بودند، اظهار داشتند:
به جهت دشمنى ما با پدرت و انتقام آنچه با بزرگان ما در جنگ بدر و حنین انجام داد، با تو میجنگیم.
ملك شاه رو به وزیر كرد وپرسید: آیا قاتلان حسین، چنین سخنى را گفتهاند؟
علوى: مورخان آوردهاند كه آنها به حسین، این سخن را گفتند.
ملك شاه كه خود طرف سخن علوى شده بود، با خوداندیشید كه شاید اهلسنت براى كارهاى خالد و ابوبكر توجیهى داشته باشند، لذا به عباسى گفت: در مقابل جریان خالد بن ولید، چه جوابى دارى؟
عباسى: ابوبكر، مصلحت را در این كار دید.
علوى كه به شگفت آمده بود، برآشفت و گفت: سبحانالله! چه مصلحتى باعث میشود كه خالد، بىگناهان را بكشد و با همسر آنها زنا نماید، آنگاه بدون حدّ و مجازات، رها شود و علاوه بر آن، فرماندهى لشكر هم به او داده شود؟ و بعد از همه اینها ابوبكر بگوید:
- او شمشیرى است كه خداوند آن را از نیام بركشیده است؟!
- آیا شمشیر خدا، كفار را میكشد یا مؤمنان را؟!
- آیا شمشیر خدا، نوامیس مسلمانان را حفظ میكند یا با زنان مسلمان زنا مینماید؟
عباسى كه اوضاع را چنین دید، با زرنگى علوى را به آرامش فراخواند و گفت: ابوبكر اشتباه كرد، اما عمر خطاى او را جبران نمود.
علوى: جبران اشتباه به این بود كه خالد براى عمل زنا، شلاق بخورد و براى كشتن مؤمنان بى گناه، كشته شود، در حالى كه عمر این چنین نكرد. پس او هم مانند ابوبكر، خطا نمود.
ملك شاه كه دید عباسى جواب درستى ندارد، موضوع دیگرى را كه علوى به آن اشاره كرده بود، مطرح كرد و گفت: اى علوى! در ابتداى گفتارت اظهار داشتى كه ابوبكر نسبت به فاطمه زهرا، دختر رسول خدا| بى ادبى كرد، بى ادبى او در مورد فاطمه چه بود؟
علوى: ابوبكر بعد از اینكه با ایجاد ترس و وحشت و استفاده از شمشیر و زور و تهدید، از مردم براى خود بیعت گرفت، افرادى مثل عمر، قنفذ، خالد بن ولید، ابوعبیده جراح و گروه دیگرى از منافقان را به در خانه على و فاطمه^ فرستاد، عمر مقدارى هیزم جلو درِ خانه فاطمه جمع كرد (همان خانه اى كه رسول خدا، بارها جلو درِ آن توقف میكرد و میفرمود:
«السلام علیكم یا اهلبیت النبوة»
«سلام بر شما اى اهلبیت پیامبر».
و هیچگاه داخل آن نمىشد مگر بعد از آنكه اجازه میگرفت) آنگاه درِ خانه را به آتش كشید. وقتى فاطمه پشت در آمد تا عمر و همراهانش را برگرداند، عمر، ضربهاى به در زد و آن چنان فاطمه را بین در و دیوار فشار داد كه فرزندش سقط شد و میخ در به سینه اش فرو رفت. پس فاطمه فریاد برآورد:
اى پدر! اى رسول خدا! ببین بعد از تو از طرف فرزند خطاب (عمر) و ابىقحافه (ابوبكر) چه بر سر ما آمد!
در این موقع عمر رو به اطرافیان خود كرد و دستور داد: فاطمه را بزنید! پس تازیانهها بر دردانه رسول خدا|و پاره تنش فرود آمد به حدّى كه بدنش مجروح شد.
این فشار سخت و ضربات تلخ، بدن فاطمه÷ را درهم شكست. او بیمار گشت و حزن واندوه بر هستىاش فرو رفت و كمى پس از وفات پدرش، زندگى را بدرود گفت. پس فاطمه شهیدِ خاندان نبوت است و به سبب ستم عمر بن خطاب، به شهادت رسیده است!
ملك شاه از وزیر پرسید: آیا سخنان علوى صحیح است؟
وزیر: آرى، سخنان علوى را در كتابهاى تاریخ دیدهام.
علوى: اینها دلیل نفرت شیعه از ابوبكر و عمر است.
وى اضافه كرد: شاهد این جنایت ابوبكر و عمر، این است كه مورخان آوردهاند كه فاطمه از دنیا رفت و در آن هنگام، بر ابوبكر و عمر غضبناك بود و پیامبر در احادیث متعددى فرموده است:
«إنّ الله یرضى لرضا فاطمة ویغضب لغضبها»
«خداوند از رضایت فاطمه خشنود و از غضب او غضبناك میشود».
و شما اى پادشاه! نیك میدانى كه سرنوشت كسى كه خداوند بر او خشم گیرد، چه خواهد بود.
ملك شاه رو به وزیركرد وگفت: آیا این حدیث صحیح است؟ آیا درست است كه فاطمه در حالى از دنیا رفت كه بر ابوبكر و عمر خشمناك بود؟
وزیر: آرى، این مطلب را محدثان و مورخان گفتهاند.
علوى شاهد دیگرى براى سخنانش آورد و گفت: اى پادشاه، مطلب دیگرى كه درستى سخنم را براى تو ثابت مینماید این است كه فاطمه÷ به علىبن ابیطالب× وصیت كرد كه ابوبكر، عمر و دیگر افرادى كه در حق او ظلم نمودند، در تشییع جنازه اش شركت نكنند و بر او نماز نگزارند و همچنین وصیت كرد كه على، قبر او را مخفى نماید تا بر سر قبرش هم حاضر نشوند. على× هم به وصایاى او عمل نمود.
ملك شاه كه از شنیدن این وصیت به تعجب فرو رفته بود، گفت: مطلب غریبى است! آیا على و فاطمه^ اینگونه عمل نمودند؟!
وزیر: مورخان این گونه آوردهاند.
علوى گوشه دیگرى از رفتار ناشایست ابوبكر و عمررا مطرح كرد و گفت: ابوبكر و عمر، ظلم و اذیت دیگرى هم در حق فاطمه÷ نمودند.
عباسى پرسید: چه اذیتى؟
علوى: آنها «فدك» را كه ملك فاطمه÷ بود، غصب نمودند.
عباسى: چه دلیلى بر غصب فدك توسط آنها وجود دارد؟
علوى: در كتب تاریخ آمده كه رسول خدا| فدك[1][2] را به فاطمه بخشید. در زمان پیامبر، فدك در اختیار فاطمه÷ بود و چون پیامبر وفات یافت، ابوبكر و عمر مأمورانى فرستادند و كارگران فاطمه را با زور و شمشیر از آنجا بیرون كردند. فاطمه÷ به ابوبكر و عمر اعتراض كرد و با آنها به محاجّه پرداخت، اما آنها به سخن وى گوش ندادند و او را به خشم آوردند و از رسیدن او به حقش جلوگیرى كردند. از همینرو، دیگر فاطمه÷ با آنها صحبت نكرد تا اینكه با ناراحتى از آنها از دنیا رفت.
عباسى: ولى عمربن عبدالعزیز در ایام خلافت خود، فدك را به فرزندان فاطمه برگرداند.
[1][2]. فدك نام قطعه زمینى بود كه بین مدینه و خیبر واقع شده و ملك پیامبر بود كه آن را به دخترش حضرت فاطمه زهرا÷ بخشید
علوى: چه فایدهاى دارد؟ اگر كسى خانه تو را غصب و تو را آواره نماید، سپس شخصى دیگر بعد از مرگ تو بیاید و خانهات را به فرزندانت برگرداند، آیا گناه غاصب را برطرف میكند؟
ملك شاه: از صحبت شما دو نفر (عباسى و علوى) چنین بر مىآید كه هر دو قبول دارید كه ابوبكر و عمر فدك را غصب نمودند.
عباسى: آرى، تاریخنویسان چنین گفتهاند.
ملك شاه پرسید: چرا آنها چنین كارى كردند؟
علوى در پاسخش گفت: زیرا آنها خلافت را غصب كرده بودند و میدانستند كه اگر فدك در دست فاطمه باقى بماند او درآمد زیاد آن را (كه بنا به گفته بعضى تواریخ به یكصد و بیست هزار دینار طلا میرسید) در بین مردم تقسیم مینماید و در این صورت، مردم دور على× جمع میشوند و این چیزى بود كه ابوبكر و عمر از آن وحشت داشتند.
ملك شاه: اگر این سخنان درست باشد، كار آنها عجیب است! واگر خلافت آن سه نفر باطل باشد، چه كسى جانشین پیامبر| خواهد بود؟
علوى: پیامبر| خودش به دستور خداى تعالى جانشینان خود را معین نمود. در كتابهاى حدیث آمده كه آن حضرت فرمود:
«الخلفاء بعدى اثناعشر بعدد نقباء بنى اسرائیل وكلّهم من قریش»
«جانشینان بعد از من، دوازده نفرند به تعداد نقیبان بنى اسرائیل و همگى آنها از قریش میباشند».
ملك شاه از وزیر پرسید: آیا پیامبر این مطلب را گفته است؟
وزیر: آرى.
ملك شاه: آن دوازده تن چه كسانى هستند؟
عباسى پیش دستى كرد و گفت: چهار تن از آنان معروفند: ابوبكر، عمر، عثمان و على.
ملك شاه: پس بقیه كیانند؟
عباسى: در مورد بقیه، بین علما اختلاف وجود دارد.
ملك شاه: آنها را بشمار.
عباسى ساكت شد.
علوى كه دید عباسى درمانده است، گفت: اى پادشاه! الان اسامى آنها را همانگونه كه در كتب علماى اهلسنت آمده است، برایت میگویم: آنها حضرت علىبن ابیطالب×، حسنبن على×، حسینبن على×، علىبن الحسین×، محمدبن على×، جعفربن محمد×، موسىبن جعفر×، علىبن موسىالرضا×، محمدبن على×، علىبن محمد×، حسنبن على× و آخرینشان حضرت مهدى# میباشند.
عباسى كه نام حضرت مهدى# را شنید، فرصت را غنیمت شمرد و گفت: اى پادشاه، گوش كنید! شیعیان میگویند «مهدى» از سال 255 تاكنون زنده است. آیا این معقول است؟ و نیز میگویند: او در آخرالزمان ظهور مینماید تا زمین را از عدل و داد پر كند بعد از آنكه از ظلم پر شده باشد.
ملك شاه رو به علوى كرد و پرسید: آیا درست است كه شما چنین اعتقادى دارید؟
علوى: آرى، درست است. چون پیامبر آن را فرموده است و راویان شیعه و سنى، آن را روایت كردهاند.
ملك شاه: چگونه ممكن است انسانى در این مدت طولانى زنده بماند؟
حالى كه قرآن درباره نوح پیامبر میفرماید:
«فلبث فیهم ألف سنة إلاّ خمسین عاماً»[1][3]
«نوح در میان قوم خود، نهصد و پنجاه سال درنگ نمود».
آیا خداوند ناتوان است كه انسانى را در این مدت طولانى زنده نگهدارد؟ مگر مرگ و زندگى به دست خداوند نیست و او بر هر چیزى توانا نمىباشد؟ علاوه بر آن، پیامبر این مطلب را بیان داشته و او راستگو و مورد تصدیق خداوند است.
ملك شاه از وزیر پرسید: آیا درست است كه پیامبر از مهدى خبر داده است، همان گونه كه علوى میگوید؟
وزیر: آرى.
ملك شاه با ناراحتى به عباسى گفت: چرا تو حقایقى را كه ما اهلسنت نیز نقل كردهایم، انكار میكنى؟
عباسى: به این جهت میترسم كه عقیده عموم مردم سست شود و دلهایشان به طرف شیعه متمایل گردد!
علوى: بنابراین تو اى عباسى، مصداق این سخن خداى تعالى هستى كه میفرماید:
«إنّ الذین یكتمون ماأنزلنا من البینات والهدى من بعد ما بیناه للناس فى الكتاب، أولئك یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون»[2][4]
«كسانى كه دلایل روشن و وسیله هدایتى را كه نازل كردهایم، بعد از آن كه در كتاب براى مردم بیان نمودیم كتمان كنند، خدا آنها را لعنت میكند و همه لعنت كنندگان نیز آنها را لعن میكنند».
پس لعنت خداى تعالى شامل تو میگردد».
سپس اضافه نمود: اى پادشاه، از عباسى سؤال كنید: آیا بر شخص عالم، محافظت از كتاب خدا و سخنان پیامبر خدا| واجب است یا محافظت از عقیده مردم عوامى كه از كتاب و سنت پیامبر منحرف گردیدهاند؟
عباسى: من از عقیده مردم محافظت میكنم تا دل آنها به طرف شیعیان تمایل پیدا نكند، چون شیعیان اهل بدعت میباشند.
علوى: در كتابهاى معتبر آمده كه پیشواى شما (عمر) اولین كسى بود كه در اسلام بدعت گذاشت و خود نیز بدان تصریح كرد و گفت:
«این بدعت خوبى است».
این كار در قضیه نماز تراویح بود كه به مردم دستور داد نماز مستحبى را با جماعت بخوانند با اینكه میدانست خدا و پیامبر، اقامه نماز مستحب به جماعت را حرام نمودهاند. بنابراین، بدعت عمر مخالفت آشكار با خدا و پیامبر میباشد.
همچنین مگر عمر با برداشتن «حىّ على خیر العمل» از اذان و جایگزین كردن «الصلاة خیر من النوم»[3][5] بدعت دیگرى نگذارد؟
مگر عمر با ابطال سهم مؤلفة القلوب از زكات به آنها برخلاف خدا و رسولش، بدعت نگذارد؟
مگر با لغو قانون متعه حج برخلاف خدا وپیامبر بدعت نگذارد؟
مگر با لغو قانون متعه زنان برخلاف خدا و پیامبر بدعت نگذارد؟
مگر با منع اجراى حدّ بر مجرم زناكار خالد بن ولید، برخلاف دستور خدا و پیامبر در اجراى حدّ بر زناكار و قاتل، بدعت نگذارد؟ و دیگر بدعتهاى شما اهلسنت و پیروان عمر.
اكنون آیا شما اهل بدعت هستید یا ما شیعیان؟[4][6]
ملك شاه كه از شنیدن بدعتهاى عمر تعجب كرده بود، رو به وزیر كرد و پرسید: آیا سخنان علوى درباره بدعتهاى عمر در دین درست است؟
وزیر: آرى، جماعتى از علما، آن را در كتابهاى خود آوردهاند.
ملك شاه: با این حال، چگونه ما از كسى پیروى كنیم كه در دین بدعت گذارده است؟!
علوى: به همین دلیل، پیروى از چنین شخصى حرام است. چون پیامبر خدا| فرموده است:
«كلّ بدعة ضلالة وكلّ ضلالة فى النار»
«هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش خواهد بود».
پس تمام كسانى كه از بدعتهاى عمر پیروى میكنند ـ و از مسأله اطلاع هم دارند ـ بدون شك از اهل آتشند.
عباسى در صدد توجیه برآمد و گفت: اما پیشوایان مذاهب (چهارگانه) عمل عمر را تأیید كردهاند.
علوى: اى پادشاه، این هم (پیروى از سران مذاهب چهارگانه) بدعت دیگرى است.
ملك شاه: چگونه؟
علوى: چون پیشوایان این مذاهب، یعنى ابوحنیفه و مالك بن انس و شافعى و احمد بن حنبل، در زمان پیامبر| نبودند، بلكه حدود دویست سال بعد به دنیا آمدند. بنابراین، آیا مسلمانان در این مدت كه آنها وجود نداشته، بر باطل و گمراهى بودند؟ علاوه بر آن چه دلیلى بر منحصر كردن مذاهب به آن چهار مذهب و پیروى نكردن از دیگر فقها وجود دارد؟ آیا پیامبر بدان وصیت كرده بود؟
ملك شاه به عباسى گفت: اى عباسى، چه میگویى؟
عباسى: آنها از دیگران عالم تر بودند.
ملك شاه: آیا علم همه دانشمندانى كه پس ازاینها آمدهاند ازاینها كمتربوده است كه نمىتوانیم ازآنها پیروى كنیم، اما علم آن چهارنفر باید پیروى شود؟
عباسى: شیعیان هم از مذهب جعفر صادق پیروى میكنند.
علوى: ما بدین جهت از مذهب امام صادق× پیروى میكنیم كه مذهب او، مذهب پیامبر خدا است. زیرا او از خاندانى است كه خداوند درباره آنها فرموده است:
«إنّما یرید الله لیذهب عنكم الرجس ویطهركم تطهیراً»[5][7]
«خداوند فقط میخواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاك و پاكیزه گرداند».
ما از همه ائمه دوازده گانه پیروى میكنیم، ولى از آن جهت كه امام صادق× بیشتر از سایر ائمه، امكان نشر علم تفسیر و حدیث و احكام را پیدا نمود به طورى كه در مجلس درس او چهار هزار شاگرد[6][8] حاضر میشدند و آن حضرت توانست نشانه ها و احكام دین اسلام را بعد از آن كه اموى ها و عباسى ها در صدد نابودى آن بودند، تجدید نماید، شیعه به تجدید كننده مذهب، یعنى امام صادق× منسوب و جعفرى خوانده شد.
ملك شاه به عباسى گفت: سخن تو چیست؟
عباسى: تقلید سران مذاهب چهارگانه، عادتى است كه ما اهلسنت آن را برگزیده ایم.
علوى: هرگز، بلكه بعضى از فرمانروایان وحاكمانتان، شمارا بدان مجبور نمودند و شما نیز، كوركورانه و بدون دلیل و برهان، از آنها پیروى كردید.
عباسى ساكت شد.
علوى: اى پادشاه، اگر عباسى با این حالت بمیرد من شهادت میدهم كه او از اهل آتش است.
ملك شاه: از كجا فهمیدى كه او اهل آتش است؟
علوى: زیرا در كتب حدیث آمده كه رسول خدا| فرمود:
«من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیة»[7][9]
«كسى كه بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مانند مردم زمان جاهلیت (دوره شرك و بت پرستى) از دنیا رفته است».
حال از عباسى بپرسید كه: امام زمان او، كیست؟
عباسى سكوت خود را شكست و گفت: این روایت از پیامبر خدا نرسیده است.ملك شاه از وزیر پرسید: آیا این حدیث از پیامبر روایت شده است؟وزیر: آرى، نقل شده است.ملك شاه به خشم آمد و گفت: اى عباسى، گمان میكردم كه تو مورد وثوق هستى، اما الان دروغگویى تو براى من آشكار شد.عباسى: من امام زمان خود را میشناسم.علوى: او كیست؟عباسى: پادشاه، امام زمان من است.علوى: اى پادشاه! بدانید كه او دروغ میگوید و این سخن او چیزى جز تملق و چاپلوسى نیست.ملك شاه: آرى، میدانم كه او دروغ میگوید و خود را هم میشناسم و میدانم كه صلاحیت ندارم كه امام زمان مردم باشم. زیرا من، دانش چندانى ندارم و بیشتر وقت خود را صرف شكار و اداره مملكت میكنم.آنگاه پرسید: اى علوى، امام زمان تو كیست؟علوى: به عقیده من امام زمان، حضرت مهدى# است، همان گونه كه قبلا گفتیم كه پیامبر| از او خبر داده است. پس كسى كه او را بشناسد مسلمان میمیرد و اهل بهشت میباشد و كسى كه او را نشناسد مانند مردم زمان جاهلیت میمیرد و با آنها در آتش میسوزد.سخن علوى كه به اینجا رسید، ملك شاه چهره شكفت و لبخند بر لبانش نشست و رو به حاضران نمود و گفت:بدانید كه من از لابلاى این گفتگوها، اطمینان پیدا كردم و دانستم كه حق با شیعه است و اعتقاداتشان درست است. و اهلسنت به باطل گراییدهاند و از راه راست، منحرف شدهاند. من از كسانى هستم كه وقتى حق را بشناسند به آن اقرار میكنند و در دنیا، به باطل نگرایم و در نتیجه، در اخرت، دوزخى نمىباشم. بنابراین، من در برابر شما، تشیّع خود را اعلام میكنم و كسى كه دوست دارد با من باشد باید به بركت خدا و رضایت او، شیعه شود و خود را از تاریكىهاى باطل خارج به سوى روشنایى حق به در برد.نظام الملك وزیر نیز گفت: من در زمان تحصیل خود به این حقیقت رسیده بودم كه مذهب تشیّع، بر حق است و