:: سلام کاربر مهمان به یو کلوب خوش آمدی. :: ورود :: ثبت نام        
اخبار :: تعداد خبر ارسالی : 35 خبر
راهي به سوي حقيقت مناظره بين شيعه وسني(5و6و7)

راهی به سوی حقیقت (قسمت پنجم)





 


انسان باید از خدا و رسول اطاعت كند و پیرو حق باشد، نه پیرو مردم گرچه به خطا رفته باشند و به باطل گرویده باشند. همچنان كه خداوند می‌فرماید:


«أطیعوا الله وأطیعوا الرسول»[26]


از خدا و پیامبرش اطاعت نمایید!


ملك شاه كه به حقیقت رسید، گفت: این سخن را واگذارید و به موضوع دیگرى بپردازید.


علوى به عباسى گفت: یكى دیگر از اشتباهات اهل‌سنت، این است كه على‌بن ابیطالب× را رها كرده و پیرو سخن گذشتگان خود شدند.


عباسى: چرا این كار اشتباه می‌باشد؟


علوى: چون پیامبر على‌بن ابیطالب× را براى جانشینى خود تعیین كرده بود، نه آن سه نفر را. آنگاه رو به شاه كرد و ادامه داد:


اى پادشاه، اگر كسى را براى جانشینى خود تعیین نمایى، آیا لازم است كه وزیران و دولتمردان از فرمان تو تبعیت نمایند یا اینكه می‌توانند جانشین تو را عزل و دیگرى را به جانشینى تو تعیین كنند؟


ملك شاه: البته لازم است از كسى كه من به جانشینى خود تعیین كرده ام پیروى نمایند و فرمان مرا درباره او اطاعت كنند.




 


 


 


علوى: شیعیان همین طور عمل كرده‌اند. آنها پیرو خلیفه اى شده‌اند كه پیامبر| به دستور خداى متعال او را معین كرده است و او على‌بن ابیطالب× است و غیر او را واگذاشته‌اند.


عباسى به دفاع از كرده اهل‌سنت پرداخت و گفت: على‌بن ابیطالب× شایسته خلافت نبود، چون سن او كم بود. دیگر این كه در جنگ ها، بزرگان و دلیران عرب را كشته بود، لذا عرب، خلافت او را گردن نمى‌نهاد. برخلاف او، ابوبكر عمر بسیارى داشت و در جنگ ها، كسى را نكشته بود!


علوى: ای پادشاه! شنیدی؟! عباسی می‌گوید: مردم برای تعیین شخص صلاحیت‌دار از خدا و رسولش داناترند. چون او سخن خدا و رسولش را در تعیین علی‌بن ابیطالب× نمی‌پذیرد؛ ولی سخن بعضی از مردم را مبنی بر اصلح بودن ابی‌بکر قبول می‌نماید. گویا خداوند دانا و حکیم، اصلح و افضل را نمی‌شناسد که عده‌ای از مردم جاهل بیایند و اصلح را انتخاب کنند. مگر خداوند متعال نفرمود:


«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالا مُبِینًا»[27]


هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد هنگامی که خداوند و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد، و هرکس خدا و رسولش را نافرمانی کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است؟!


و مگر خداى سبحان نفرموده:


«یا أیّها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرّسول إذا دعاكم لما یحییكم».[28]


«اى كسانى كه ایمان آورده اید، چون خدا و پیامبر شما را به چیزى فراخوانند كه به شما حیات می‌بخشد، آنان را اجابت كنید.؟!»


عباسى: هرگز! من نگفتم كه مردم از خدا و رسول او داناترند.


علوى: در این صورت، كلام تو دیگر جایى ندارد. زیرا اگر خدا و پیامبر شخصى را براى خلافت و امامت برگزینند، لازم است از او پیروى كنى، چه مردم او را بپسندند و چه نپسندند.


عباسى: شایستگى‌هاى على‌بن ابیطالب× براى خلافت كم بود.


علوى: نخست این كه: معناى سخن تو این است كه خداوند، على‌بن ابیطالب را به درستى نمى‌شناخت و از كمى امتیازات او اطّلاعى نداشت كه او را به خلافت برگزید و این كفرى آشكار است.


دوم این كه: واقعیت این است كه شرائط و ویژگیهاى خلافت و امامت به طور كامل در على‌بن ابیطالب× جمع گشته بود، در حالى كه این امتیازات در دیگران اصلا وجود نداشت.


عباسى: آن ویژگیها چه بود؟


علوى: ویژگیها و امتیازات على× بسیار است، نخستین امتیازش این بود كه از جانب خدا و پیامبر| براى خلافت تعیین شده بود.


دیگر اینکه در همه زمینه ها از همه صحابه عالم تر و داناتر بود، چنانکه پیامبر درباره اش فرمود: «اقضاکم علی»


آگاهترین شما به امر قضاوت علی است.


و عمر بن خطاب هم می گوید:


«اقضانا علی»[29]


«داناترین ما در امر قضاوت، على است».


همچنین پیامبر فرمود:


«أنا مدینة العلم وعلىّ بابها فمن أراد المدینة والحكمة فلیأت الباب»[30]


«من شهر علمم و على دروازه آن، پس هر كس بخواهد به شهر علم و حكمت درآید باید از دروازه آن وارد شود».


و خود آن حضرت می‌فرماید:


«علّمنى رسول الله ألف باب من العلم یفتح لى من كل باب ألف باب»


«پیامبر خدا| هزار باب علم را به من آموخت كه از هر باب، هزار باب دیگر فراروى من گشوده شد».


بدیهى است كه عالم مقدم بر جاهل است چنانكه خداوند می‌فرماید:


«هل یستوى الذین یعلمون والذین لا یعلمون»[31]


«آیا كسانى كه می‌دانند با كسانى كه نمى‌دانند برابرند».


ویژگی سوم این که : آن حضرت از دیگران بی نیاز بود و در احکام به دیگران رجوع نمی کرد ولی دیگران محتاج ایشان بودند و در پیشامدها به او رجوع می کردند . مگر ابوبکر نگفته است:


«اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم»[32]


«مرا رها کنید که من بهترین شما نیستم در حالی که علی بن ابیطالب× در میان شماست».


مگر عمر بیش از هفتاد مرتبه نگفت:


«لولا علی لهلک عمر»[33]


«اگر علی نبود عمر هلاک می‌گشت».


و : «لاابقانی الله لمعضلة لست فیها یا ابا الحسن اى ابوالحسن»


«خدا مرا در مشكلى كه تو براى حلّ آن حضور ندارى، باقى نگذارد».


و: «لا یفتینّ أحد فى المسجد وعلىّ حاضر»[34]


«آن گاه كه على در مسجد حضور دارد، كسى دیگر حق ندارد فتوا دهد».


چهارمین امتیاز اینكه: على‌بن ابیطالب× هیچ‌گاه خدا را معصیت ننمود و غیر خدا را نپرستید و در سراسر زندگى خود، براى بتها سجده نكرد، ولى آن سه نفر، خدا را عصیان و غیر او را پرستش و براى بتها هم سجده كرده بودند و خداى تعالى می‌فرماید:


«لا ینال عهدى الظالمین»[35]


«عهد و پیمان من به ظالمان نمى‌رسد».


بدیهى است كه گنهكار، ظالم است، پس شایسته رسیدن به عهد خدا، یعنى نبوت و خلافت نیست.


ویژگى پنجم على‌بن ابیطالب× این است كه: فكرى سلیم، عقلى بزرگ و رأیى درست و مستقیم داشت كه از اسلام، سرچشمه می‌گرفت، در حالى كه دیگران آرائى نادرست داشتند كه از شیطان نشأت می‌گرفت. از همین‌رو، ابوبكر می‌گفت:


«إنّ لى شیطاناً یعترینى»[36]


«من شیطانى دارم كه ملازم من است و پیوسته به سراغم می‌آید».


و عمر هم در جاهاى زیادى با پیامبر مخالفت نمود. عثمان نیز، فردى سست رأى و سست اراده بود كه اطرافیان نابابش در او تأثیر و نفوذ داشتند، مانند وزغ بن وزغ (مروان بن حكم) كه پیامبر، او و نسلش را جز مؤمنان لعنت كرد و كعب الاحبار یهودى و...


ملك شاه كه به شگفت آمده بود، رو به وزیر كرده، پرسید: آیا درست است كه ابوبكر گفته من شیطانى دارم كه ملازم من است و پیوسته مرا فرو می‌گیرد.


وزیر: این مطلب در كتابها وجود دارد.


ملك شاه: آیا صحیح است كه عمر با پیامبر مخالفت می‌كرد؟


وزیر: باید از علوى بپرسیم كه منظورش از این سخن چه بود؟


علوى: علماى اهل‌سنت در كتاب‌هاى معتبر آورده‌اند كه عمر در موارد زیادى، رأى پیامبر را نپذیرفت و با آن حضرت مخالفت نمود از جمله:


1. زمانى كه پیامبر می‌خواست بر جنازه عبدالله‌بن اُبىّ نماز گزارد، عمر با تندى و درشتى بر پیامبر اعتراض كرد به طورى كه پیامبر از آن رفتار رنجیده خاطر شد، در حالى كه خداوند می‌فرماید:


«والذین یؤذون رسول الله لهم عذاب الیم»[37]


«كسانى كه پیامبر خدا را آزار دهند عذاب دردناكى برایشان خواهد بود».


2. آنگاه كه پیامبر| دستور داد بین عمره تمتع و حج تمتع فاصله و جدایى‌انداخته شود و اجازه داد كه زن و شوهر بین عمره و حج، نزدیك هم آیند، عمر با عبارت زننده‌اى به پیامبر اعتراض نمود و گفت:


«أ نحرم ومذاكیرنا تقطر منیاً؟».


پیامبر در جوابش فرمود: هرگز به این حكم ایمان نخواهى آورد. پیامبر با این جمله فهماند كه عمر از كسانى است كه به بعضى از احكام ایمان دارد و بعضى را انكار می‌كند.


3. در مورد متعه زنان که هیچ‌گاه به آن ایمان نیاورد و چون به خلافت رسید، گفت:


«متعتان کانتا علی عهد رسول الله و أنا أحرمهما و أعاقب علیهما»


«دو متعه در زمان رسول خدا، حلال بود و من آنها را حرام می‌کنم و بر انجام آن مجازات می‌نمایم».


در حالی که خدای تعالی در قرآن کریم می‌فرماید:


««فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ»[38]


و زنانی را که متعه می‌کنید واجب است مهرشان را بپردازید.


مفسران گفته‌اند: این آیه در مورد ازدواج موقت، نازل شد و مسلمانان هم تا زمان عمر بدان عمل می‌نمودند. (در نتیجه، زنا از بین رفت و جز انسان شقی، خود را بدان آلوده نمی‌ساخت). وقتی عمر آن را تحریم کرد زنا در بین مردم رایج گردید.[39]


عمر با این کار، حکم خدا و سنت پیامبر را تعطیل نمود و زنا و گناهان زشت را رواج داد و در نتیجه، مشمول این آیه گردید:


«ومن لم یحكم بما انزل الله فأولئك هم الكافرون... الظالمون... الفاسقون»[40]


«هر كس به موجب آنچه خداوند نازل فرموده، حكم نكند (و از پیش خود احكامى را ابداع و اعلام كند)، پس از كافران... ستمكاران... و فاسقان مى‌باشد».


4. در صلح حدیبیه چنانكه گذشت. و دیگر مواردى كه عمر با پیامبر خدا مخالفت می‌كرد و او را با درشتى سخنش آزار می‌داد.


ملك شاه: حقیقت این است كه من هم، ازدواج موقت را نمى‌پسندم.


علوى: آیا قبول دارى كه این، یك حكم شرعى اسلامى است یا نه؟


ملك شاه: نه، قبول ندارم.


علوى: پس معناى آیه


«فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ»


و نیز معناى این گفته عمر:


«متعتان كانتا على عهد رسول الله وأنا أحرمهما وأعاقب علیهما»


چیست؟ آیا قول عمر بیانگر این نیست كه متعه زنان در زمان پیامبر و زمان ابوبكر و نیز بخشى از زمان خود عمر، جایز و مورد عمل بوده است تا اینكه عمر آن را ممنوع و از آن جلوگیرى كرد؟ علاوه بر آن، دلایل دیگرى بر جواز آن وجود دارد. اى پادشاه! عمر خودش متعه می‌كرد و عبدالله بن زبیر هم از متعه به وجود آمد.


ملك شاه كه بین خواهش نفس و قبول دلیل درمانده بود، به وزیرش گفت: نظام الملك! تو چه می‌گویى؟


وزیر: دلایل علوى، صحیح و بدون ایراد است، ولى چون عمر آن را ممنوع كرده، بر ما لازم است آن را بپذیریم.


علوی که از سخن وزیر به شگفت آمده بود، گفت: پیروی کردن خدا و رسول سزاوارتر است یا عمر؟ ای وزیر، مگر این آیات را نخوانده‌ای:


«ما آتاکم الرسول فخذوه»[1]


آنچه را پیامبر برای شما آورد بدان عمل کنید.


و : «اطیعوا الرسول» پیامبر را پیروی و اطاعت کنید. و:


«لقد کان لکم فی رسول الله أسوة»


مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نیكویى می‌باشد.؟ و مگر این حدیث مشهور را نشنیده‌اى:


«حلال محمد| حلال إلى یوم القیامة وحرام محمد| حرام إلى یوم القیامة»


«حلال رسول خدا تا روز قیامت حلال، و حرام رسول خدا تا روز قیامت حرام خواهد بود»؟


ملك شاه كه هنوز دلش آرام نگرفته بود، گفت: من به تمام احكام اسلام، ایمان دارم، ولى حكمت مشروعیتِ متعه را نمى‌فهمم؟ آیا یكى از شما رغبت می‌كند كه دختر یا خواهر خود را چند ساعتى در اختیار مردى قرار دهد؟ آیا این زشت نیست؟


علوى: چه می‌گویى اى پادشاه! آیا انسان رغبت می‌كند كه دختر یا خواهر خود را به عقد دائمى مردى درآورد كه می‌داند یك ساعت بعد از بهره گیرى از او، وى را طلاق می‌دهد؟


ملك شاه: این كار را نمى‌پسندم.








[1]. سوره حشر، آیه7


 


 


 


 


راهی به سوی حقیقت (قسمت ششم)





 


علوى: اما اهل‌سنت، معتقدند كه این عقد دائم و طلاق پس از آن، صحیح است! پس فرقى بین ازدواج موقت و ازدواج دائم وجود ندارد، جز اینكه ازدواج موقت به تمام شدن مدت تعیین شده، پایان می‌پذیرد ولى ازدواج دائم با طلاق. به دیگر سخن، ازدواج موقت مانند اجاره است و ازدواج دائم مانند ملكیت، كه اجاره با پایان گرفتن مدت، از بین می‌رود و ملكیت با فروختن و... بنابراین، قانون ازدواج موقت، بدون ایراد و صحیح است، چرا كه برطرف كننده نیاز جسم است همان گونه كه قانون ازدواج دائم كه با طلاق به هم می‌خورد، بى ایراد و درست است.


اى پادشاه، اكنون از تو سؤالى دارم: در مورد زنان بیوه اى كه شوهر خود را از دست داده‌اند و كسى به خواستگارى آنان نمى‌آید، چه می‌گویى؟ آیا ازدواج موقت، تنها راه حل براى حفظ آنها از فساد و گناه نیست؟ و چه می‌گویى در مورد جوانان و مردانى كه شرائط به ایشان اجازه ازدواج دائم نمى‌دهد؟ آیا ازدواج موقت، تنها راه حل براى رهایى از نیروى سركش جنسى و حفظ از گناه نیست؟ آیا ازدواج موقت از زنا و لواط و عادات زشت بهتر نیست؟ اى پادشاه، من معتقدم كه باعث هر عمل زنا، لواط و استمنایى كه از مردم سر زند عمر است و او در گناه آن شریك، زیرا او ازدواج موقت را ممنوع و از انجام آن جلوگیرى كرد چنانكه در روایات آمده كه:


«از آن هنگام كه عمر از ازدواج موقت جلوگیرى كرد زنا بین مردم شیوع یافت».


اما اینكه تو (اى پادشاه) می‌گویى: رغبتى به آن ندارم...، اسلام هیچ كسى را بر این عمل مجبور نكرده است، همان گونه كه مجبور نیستى دخترت را به عقد كسى درآورى كه می‌دانى یك ساعت بعد او را طلاق می‌دهد. علاوه بر آن، بى رغبتى تو و دیگران نسبت به چیزى دلیل بر حرمت آن نیست. زیرا حكم خدا ثابت است و با نظریه ها و خواسته‌هاى مردم تغییر نمى‌یابد.


ملك شاه دلایل و پاسخ‌هاى علوى را شنید و چیزى نداشت كه بگوید، لذا رو به وزیر كرد و گفت: دلایل علوى در جواز ازدواج موقت محكم و استوار است!




 


وزیر هم كه چیزى در مقابل دلایل علوى نداشت، سخن پیشین خود را تكرار كرد و گفت: ولى علما از نظریه عمر پیروى كرده‌اند.


علوى از تكرار سخن پیشین وزیر به خشم آمد و گفت: نخست این كه: تنها علماى اهل‌سنت از نظریه عمر پیروى كرده‌اند، نه همه علما.


دوم این كه: آیا پیروى حكم خدا و پیامبر سزاوارتر است یا سخن عمر؟


سوم این كه: حتى علماى شما هم با رأى عمر مخالفت كرده‌اند.


وزیر: چگونه؟


علوى: چون عمر گفته بود:


«دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود ومن آنها را حرام می‌كنم: متعه حج و متعه زنان».


اگر گفته عمر صحیح است، چرا علماى شما در مورد متعه حج از او پیروى نكرده و على رغم تحریم عمر گفته‌اند:


«متعه حج صحیح است»؟


و اگر سخن عمر باطل است چرا علماى شما در ممنوعیت متعه زنان از رأى او پیروى و با آن موافقت كرده‌اند؟


وزیر كه جوابى نداشت، ساكت شد و چیزى نگفت.


ملك شاه كه از وزیر مأیوس شد، رو به حاضران نموده گفت: چرا جواب علوى را نمى‌دهید؟!


یكى از دانشمندان شیعه كه نامش شیخ حسن القاسمى بود گفت: ایراد و اشكال به عمر و پیروانش وارد است. از همین‌رو (اى پادشاه) آنها جوابى براى جناب علوى - كه خداوند او را حفظ نماید - ندارند.


ملك شاه كه فهمید دیگر كسى جوابى ندارد، لذا دلش آرام گرفت و گفت: بنابراین، این موضوع را رها كنید و به موضوع دیگرى بپردازید.


عباسى مسأله كشورگشایى‌هاى عمر را مطرح كرد و گفت:


شیعیان معتقدند كه عمر هیچ فضیلتى نداشته است در حالى كه همین فتوحات و كشورگشایى‌هاى او، براى فضیلتش كافى است.


علوى: ما جوابهایى براى این سخن داریم:


نخست: این كه پادشاهان، كشورهاى دیگر را براى توسعه اراضى و گسترش نفوذ خود فتح می‌كنند، آیا این فضیلت است؟


دوم: فرض می‌كنیم كه فتوحات او فضیلت است، آیا فتوحات، مجوّز غصب خلافت پیامبر است و كار عمر را تصحیح می‌كند؟ در حالى كه پیامبر خلافت را براى او قرار نداده، بلكه على‌بن ابیطالب× را براى آن سمت تعیین نموده بود. اى پادشاه! اگر تو جانشینى براى خودت تعیین نمودى، سپس كسى آمد و سلطنت را از او گرفت و خود به جایش نشست و پس از آن، مناطقى را فتح كرد و كارهاى خوبى هم انجام داد، آیا تو به فتوحات او راضى می‌شوى یا به سبب خلع كسى كه تو معین كرده اى و عزل جانشینت و قرار گرفتن در جاى تو بدون اجازه خودت، بر او خشمناك می‌گردى؟


ملك شاه: بر او خشم می‌گیرم و فتوحات او، گناهانش را نمى‌شوید.


علوى: عمر هم همین طور بود. جایگاه خلافت را غصب و بدون اجازه پیامبر بر جاى آن حضرت نشست.


سوم: فتوحات عمر اشتباه و داراى آثار و نتایج سوء و معكوس بود. چون پیامبر اسلام| هیچ‌گاه بر دیگران هجوم نمى‌برد و همه جنگهاى آن حضرت دفاعى بود. از همین‌رو، مردم متمایل به اسلام گردیدند و گروه گروه، به دین خدا درآمدند، چرا كه اسلام را، دین صلح و دوستى یافتند. اما عمر به شهرها حمله برد و مردم را با زور و شمشیر وادار به اسلام آوردن كرد، به همین جهت، برخى نسبت به آن بدبین شدند و آن را دین شمشیر و زور نامیدند، نه دین منطق و صلح دوستى و این مسأله باعث شد تا دشمنان اسلام زیاد شوند. بنابراین فتوحات عمر، چهره اسلام را زشت نمایاند و نتایج منفى و معكوسى به دنبال آورد.


اگر ابوبكر و عمر و عثمان، خلافت را از صاحب شرعى آن، یعنى امام على‌بن ابیطالب× غصب نكرده بودند و آن حضرت خود زمام امور را بعد از پیامبر بدست می‌گرفت، طبق روش رسول خدا رفتار می‌نمود و پاى خود را جاى پاى پیامبر می‌گذاشت و شیوه صحیح او را به اجرا درمى آورد. این روش باعث می‌شد كه مردم، گروه گروه به دین اسلام درآیند و دامنه نفوذ اسلام گسترش می‌یافت تا همه كره زمین را فرا گیرد. اما... لا حول ولا قوة الاّ بالله العلى العظیم.


سخن كه به اینجا رسید، علوى ماجراهاى پس از پیامبر را به یاد آورد و آنچه كه بر اسلام رفته بود . . .، آه از نهادش برآمد و دستش را بر دست دیگر زد و حزن و‌اندوه بر چهره‌اش نشست.


ملك شاه كه متأثر شده بود، به عباسى گفت: چه جوابى دارى؟


عباسى كه بهت زده شده بود، گفت: من تاكنون چنین سخنى ـ با این منطق و استدلال زیبا ـ نشنیده بودم!


علوى كه چنین شنید، گفت: اكنون كه این مطالب را شنیدى و حق براى تو آشكار گردید، خلفاى خودت را ترك كن و از خلیفه شرعى پیامبر|، على‌بن ابیطالب×، پیروى كن.


آنگاه افزود: كارهاى شما اهل‌سنت عجیب است. اصل را به فراموشى سپرده، ترك كرده‌اید و به فرع چسبیده‌اید.


عباسى: چگونه؟


علوى: چون شما فتوحات عمر را یاد می‌كنید، اما فتوحات على‌بن ابیطالب× را فراموش كرده‌اید.


عباسى: فتوحات على‌بن ابیطالب× چه بوده است؟


علوى: بیشتر فتوحات و پیروزیهاى پیامبر همچون جنگ بدر، فتح خیبر، جنگ‌هاى حنین، خندق و... به دست على‌بن ابیطالب× شكل گرفته است. و اگر این پیروزیها كه اساس اسلام را به پا داشت، نبود. دیگر نه عمر می‌ماند و نه اسلام و ایمان. شاهد این سخن، گفته پیامبر| در جنگ احزاب (خندق) است. آنگاه كه على به جنگ عمرو بن عبدود رفت، پیامبر فرمود:


«تمامى ایمان به جنگ تمامى شرك رفته است، بارخدایا! اگر می‌خواهى دیگر عبادت نشوى پس عبادت نمى‌شوى»،


یعنى اگر على كشته شود مشركان بر قتل من و دیگر مسلمانان جرأت می‌یابند و بعد از آن هم دیگر اسلام و ایمانى باقى نخواهد ماند.


و نیز فرمود:


«ضربة على یوم الخندق أفضل من عبادة الثقلین»[1]


«ضربتى كه على در روز خندق زد از عبادت جن و انس برتر بود».


بنابراین، درست است كه بگوییم پیدایش دین اسلام، وابسته به پیامبر بود و تداوم آن به على× بستگى داشت و به فضل خدا و مجاهدتهاى على×، اسلام تداوم یافت.


عباسى كه در مقابل سخنان علوى چیزى نداشت تا بگوید، سخن را به جاى دیگرى كشاند و گفت: فرض كنیم سخن شما در مورد خطاكار بودن عمر و غاصب بودن او و اینكه او در احكام اسلام، تغییر و تبدیل به وجود آورد، صحیح است، براى چه ابوبكر را ناخوش دارید؟


علوى: به جهت كارهاى ناشایست او كه دومورد آن را براى تو می‌گویم:


اول: رفتار او با دختر رسول خدا و سرور زنان عالم فاطمه زهرا÷.


دوم: جارى نكردن حدّ زنا بر مجرم زناكار، خالد بن ولید.


ملك شاه باتعجب از علوى پرسید: مگر خالدبن ولید مجرم بود؟!


علوى: آرى.


ملك شاه: جرم او چه بود؟


علوى: جرمش این بود كه ابوبكر او را به سوى صحابى بزرگوار، مالك بن نویره ـ كه پیامبر| بشارت داده بود او از اهل بهشت است ـ فرستاد و به او دستور داد كه مالك و قوم او را به قتل رساند. مالك در منطقه اى خارج مدینه منوره به سر می‌برد. چون مشاهده كرد خالد با گروهى از لشكریان به سوى او می‌آیند به قبیله خود دستور داد تا سلاح بردارند. آنها نیز، مسلح شدند.


وقتى خالد به آنها رسید حیله كرد و به دروغ سوگند یاد كرد كه قصد بدى نسبت به آنها ندارد و اضافه كرد: ما براى جنگ با شما نیامده‌ایم بلكه امشب را مهمان شما هستیم.


چون خالد به خدا سوگند یاد كرد، مالك مطمئن شد و خود و قبیله‌اش، اسلحه را به كنارى گذاردند. وقت نماز رسید و مالك و قبیله‌اش مشغول نماز شدند، در این موقع، خالد و همراهانش بر آنها حمله كردند و كتفشان را بسته، سپس همه را به قتل رساندند.


سپس، خالد كه زیبایى همسر مالك را دیده بود، بدو میل كرد و در همان شب كه شوهرش را كشته بود، با او زنا نمود و سر مالك و قبیله او را در زیر اجاق قرار داد و با آن، غذاى زنایش را پخت و با اطرافیانش خورد.


وقتى خالد به مدینه بازگشت، عمر می‌خواست او را، به خاطر كشتن مسلمانان قصاص كند وبه جهت زنا با همسرمالك، براوحد جارى نماید، اما ابوبكر (باایمان!) به شدّت با آن مخالفت ورزید و مانع اجراى حدّ و قصاص گردید. با این كار، خون مسلمانان را پایمال و حدود الهى را ساقط نمود.


ملك شاه كه به شگفت آمده بود، از وزیر پرسید: آیا آنچه علوى درباره خالد و ابوبكر می‌گوید، درست است؟


وزیر: آرى، مورخان همین گونه آورده‌اند.


ملك شاه: پس چرا برخى از مردم، او را شمشیر كشیده خدا می‌نامند؟


علوى: او شمشیر شكسته شیطان بود، اما از آنجایى كه دشمن على‌بن ابیطالب× بود و با عمر در آتش زدن در خانه فاطمه زهرا÷ همراهى نمود، بعضى از اهل‌سنت او را شمشیر خدا نامیدند.


ملك شاه باتعجب گفت:


مگراهل‌سنت دشمنان على‌بن ابیطالب× هستند؟


علوى: اگر دشمن او نیستند، چرا غاصبان حقّ او را، مدح می‌گویند و گرد دشمنانش حلقه می‌زنند و فضایل و مناقبش را انكار می‌كنند و كینه و دشمنى را بدانجا رسانیده كه می‌گویند: «ابوطالب، پدر حضرت على×، كافر از دنیا رفت» در حالى كه ابوطالب مؤمن بود و در سخت‌ترین شرایط اسلام، از پیامبر براى انجام رسالتش دفاع نمود و اسلام را یارى كرد.


ملك شاه به شگفت آمد و گفت: مگر ابوطالب، اسلام آورد؟


علوى: ابوطالب كافر نبود تا اسلام بیاورد، بلكه مؤمنى بود كه ایمان خود را پنهان می‌داشت و آنگاه كه رسول خدا| به پیامبرى برانگیخته شد، ابوطالب نزد او، اسلامش را ظاهر نمود. بنابراین، او سومین مسلمان بود، نخستین مسلمان على‌بن ابیطالب×، پس از او، خدیجه كبرا همسر پیامبر| و سومین شخص ابوطالب× بود.


ملك شاه از وزیر پرسید: آیا سخنان علوى درباره ابوطالب صحیح است؟


وزیر: آرى، برخى از تاریخ‌نویسان آن را ذكر كرده‌اند.


ملك شاه: پس براى چه در میان اهل‌سنت مشهور شده است كه ابوطالب، كافر از دنیا رفت؟


علوى: زیرا ابوطالب، پدر امام امیر مؤمنان على× است و كینه‌اى كه اهل‌سنت نسبت به على داشته‌اند وادارشان نمود تا بگویند پدر او كافر از دنیا رفت، چنانكه كینه آنها نسبت به على×، آنهارا به كشتن حسن و حسین، سرور جوانان اهل بهشت واداشت، حتى سنى‌هایى كه در كربلا براى جنگ با حسین× گرد آمده بودند، اظهار داشتند:


به جهت دشمنى ما با پدرت و انتقام آنچه با بزرگان ما در جنگ بدر و حنین انجام داد، با تو می‌جنگیم.


ملك شاه رو به وزیر كرد وپرسید: آیا قاتلان حسین، چنین سخنى را گفته‌اند؟


علوى: مورخان آورده‌اند كه آنها به حسین، این سخن را گفتند.


ملك شاه كه خود طرف سخن علوى شده بود، با خود‌اندیشید كه شاید اهل‌سنت براى كارهاى خالد و ابوبكر توجیهى داشته باشند، لذا به عباسى گفت: در مقابل جریان خالد بن ولید، چه جوابى دارى؟


عباسى: ابوبكر، مصلحت را در این كار دید.


علوى كه به شگفت آمده بود، برآشفت و گفت: سبحان‌الله! چه مصلحتى باعث می‌شود كه خالد، بى‌گناهان را بكشد و با همسر آنها زنا نماید، آنگاه بدون حدّ و مجازات، رها شود و علاوه بر آن، فرماندهى لشكر هم به او داده شود؟ و بعد از همه اینها ابوبكر بگوید:


- او شمشیرى است كه خداوند آن را از نیام بركشیده است؟!


- آیا شمشیر خدا، كفار را می‌كشد یا مؤمنان را؟!


- آیا شمشیر خدا، نوامیس مسلمانان را حفظ می‌كند یا با زنان مسلمان زنا می‌نماید؟


عباسى كه اوضاع را چنین دید، با زرنگى علوى را به آرامش فراخواند و گفت: ابوبكر اشتباه كرد، اما عمر خطاى او را جبران نمود.


علوى: جبران اشتباه به این بود كه خالد براى عمل زنا، شلاق بخورد و براى كشتن مؤمنان بى گناه، كشته شود، در حالى كه عمر این چنین نكرد. پس او هم مانند ابوبكر، خطا نمود.


ملك شاه كه دید عباسى جواب درستى ندارد، موضوع دیگرى را كه علوى به آن اشاره كرده بود، مطرح كرد و گفت: اى علوى! در ابتداى گفتارت اظهار داشتى كه ابوبكر نسبت به فاطمه زهرا، دختر رسول خدا| بى ادبى كرد، بى ادبى او در مورد فاطمه چه بود؟


علوى: ابوبكر بعد از اینكه با ایجاد ترس و وحشت و استفاده از شمشیر و زور و تهدید، از مردم براى خود بیعت گرفت، افرادى مثل عمر، قنفذ، خالد بن ولید، ابوعبیده جراح و گروه دیگرى از منافقان را به در خانه على و فاطمه^ فرستاد، عمر مقدارى هیزم جلو درِ خانه فاطمه جمع كرد (همان خانه اى كه رسول خدا، بارها جلو درِ آن توقف می‌كرد و می‌فرمود:


«السلام علیكم یا اهل‌بیت النبوة»


«سلام بر شما اى اهل‌بیت پیامبر».


و هیچ‌گاه داخل آن نمى‌شد مگر بعد از آنكه اجازه می‌گرفت) آنگاه درِ خانه را به آتش كشید. وقتى فاطمه پشت در آمد تا عمر و همراهانش را برگرداند، عمر، ضربه‌اى به در زد و آن چنان فاطمه را بین در و دیوار فشار داد كه فرزندش سقط شد و میخ در به سینه اش فرو رفت. پس فاطمه فریاد برآورد:


اى پدر! اى رسول خدا! ببین بعد از تو از طرف فرزند خطاب (عمر) و ابى‌قحافه (ابوبكر) چه بر سر ما آمد!


در این موقع عمر رو به اطرافیان خود كرد و دستور داد: فاطمه را بزنید! پس تازیانه‌ها بر دردانه رسول خدا|و پاره تنش فرود آمد به حدّى كه بدنش مجروح شد.


این فشار سخت و ضربات تلخ، بدن فاطمه÷ را درهم شكست. او بیمار گشت و حزن و‌اندوه بر هستى‌اش فرو رفت و كمى پس از وفات پدرش، زندگى را بدرود گفت. پس فاطمه شهیدِ خاندان نبوت است و به سبب ستم عمر بن خطاب، به شهادت رسیده است!


ملك شاه از وزیر پرسید: آیا سخنان علوى صحیح است؟


وزیر: آرى، سخنان علوى را در كتاب‌هاى تاریخ دیده‌ام.


علوى: اینها دلیل نفرت شیعه از ابوبكر و عمر است.


وى اضافه كرد: شاهد این جنایت ابوبكر و عمر، این است كه مورخان آورده‌اند كه فاطمه از دنیا رفت و در آن هنگام، بر ابوبكر و عمر غضبناك بود و پیامبر در احادیث متعددى فرموده است:


«إنّ الله یرضى لرضا فاطمة ویغضب لغضبها»


«خداوند از رضایت فاطمه خشنود و از غضب او غضبناك می‌شود».


و شما اى پادشاه! نیك می‌دانى كه سرنوشت كسى كه خداوند بر او خشم گیرد، چه خواهد بود.


ملك شاه رو به وزیركرد وگفت: آیا این حدیث صحیح است؟ آیا درست است كه فاطمه در حالى از دنیا رفت كه بر ابوبكر و عمر خشمناك بود؟


وزیر: آرى، این مطلب را محدثان و مورخان گفته‌اند.


علوى شاهد دیگرى براى سخنانش آورد و گفت: اى پادشاه، مطلب دیگرى كه درستى سخنم را براى تو ثابت می‌نماید این است كه فاطمه÷ به على‌بن ابیطالب× وصیت كرد كه ابوبكر، عمر و دیگر افرادى كه در حق او ظلم نمودند، در تشییع جنازه اش شركت نكنند و بر او نماز نگزارند و همچنین وصیت كرد كه على، قبر او را مخفى نماید تا بر سر قبرش هم حاضر نشوند. على× هم به وصایاى او عمل نمود.


ملك شاه كه از شنیدن این وصیت به تعجب فرو رفته بود، گفت: مطلب غریبى است! آیا على و فاطمه^ این‌گونه عمل نمودند؟!


وزیر: مورخان این گونه آورده‌اند.


علوى گوشه دیگرى از رفتار ناشایست ابوبكر و عمررا مطرح كرد و گفت: ابوبكر و عمر، ظلم و اذیت دیگرى هم در حق فاطمه÷ نمودند.


عباسى پرسید: چه اذیتى؟


علوى: آنها «فدك» را كه ملك فاطمه÷ بود، غصب نمودند.


عباسى: چه دلیلى بر غصب فدك توسط آنها وجود دارد؟


علوى: در كتب تاریخ آمده كه رسول خدا| فدك[1][2] را به فاطمه بخشید. در زمان پیامبر، فدك در اختیار فاطمه÷ بود و چون پیامبر وفات یافت، ابوبكر و عمر مأمورانى فرستادند و كارگران فاطمه را با زور و شمشیر از آنجا بیرون كردند. فاطمه÷ به ابوبكر و عمر اعتراض كرد و با آنها به محاجّه پرداخت، اما آنها به سخن وى گوش ندادند و او را به خشم آوردند و از رسیدن او به حقش جلوگیرى كردند. از همین‌رو، دیگر فاطمه÷ با آنها صحبت نكرد تا اینكه با ناراحتى از آنها از دنیا رفت.


عباسى: ولى عمربن عبدالعزیز در ایام خلافت خود، فدك را به فرزندان فاطمه برگرداند.








[1][2]. فدك نام قطعه زمینى بود كه بین مدینه و خیبر واقع شده و ملك پیامبر بود كه آن را به دخترش حضرت فاطمه زهرا÷ بخشید


 


 


راهی به سوی حقیقت (قسمت هفتم)





 


علوى: چه فایده‌اى دارد؟ اگر كسى خانه تو را غصب و تو را آواره نماید، سپس شخصى دیگر بعد از مرگ تو بیاید و خانه‌ات را به فرزندانت برگرداند، آیا گناه غاصب را برطرف می‌كند؟


ملك شاه: از صحبت شما دو نفر (عباسى و علوى) چنین بر مى‌آید كه هر دو قبول دارید كه ابوبكر و عمر فدك را غصب نمودند.


عباسى: آرى، تاریخ‌نویسان چنین گفته‌اند.


ملك شاه پرسید: چرا آنها چنین كارى كردند؟


علوى در پاسخش گفت: زیرا آنها خلافت را غصب كرده بودند و می‌دانستند كه اگر فدك در دست فاطمه باقى بماند او درآمد زیاد آن را (كه بنا به گفته بعضى تواریخ به یكصد و بیست هزار دینار طلا می‌رسید) در بین مردم تقسیم می‌نماید و در این صورت، مردم دور على× جمع می‌شوند و این چیزى بود كه ابوبكر و عمر از آن وحشت داشتند.


ملك شاه: اگر این سخنان درست باشد، كار آنها عجیب است! واگر خلافت آن سه نفر باطل باشد، چه كسى جانشین پیامبر| خواهد بود؟


علوى: پیامبر| خودش به دستور خداى تعالى جانشینان خود را معین نمود. در كتاب‌هاى حدیث آمده كه آن حضرت فرمود:


«الخلفاء بعدى اثناعشر بعدد نقباء بنى اسرائیل وكلّهم من قریش»


«جانشینان بعد از من، دوازده نفرند به تعداد نقیبان بنى اسرائیل و همگى آنها از قریش می‌باشند».


ملك شاه از وزیر پرسید: آیا پیامبر این مطلب را گفته است؟


وزیر: آرى.


ملك شاه: آن دوازده تن چه كسانى هستند؟


عباسى پیش دستى كرد و گفت: چهار تن از آنان معروفند: ابوبكر، عمر، عثمان و على.


ملك شاه: پس بقیه كیانند؟


عباسى: در مورد بقیه، بین علما اختلاف وجود دارد.


ملك شاه: آنها را بشمار.


عباسى ساكت شد.


علوى كه دید عباسى درمانده است، گفت: اى پادشاه! الان اسامى آنها را همان‌گونه كه در كتب علماى اهل‌سنت آمده است، برایت می‌گویم: آنها حضرت على‌بن ابیطالب×، حسن‌بن على×، حسین‌بن على×، على‌بن الحسین×، محمدبن على×، جعفربن محمد×، موسى‌بن جعفر×، على‌بن موسى‌الرضا×، محمدبن على×، على‌بن محمد×، حسن‌بن على× و آخرین‌شان حضرت مهدى# می‌باشند.


عباسى كه نام حضرت مهدى# را شنید، فرصت را غنیمت شمرد و گفت: اى پادشاه، گوش كنید! شیعیان می‌گویند «مهدى» از سال 255 تاكنون زنده است. آیا این معقول است؟ و نیز می‌گویند: او در آخرالزمان ظهور می‌نماید تا زمین را از عدل و داد پر كند بعد از آنكه از ظلم پر شده باشد.


ملك شاه رو به علوى كرد و پرسید: آیا درست است كه شما چنین اعتقادى دارید؟


علوى: آرى، درست است. چون پیامبر آن را فرموده است و راویان شیعه و سنى، آن را روایت كرده‌اند.


ملك شاه: چگونه ممكن است انسانى در این مدت طولانى زنده بماند؟


حالى كه قرآن درباره نوح پیامبر می‌فرماید:


«فلبث فیهم ألف سنة إلاّ خمسین عاماً»[1][3]


«نوح در میان قوم خود، نهصد و پنجاه سال درنگ نمود».


آیا خداوند ناتوان است كه انسانى را در این مدت طولانى زنده نگهدارد؟ مگر مرگ و زندگى به دست خداوند نیست و او بر هر چیزى توانا نمى‌باشد؟ علاوه بر آن، پیامبر این مطلب را بیان داشته و او راستگو و مورد تصدیق خداوند است.


ملك شاه از وزیر پرسید: آیا درست است كه پیامبر از مهدى خبر داده است، همان گونه كه علوى می‌گوید؟


وزیر: آرى.


ملك شاه با ناراحتى به عباسى گفت: چرا تو حقایقى را كه ما اهل‌سنت  نیز نقل كرده‌ایم، انكار می‌كنى؟


عباسى: به این جهت می‌ترسم كه عقیده عموم مردم سست شود و دل‌هایشان به طرف شیعه متمایل گردد!


علوى: بنابراین تو اى عباسى، مصداق این سخن خداى تعالى هستى كه می‌فرماید:


«إنّ الذین یكتمون ماأنزلنا من البینات والهدى من بعد ما بیناه للناس فى الكتاب، أولئك یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون»[2][4]




 


«كسانى كه دلایل روشن و وسیله هدایتى را كه نازل كرده‌ایم، بعد از آن كه در كتاب براى مردم بیان نمودیم كتمان كنند، خدا آنها را لعنت می‌كند و همه لعنت كنندگان نیز آنها را لعن می‌كنند».


پس لعنت خداى تعالى شامل تو می‌گردد».


سپس اضافه نمود: اى پادشاه، از عباسى سؤال كنید: آیا بر شخص عالم، محافظت از كتاب خدا و سخنان پیامبر خدا| واجب است یا محافظت از عقیده مردم عوامى كه از كتاب و سنت پیامبر منحرف گردیده‌اند؟


عباسى: من از عقیده مردم محافظت می‌كنم تا دل آنها به طرف شیعیان تمایل پیدا نكند، چون شیعیان اهل بدعت می‌باشند.


علوى: در كتاب‌هاى معتبر آمده كه پیشواى شما (عمر) اولین كسى بود كه در اسلام بدعت گذاشت و خود نیز بدان تصریح كرد و گفت:


«این بدعت خوبى است».


این كار در قضیه نماز تراویح بود كه به مردم دستور داد نماز مستحبى را با جماعت بخوانند با اینكه می‌دانست خدا و پیامبر، اقامه نماز مستحب به جماعت را حرام نموده‌اند. بنابراین، بدعت عمر مخالفت آشكار با خدا و پیامبر می‌باشد.


همچنین مگر عمر با برداشتن «حىّ على خیر العمل» از اذان و جایگزین كردن «الصلاة خیر من النوم»[3][5] بدعت دیگرى نگذارد؟


مگر عمر با ابطال سهم مؤلفة القلوب از زكات به آنها برخلاف خدا و رسولش، بدعت نگذارد؟


مگر با لغو قانون متعه حج برخلاف خدا وپیامبر بدعت نگذارد؟


مگر با لغو قانون متعه زنان برخلاف خدا و پیامبر بدعت نگذارد؟


مگر با منع اجراى حدّ بر مجرم زناكار خالد بن ولید، برخلاف دستور خدا و پیامبر در اجراى حدّ بر زناكار و قاتل، بدعت نگذارد؟ و دیگر بدعتهاى شما اهل‌سنت و پیروان عمر.


اكنون آیا شما اهل بدعت هستید یا ما شیعیان؟[4][6]


ملك شاه كه از شنیدن بدعت‌هاى عمر تعجب كرده بود، رو به وزیر كرد و پرسید: آیا سخنان علوى درباره بدعت‌هاى عمر در دین درست است؟


وزیر: آرى، جماعتى از علما، آن را در كتاب‌هاى خود آورده‌اند.


ملك شاه: با این حال، چگونه ما از كسى پیروى كنیم كه در دین بدعت گذارده است؟!


علوى: به همین دلیل، پیروى از چنین شخصى حرام است. چون پیامبر خدا| فرموده است:


«كلّ بدعة ضلالة وكلّ ضلالة فى النار»


«هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش خواهد بود».


پس تمام كسانى كه از بدعتهاى عمر پیروى می‌كنند ـ و از مسأله اطلاع هم دارند ـ بدون شك از اهل آتشند.


عباسى در صدد توجیه برآمد و گفت: اما پیشوایان مذاهب (چهارگانه) عمل عمر را تأیید كرده‌اند.


علوى: اى پادشاه، این هم (پیروى از سران مذاهب چهارگانه) بدعت دیگرى است.


ملك شاه: چگونه؟


علوى: چون پیشوایان این مذاهب، یعنى ابوحنیفه و مالك بن انس و شافعى و احمد بن حنبل، در زمان پیامبر| نبودند، بلكه حدود دویست سال بعد به دنیا آمدند. بنابراین، آیا مسلمانان در این مدت كه آنها وجود نداشته، بر باطل و گمراهى بودند؟ علاوه بر آن چه دلیلى بر منحصر كردن مذاهب به آن چهار مذهب و پیروى نكردن از دیگر فقها وجود دارد؟ آیا پیامبر بدان وصیت كرده بود؟


ملك شاه به عباسى گفت: اى عباسى، چه می‌گویى؟


عباسى: آنها از دیگران عالم تر بودند.


ملك شاه: آیا علم همه دانشمندانى كه پس ازاینها آمده‌اند ازاینها كمتربوده است كه نمى‌توانیم ازآنها پیروى كنیم، اما علم آن چهارنفر باید پیروى شود؟


عباسى: شیعیان هم از مذهب جعفر صادق پیروى می‌كنند.


علوى: ما بدین جهت از مذهب امام صادق× پیروى می‌كنیم كه مذهب او، مذهب پیامبر خدا است. زیرا او از خاندانى است كه خداوند درباره آنها فرموده است:


«إنّما یرید الله لیذهب عنكم الرجس ویطهركم تطهیراً»[5][7]


«خداوند فقط می‌خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاك و پاكیزه گرداند».


ما از همه ائمه دوازده گانه پیروى می‌كنیم، ولى از آن جهت كه امام صادق× بیشتر از سایر ائمه، امكان نشر علم تفسیر و حدیث و احكام را پیدا نمود به طورى كه در مجلس درس او چهار هزار شاگرد[6][8] حاضر می‌شدند و آن حضرت توانست نشانه ها و احكام دین اسلام را بعد از آن كه اموى ها و عباسى ها در صدد نابودى آن بودند، تجدید نماید، شیعه به تجدید كننده مذهب، یعنى امام صادق× منسوب و جعفرى خوانده شد.


ملك شاه به عباسى گفت: سخن تو چیست؟


عباسى: تقلید سران مذاهب چهارگانه، عادتى است كه ما اهل‌سنت آن را برگزیده ایم.


علوى: هرگز، بلكه بعضى از فرمانروایان وحاكمانتان، شمارا بدان مجبور نمودند و شما نیز، كوركورانه و بدون دلیل و برهان، از آنها پیروى كردید.


عباسى ساكت شد.


علوى: اى پادشاه، اگر عباسى با این حالت بمیرد من شهادت می‌دهم كه او از اهل آتش است.


ملك شاه: از كجا فهمیدى كه او اهل آتش است؟


علوى: زیرا در كتب حدیث آمده كه رسول خدا| فرمود:


«من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیة»[7][9]


«كسى كه بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مانند مردم زمان جاهلیت (دوره شرك و بت پرستى) از دنیا رفته است».


حال از عباسى بپرسید كه: امام زمان او، كیست؟




عباسى سكوت خود را شكست و گفت: این روایت از پیامبر خدا نرسیده است.ملك شاه از وزیر پرسید: آیا این حدیث از پیامبر روایت شده است؟وزیر: آرى، نقل شده است.ملك شاه به خشم آمد و گفت: اى عباسى، گمان می‌كردم كه تو مورد وثوق هستى، اما الان دروغگویى تو براى من آشكار شد.عباسى: من امام زمان خود را می‌شناسم.علوى: او كیست؟عباسى: پادشاه، امام زمان من است.علوى: اى پادشاه! بدانید كه او دروغ می‌گوید و این سخن او چیزى جز تملق و چاپلوسى نیست.ملك شاه: آرى، می‌دانم كه او دروغ می‌گوید و خود را هم می‌شناسم و می‌دانم كه صلاحیت ندارم كه امام زمان مردم باشم. زیرا من، دانش چندانى ندارم و بیشتر وقت خود را صرف شكار و اداره مملكت می‌كنم.آنگاه پرسید: اى علوى، امام زمان تو كیست؟علوى: به عقیده من امام زمان، حضرت مهدى# است، همان گونه كه قبلا گفتیم كه پیامبر| از او خبر داده است. پس كسى كه او را بشناسد مسلمان می‌میرد و اهل بهشت می‌باشد و كسى كه او را نشناسد مانند مردم زمان جاهلیت می‌میرد و با آنها در آتش می‌سوزد.سخن علوى كه به اینجا رسید، ملك شاه چهره شكفت و لبخند بر لبانش نشست و رو به حاضران نمود و گفت:بدانید كه من از لابلاى این گفتگوها، اطمینان پیدا كردم و دانستم كه حق با شیعه است و اعتقاداتشان درست است. و اهل‌سنت به باطل گراییده‌اند و از راه راست، منحرف شده‌اند. من از كسانى هستم كه وقتى حق را بشناسند به آن اقرار می‌كنند و در دنیا، به باطل نگرایم و در نتیجه، در اخرت، دوزخى نمى‌باشم. بنابراین، من در برابر شما، تشیّع خود را اعلام می‌كنم و كسى كه دوست دارد با من باشد باید به بركت خدا و رضایت او، شیعه شود و خود را از تاریكى‌هاى باطل خارج به سوى روشنایى حق به در برد.نظام الملك وزیر نیز گفت: من در زمان تحصیل خود به این حقیقت رسیده بودم كه مذهب تشیّع، بر حق است و



تاریخ ارسال : 08/08/1388 ساعت 11:43:00
گروه خبر : شخصی

راهی به سوی حقیقت (قسمت پنجم)





 


انسان باید از خدا و رسول اطاعت كند و پیرو حق باشد، نه پیرو مردم گرچه به خطا رفته باشند و به باطل گرویده باشند. همچنان كه خداوند می‌فرماید:


«أطیعوا الله وأطیعوا الرسول»[26]


از خدا و پیامبرش اطاعت نمایید!


ملك شاه كه به حقیقت رسید، گفت: این سخن را واگذارید و به موضوع دیگرى بپردازید.


علوى به عباسى گفت: یكى دیگر از اشتباهات اهل‌سنت، این است كه على‌بن ابیطالب× را رها كرده و پیرو سخن گذشتگان خود شدند.


عباسى: چرا این كار اشتباه می‌باشد؟


علوى: چون پیامبر على‌بن ابیطالب× را براى جانشینى خود تعیین كرده بود، نه آن سه نفر را. آنگاه رو به شاه كرد و ادامه داد:


اى پادشاه، اگر كسى را براى جانشینى خود تعیین نمایى، آیا لازم است كه وزیران و دولتمردان از فرمان تو تبعیت نمایند یا اینكه می‌توانند جانشین تو را عزل و دیگرى را به جانشینى تو تعیین كنند؟


ملك شاه: البته لازم است از كسى كه من به جانشینى خود تعیین كرده ام پیروى نمایند و فرمان مرا درباره او اطاعت كنند.




 


 


 


علوى: شیعیان همین طور عمل كرده‌اند. آنها پیرو خلیفه اى شده‌اند كه پیامبر| به دستور خداى متعال او را معین كرده است و او على‌بن ابیطالب× است و غیر او را واگذاشته‌اند.


عباسى به دفاع از كرده اهل‌سنت پرداخت و گفت: على‌بن ابیطالب× شایسته خلافت نبود، چون سن او كم بود. دیگر این كه در جنگ ها، بزرگان و دلیران عرب را كشته بود، لذا عرب، خلافت او را گردن نمى‌نهاد. برخلاف او، ابوبكر عمر بسیارى داشت و در جنگ ها، كسى را نكشته بود!


علوى: ای پادشاه! شنیدی؟! عباسی می‌گوید: مردم برای تعیین شخص صلاحیت‌دار از خدا و رسولش داناترند. چون او سخن خدا و رسولش را در تعیین علی‌بن ابیطالب× نمی‌پذیرد؛ ولی سخن بعضی از مردم را مبنی بر اصلح بودن ابی‌بکر قبول می‌نماید. گویا خداوند دانا و حکیم، اصلح و افضل را نمی‌شناسد که عده‌ای از مردم جاهل بیایند و اصلح را انتخاب کنند. مگر خداوند متعال نفرمود:


«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالا مُبِینًا»[27]


هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد هنگامی که خداوند و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد، و هرکس خدا و رسولش را نافرمانی کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است؟!


و مگر خداى سبحان نفرموده:


«یا أیّها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرّسول إذا دعاكم لما یحییكم».[28]


«اى كسانى كه ایمان آورده اید، چون خدا و پیامبر شما را به چیزى فراخوانند كه به شما حیات می‌بخشد، آنان را اجابت كنید.؟!»


عباسى: هرگز! من نگفتم كه مردم از خدا و رسول او داناترند.


علوى: در این صورت، كلام تو دیگر جایى ندارد. زیرا اگر خدا و پیامبر شخصى را براى خلافت و امامت برگزینند، لازم است از او پیروى كنى، چه مردم او را بپسندند و چه نپسندند.


عباسى: شایستگى‌هاى على‌بن ابیطالب× براى خلافت كم بود.


علوى: نخست این كه: معناى سخن تو این است كه خداوند، على‌بن ابیطالب را به درستى نمى‌شناخت و از كمى امتیازات او اطّلاعى نداشت كه او را به خلافت برگزید و این كفرى آشكار است.


دوم این كه: واقعیت این است كه شرائط و ویژگیهاى خلافت و امامت به طور كامل در على‌بن ابیطالب× جمع گشته بود، در حالى كه این امتیازات در دیگران اصلا وجود نداشت.


عباسى: آن ویژگیها چه بود؟


علوى: ویژگیها و امتیازات على× بسیار است، نخستین امتیازش این بود كه از جانب خدا و پیامبر| براى خلافت تعیین شده بود.


دیگر اینکه در همه زمینه ها از همه صحابه عالم تر و داناتر بود، چنانکه پیامبر درباره اش فرمود: «اقضاکم علی»


آگاهترین شما به امر قضاوت علی است.


و عمر بن خطاب هم می گوید:


«اقضانا علی»[29]


«داناترین ما در امر قضاوت، على است».


همچنین پیامبر فرمود:


«أنا مدینة العلم وعلىّ بابها فمن أراد المدینة والحكمة فلیأت الباب»[30]


«من شهر علمم و على دروازه آن، پس هر كس بخواهد به شهر علم و حكمت درآید باید از دروازه آن وارد شود».


و خود آن حضرت می‌فرماید:


«علّمنى رسول الله ألف باب من العلم یفتح لى من كل باب ألف باب»


«پیامبر خدا| هزار باب علم را به من آموخت كه از هر باب، هزار باب دیگر فراروى من گشوده شد».


بدیهى است كه عالم مقدم بر جاهل است چنانكه خداوند می‌فرماید:


«هل یستوى الذین یعلمون والذین لا یعلمون»[31]


«آیا كسانى كه می‌دانند با كسانى كه نمى‌دانند برابرند».


ویژگی سوم این که : آن حضرت از دیگران بی نیاز بود و در احکام به دیگران رجوع نمی کرد ولی دیگران محتاج ایشان بودند و در پیشامدها به او رجوع می کردند . مگر ابوبکر نگفته است:


«اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم»[32]


«مرا رها کنید که من بهترین شما نیستم در حالی که علی بن ابیطالب× در میان شماست».


مگر عمر بیش از هفتاد مرتبه نگفت:


«لولا علی لهلک عمر»[33]


«اگر علی نبود عمر هلاک می‌گشت».


و : «لاابقانی الله لمعضلة لست فیها یا ابا الحسن اى ابوالحسن»


«خدا مرا در مشكلى كه تو براى حلّ آن حضور ندارى، باقى نگذارد».


و: «لا یفتینّ أحد فى المسجد وعلىّ حاضر»[34]


«آن گاه كه على در مسجد حضور دارد، كسى دیگر حق ندارد فتوا دهد».


چهارمین امتیاز اینكه: على‌بن ابیطالب× هیچ‌گاه خدا را معصیت ننمود و غیر خدا را نپرستید و در سراسر زندگى خود، براى بتها سجده نكرد، ولى آن سه نفر، خدا را عصیان و غیر او را پرستش و براى بتها هم سجده كرده بودند و خداى تعالى می‌فرماید:


«لا ینال عهدى الظالمین»[35]


«عهد و پیمان من به ظالمان نمى‌رسد».


بدیهى است كه گنهكار، ظالم است، پس شایسته رسیدن به عهد خدا، یعنى نبوت و خلافت نیست.


ویژگى پنجم على‌بن ابیطالب× این است كه: فكرى سلیم، عقلى بزرگ و رأیى درست و مستقیم داشت كه از اسلام، سرچشمه می‌گرفت، در حالى كه دیگران آرائى نادرست داشتند كه از شیطان نشأت می‌گرفت. از همین‌رو، ابوبكر می‌گفت:


«إنّ لى شیطاناً یعترینى»[36]


«من شیطانى دارم كه ملازم من است و پیوسته به سراغم می‌آید».


و عمر هم در جاهاى زیادى با پیامبر مخالفت نمود. عثمان نیز، فردى سست رأى و سست اراده بود كه اطرافیان نابابش در او تأثیر و نفوذ داشتند، مانند وزغ بن وزغ (مروان بن حكم) كه پیامبر، او و نسلش را جز مؤمنان لعنت كرد و كعب الاحبار یهودى و...


ملك شاه كه به شگفت آمده بود، رو به وزیر كرده، پرسید: آیا درست است كه ابوبكر گفته من شیطانى دارم كه ملازم من است و پیوسته مرا فرو می‌گیرد.


وزیر: این مطلب در كتابها وجود دارد.


ملك شاه: آیا صحیح است كه عمر با پیامبر مخالفت می‌كرد؟


وزیر: باید از علوى بپرسیم كه منظورش از این سخن چه بود؟


علوى: علماى اهل‌سنت در كتاب‌هاى معتبر آورده‌اند كه عمر در موارد زیادى، رأى پیامبر را نپذیرفت و با آن حضرت مخالفت نمود از جمله:


1. زمانى كه پیامبر می‌خواست بر جنازه عبدالله‌بن اُبىّ نماز گزارد، عمر با تندى و درشتى بر پیامبر اعتراض كرد به طورى كه پیامبر از آن رفتار رنجیده خاطر شد، در حالى كه خداوند می‌فرماید:


«والذین یؤذون رسول الله لهم عذاب الیم»[37]


«كسانى كه پیامبر خدا را آزار دهند عذاب دردناكى برایشان خواهد بود».


2. آنگاه كه پیامبر| دستور داد بین عمره تمتع و حج تمتع فاصله و جدایى‌انداخته شود و اجازه داد كه زن و شوهر بین عمره و حج، نزدیك هم آیند، عمر با عبارت زننده‌اى به پیامبر اعتراض نمود و گفت:


«أ نحرم ومذاكیرنا تقطر منیاً؟».


پیامبر در جوابش فرمود: هرگز به این حكم ایمان نخواهى آورد. پیامبر با این جمله فهماند كه عمر از كسانى است كه به بعضى از احكام ایمان دارد و بعضى را انكار می‌كند.


3. در مورد متعه زنان که هیچ‌گاه به آن ایمان نیاورد و چون به خلافت رسید، گفت:


«متعتان کانتا علی عهد رسول الله و أنا أحرمهما و أعاقب علیهما»


«دو متعه در زمان رسول خدا، حلال بود و من آنها را حرام می‌کنم و بر انجام آن مجازات می‌نمایم».


در حالی که خدای تعالی در قرآن کریم می‌فرماید:


««فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ»[38]


و زنانی را که متعه می‌کنید واجب است مهرشان را بپردازید.


مفسران گفته‌اند: این آیه در مورد ازدواج موقت، نازل شد و مسلمانان هم تا زمان عمر بدان عمل می‌نمودند. (در نتیجه، زنا از بین رفت و جز انسان شقی، خود را بدان آلوده نمی‌ساخت). وقتی عمر آن را تحریم کرد زنا در بین مردم رایج گردید.[39]


عمر با این کار، حکم خدا و سنت پیامبر را تعطیل نمود و زنا و گناهان زشت را رواج داد و در نتیجه، مشمول این آیه گردید:


«ومن لم یحكم بما انزل الله فأولئك هم الكافرون... الظالمون... الفاسقون»[40]


«هر كس به موجب آنچه خداوند نازل فرموده، حكم نكند (و از پیش خود احكامى را ابداع و اعلام كند)، پس از كافران... ستمكاران... و فاسقان مى‌باشد».


4. در صلح حدیبیه چنانكه گذشت. و دیگر مواردى كه عمر با پیامبر خدا مخالفت می‌كرد و او را با درشتى سخنش آزار می‌داد.


ملك شاه: حقیقت این است كه من هم، ازدواج موقت را نمى‌پسندم.


علوى: آیا قبول دارى كه این، یك حكم شرعى اسلامى است یا نه؟


ملك شاه: نه، قبول ندارم.


علوى: پس معناى آیه


«فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ»


و نیز معناى این گفته عمر:


«متعتان كانتا على عهد رسول الله وأنا أحرمهما وأعاقب علیهما»


چیست؟ آیا قول عمر بیانگر این نیست كه متعه زنان در زمان پیامبر و زمان ابوبكر و نیز بخشى از زمان خود عمر، جایز و مورد عمل بوده است تا اینكه عمر آن را ممنوع و از آن جلوگیرى كرد؟ علاوه بر آن، دلایل دیگرى بر جواز آن وجود دارد. اى پادشاه! عمر خودش متعه می‌كرد و عبدالله بن زبیر هم از متعه به وجود آمد.


ملك شاه كه بین خواهش نفس و قبول دلیل درمانده بود، به وزیرش گفت: نظام الملك! تو چه می‌گویى؟


وزیر: دلایل علوى، صحیح و بدون ایراد است، ولى چون عمر آن را ممنوع كرده، بر ما لازم است آن را بپذیریم.


علوی که از سخن وزیر به شگفت آمده بود، گفت: پیروی کردن خدا و رسول سزاوارتر است یا عمر؟ ای وزیر، مگر این آیات را نخوانده‌ای:


«ما آتاکم الرسول فخذوه»[1]


آنچه را پیامبر برای شما آورد بدان عمل کنید.


و : «اطیعوا الرسول» پیامبر را پیروی و اطاعت کنید. و:


«لقد کان لکم فی رسول الله أسوة»


مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نیكویى می‌باشد.؟ و مگر این حدیث مشهور را نشنیده‌اى:


«حلال محمد| حلال إلى یوم القیامة وحرام محمد| حرام إلى یوم القیامة»


«حلال رسول خدا تا روز قیامت حلال، و حرام رسول خدا تا روز قیامت حرام خواهد بود»؟


ملك شاه كه هنوز دلش آرام نگرفته بود، گفت: من به تمام احكام اسلام، ایمان دارم، ولى حكمت مشروعیتِ متعه را نمى‌فهمم؟ آیا یكى از شما رغبت می‌كند كه دختر یا خواهر خود را چند ساعتى در اختیار مردى قرار دهد؟ آیا این زشت نیست؟


علوى: چه می‌گویى اى پادشاه! آیا انسان رغبت می‌كند كه دختر یا خواهر خود را به عقد دائمى مردى درآورد كه می‌داند یك ساعت بعد از بهره گیرى از او، وى را طلاق می‌دهد؟


ملك شاه: این كار را نمى‌پسندم.








[1]. سوره حشر، آیه7


 


 


 


 


راهی به سوی حقیقت (قسمت ششم)





 


علوى: اما اهل‌سنت، معتقدند كه این عقد دائم و طلاق پس از آن، صحیح است! پس فرقى بین ازدواج موقت و ازدواج دائم وجود ندارد، جز اینكه ازدواج موقت به تمام شدن مدت تعیین شده، پایان می‌پذیرد ولى ازدواج دائم با طلاق. به دیگر سخن، ازدواج موقت مانند اجاره است و ازدواج دائم مانند ملكیت، كه اجاره با پایان گرفتن مدت، از بین می‌رود و ملكیت با فروختن و... بنابراین، قانون ازدواج موقت، بدون ایراد و صحیح است، چرا كه برطرف كننده نیاز جسم است همان گونه كه قانون ازدواج دائم كه با طلاق به هم می‌خورد، بى ایراد و درست است.


اى پادشاه، اكنون از تو سؤالى دارم: در مورد زنان بیوه اى كه شوهر خود را از دست داده‌اند و كسى به خواستگارى آنان نمى‌آید، چه می‌گویى؟ آیا ازدواج موقت، تنها راه حل براى حفظ آنها از فساد و گناه نیست؟ و چه می‌گویى در مورد جوانان و مردانى كه شرائط به ایشان اجازه ازدواج دائم نمى‌دهد؟ آیا ازدواج موقت، تنها راه حل براى رهایى از نیروى سركش جنسى و حفظ از گناه نیست؟ آیا ازدواج موقت از زنا و لواط و عادات زشت بهتر نیست؟ اى پادشاه، من معتقدم كه باعث هر عمل زنا، لواط و استمنایى كه از مردم سر زند عمر است و او در گناه آن شریك، زیرا او ازدواج موقت را ممنوع و از انجام آن جلوگیرى كرد چنانكه در روایات آمده كه:


«از آن هنگام كه عمر از ازدواج موقت جلوگیرى كرد زنا بین مردم شیوع یافت».


اما اینكه تو (اى پادشاه) می‌گویى: رغبتى به آن ندارم...، اسلام هیچ كسى را بر این عمل مجبور نكرده است، همان گونه كه مجبور نیستى دخترت را به عقد كسى درآورى كه می‌دانى یك ساعت بعد او را طلاق می‌دهد. علاوه بر آن، بى رغبتى تو و دیگران نسبت به چیزى دلیل بر حرمت آن نیست. زیرا حكم خدا ثابت است و با نظریه ها و خواسته‌هاى مردم تغییر نمى‌یابد.


ملك شاه دلایل و پاسخ‌هاى علوى را شنید و چیزى نداشت كه بگوید، لذا رو به وزیر كرد و گفت: دلایل علوى در جواز ازدواج موقت محكم و استوار است!




 


وزیر هم كه چیزى در مقابل دلایل علوى نداشت، سخن پیشین خود را تكرار كرد و گفت: ولى علما از نظریه عمر پیروى كرده‌اند.


علوى از تكرار سخن پیشین وزیر به خشم آمد و گفت: نخست این كه: تنها علماى اهل‌سنت از نظریه عمر پیروى كرده‌اند، نه همه علما.


دوم این كه: آیا پیروى حكم خدا و پیامبر سزاوارتر است یا سخن عمر؟


سوم این كه: حتى علماى شما هم با رأى عمر مخالفت كرده‌اند.


وزیر: چگونه؟


علوى: چون عمر گفته بود:


«دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود ومن آنها را حرام می‌كنم: متعه حج و متعه زنان».


اگر گفته عمر صحیح است، چرا علماى شما در مورد متعه حج از او پیروى نكرده و على رغم تحریم عمر گفته‌اند:


«متعه حج صحیح است»؟


و اگر سخن عمر باطل است چرا علماى شما در ممنوعیت متعه زنان از رأى او پیروى و با آن موافقت كرده‌اند؟


وزیر كه جوابى نداشت، ساكت شد و چیزى نگفت.


ملك شاه كه از وزیر مأیوس شد، رو به حاضران نموده گفت: چرا جواب علوى را نمى‌دهید؟!


یكى از دانشمندان شیعه كه نامش شیخ حسن القاسمى بود گفت: ایراد و اشكال به عمر و پیروانش وارد است. از همین‌رو (اى پادشاه) آنها جوابى براى جناب علوى - كه خداوند او را حفظ نماید - ندارند.


ملك شاه كه فهمید دیگر كسى جوابى ندارد، لذا دلش آرام گرفت و گفت: بنابراین، این موضوع را رها كنید و به موضوع دیگرى بپردازید.


عباسى مسأله كشورگشایى‌هاى عمر را مطرح كرد و گفت:


شیعیان معتقدند كه عمر هیچ فضیلتى نداشته است در حالى كه همین فتوحات و كشورگشایى‌هاى او، براى فضیلتش كافى است.


علوى: ما جوابهایى براى این سخن داریم:


نخست: این كه پادشاهان، كشورهاى دیگر را براى توسعه اراضى و گسترش نفوذ خود فتح می‌كنند، آیا این فضیلت است؟


دوم: فرض می‌كنیم كه فتوحات او فضیلت است، آیا فتوحات، مجوّز غصب خلافت پیامبر است و كار عمر را تصحیح می‌كند؟ در حالى كه پیامبر خلافت را براى او قرار نداده، بلكه على‌بن ابیطالب× را براى آن سمت تعیین نموده بود. اى پادشاه! اگر تو جانشینى براى خودت تعیین نمودى، سپس كسى آمد و سلطنت را از او گرفت و خود به جایش نشست و پس از آن، مناطقى را فتح كرد و كارهاى خوبى هم انجام داد، آیا تو به فتوحات او راضى می‌شوى یا به سبب خلع كسى كه تو معین كرده اى و عزل جانشینت و قرار گرفتن در جاى تو بدون اجازه خودت، بر او خشمناك می‌گردى؟


ملك شاه: بر او خشم می‌گیرم و فتوحات او، گناهانش را نمى‌شوید.


علوى: عمر هم همین طور بود. جایگاه خلافت را غصب و بدون اجازه پیامبر بر جاى آن حضرت نشست.


سوم: فتوحات عمر اشتباه و داراى آثار و نتایج سوء و معكوس بود. چون پیامبر اسلام| هیچ‌گاه بر دیگران هجوم نمى‌برد و همه جنگهاى آن حضرت دفاعى بود. از همین‌رو، مردم متمایل به اسلام گردیدند و گروه گروه، به دین خدا درآمدند، چرا كه اسلام را، دین صلح و دوستى یافتند. اما عمر به شهرها حمله برد و مردم را با زور و شمشیر وادار به اسلام آوردن كرد، به همین جهت، برخى نسبت به آن بدبین شدند و آن را دین شمشیر و زور نامیدند، نه دین منطق و صلح دوستى و این مسأله باعث شد تا دشمنان اسلام زیاد شوند. بنابراین فتوحات عمر، چهره اسلام را زشت نمایاند و نتایج منفى و معكوسى به دنبال آورد.


اگر ابوبكر و عمر و عثمان، خلافت را از صاحب شرعى آن، یعنى امام على‌بن ابیطالب× غصب نكرده بودند و آن حضرت خود زمام امور را بعد از پیامبر بدست می‌گرفت، طبق روش رسول خدا رفتار می‌نمود و پاى خود را جاى پاى پیامبر می‌گذاشت و شیوه صحیح او را به اجرا درمى آورد. این روش باعث می‌شد كه مردم، گروه گروه به دین اسلام درآیند و دامنه نفوذ اسلام گسترش می‌یافت تا همه كره زمین را فرا گیرد. اما... لا حول ولا قوة الاّ بالله العلى العظیم.


سخن كه به اینجا رسید، علوى ماجراهاى پس از پیامبر را به یاد آورد و آنچه كه بر اسلام رفته بود . . .، آه از نهادش برآمد و دستش را بر دست دیگر زد و حزن و‌اندوه بر چهره‌اش نشست.


ملك شاه كه متأثر شده بود، به عباسى گفت: چه جوابى دارى؟


عباسى كه بهت زده شده بود، گفت: من تاكنون چنین سخنى ـ با این منطق و استدلال زیبا ـ نشنیده بودم!


علوى كه چنین شنید، گفت: اكنون كه این مطالب را شنیدى و حق براى تو آشكار گردید، خلفاى خودت را ترك كن و از خلیفه شرعى پیامبر|، على‌بن ابیطالب×، پیروى كن.


آنگاه افزود: كارهاى شما اهل‌سنت عجیب است. اصل را به فراموشى سپرده، ترك كرده‌اید و به فرع چسبیده‌اید.


عباسى: چگونه؟


علوى: چون شما فتوحات عمر را یاد می‌كنید، اما فتوحات على‌بن ابیطالب× را فراموش كرده‌اید.


عباسى: فتوحات على‌بن ابیطالب× چه بوده است؟


علوى: بیشتر فتوحات و پیروزیهاى پیامبر همچون جنگ بدر، فتح خیبر، جنگ‌هاى حنین، خندق و... به دست على‌بن ابیطالب× شكل گرفته است. و اگر این پیروزیها كه اساس اسلام را به پا داشت، نبود. دیگر نه عمر می‌ماند و نه اسلام و ایمان. شاهد این سخن، گفته پیامبر| در جنگ احزاب (خندق) است. آنگاه كه على به جنگ عمرو بن عبدود رفت، پیامبر فرمود:


«تمامى ایمان به جنگ تمامى شرك رفته است، بارخدایا! اگر می‌خواهى دیگر عبادت نشوى پس عبادت نمى‌شوى»،


یعنى اگر على كشته شود مشركان بر قتل من و دیگر مسلمانان جرأت می‌یابند و بعد از آن هم دیگر اسلام و ایمانى باقى نخواهد ماند.


و نیز فرمود:


«ضربة على یوم الخندق أفضل من عبادة الثقلین»[1]


«ضربتى كه على در روز خندق زد از عبادت جن و انس برتر بود».


بنابراین، درست است كه بگوییم پیدایش دین اسلام، وابسته به پیامبر بود و تداوم آن به على× بستگى داشت و به فضل خدا و مجاهدتهاى على×، اسلام تداوم یافت.


عباسى كه در مقابل سخنان علوى چیزى نداشت تا بگوید، سخن را به جاى دیگرى كشاند و گفت: فرض كنیم سخن شما در مورد خطاكار بودن عمر و غاصب بودن او و اینكه او در احكام اسلام، تغییر و تبدیل به وجود آورد، صحیح است، براى چه ابوبكر را ناخوش دارید؟


علوى: به جهت كارهاى ناشایست او كه دومورد آن را براى تو می‌گویم:


اول: رفتار او با دختر رسول خدا و سرور زنان عالم فاطمه زهرا÷.


دوم: جارى نكردن حدّ زنا بر مجرم زناكار، خالد بن ولید.


ملك شاه باتعجب از علوى پرسید: مگر خالدبن ولید مجرم بود؟!


علوى: آرى.


ملك شاه: جرم او چه بود؟


علوى: جرمش این بود كه ابوبكر او را به سوى صحابى بزرگوار، مالك بن نویره ـ كه پیامبر| بشارت داده بود او از اهل بهشت است ـ فرستاد و به او دستور داد كه مالك و قوم او را به قتل رساند. مالك در منطقه اى خارج مدینه منوره به سر می‌برد. چون مشاهده كرد خالد با گروهى از لشكریان به سوى او می‌آیند به قبیله خود دستور داد تا سلاح بردارند. آنها نیز، مسلح شدند.


وقتى خالد به آنها رسید حیله كرد و به دروغ سوگند یاد كرد كه قصد بدى نسبت به آنها ندارد و اضافه كرد: ما براى جنگ با شما نیامده‌ایم بلكه امشب را مهمان شما هستیم.


چون خالد به خدا سوگند یاد كرد، مالك مطمئن شد و خود و قبیله‌اش، اسلحه را به كنارى گذاردند. وقت نماز رسید و مالك و قبیله‌اش مشغول نماز شدند، در این موقع، خالد و همراهانش بر آنها حمله كردند و كتفشان را بسته، سپس همه را به قتل رساندند.


سپس، خالد كه زیبایى همسر مالك را دیده بود، بدو میل كرد و در همان شب كه شوهرش را كشته بود، با او زنا نمود و سر مالك و قبیله او را در زیر اجاق قرار داد و با آن، غذاى زنایش را پخت و با اطرافیانش خورد.


وقتى خالد به مدینه بازگشت، عمر می‌خواست او را، به خاطر كشتن مسلمانان قصاص كند وبه جهت زنا با همسرمالك، براوحد جارى نماید، اما ابوبكر (باایمان!) به شدّت با آن مخالفت ورزید و مانع اجراى حدّ و قصاص گردید. با این كار، خون مسلمانان را پایمال و حدود الهى را ساقط نمود.


ملك شاه كه به شگفت آمده بود، از وزیر پرسید: آیا آنچه علوى درباره خالد و ابوبكر می‌گوید، درست است؟


وزیر: آرى، مورخان همین گونه آورده‌اند.


ملك شاه: پس چرا برخى از مردم، او را شمشیر كشیده خدا می‌نامند؟


علوى: او شمشیر شكسته شیطان بود، اما از آنجایى كه دشمن على‌بن ابیطالب× بود و با عمر در آتش زدن در خانه فاطمه زهرا÷ همراهى نمود، بعضى از اهل‌سنت او را شمشیر خدا نامیدند.


ملك شاه باتعجب گفت:


مگراهل‌سنت دشمنان على‌بن ابیطالب× هستند؟


علوى: اگر دشمن او نیستند، چرا غاصبان حقّ او را، مدح می‌گویند و گرد دشمنانش حلقه می‌زنند و فضایل و مناقبش را انكار می‌كنند و كینه و دشمنى را بدانجا رسانیده كه می‌گویند: «ابوطالب، پدر حضرت على×، كافر از دنیا رفت» در حالى كه ابوطالب مؤمن بود و در سخت‌ترین شرایط اسلام، از پیامبر براى انجام رسالتش دفاع نمود و اسلام را یارى كرد.


ملك شاه به شگفت آمد و گفت: مگر ابوطالب، اسلام آورد؟


علوى: ابوطالب كافر نبود تا اسلام بیاورد، بلكه مؤمنى بود كه ایمان خود را پنهان می‌داشت و آنگاه كه رسول خدا| به پیامبرى برانگیخته شد، ابوطالب نزد او، اسلامش را ظاهر نمود. بنابراین، او سومین مسلمان بود، نخستین مسلمان على‌بن ابیطالب×، پس از او، خدیجه كبرا همسر پیامبر| و سومین شخص ابوطالب× بود.


ملك شاه از وزیر پرسید: آیا سخنان علوى درباره ابوطالب صحیح است؟


وزیر: آرى، برخى از تاریخ‌نویسان آن را ذكر كرده‌اند.


ملك شاه: پس براى چه در میان اهل‌سنت مشهور شده است كه ابوطالب، كافر از دنیا رفت؟


علوى: زیرا ابوطالب، پدر امام امیر مؤمنان على× است و كینه‌اى كه اهل‌سنت نسبت به على داشته‌اند وادارشان نمود تا بگویند پدر او كافر از دنیا رفت، چنانكه كینه آنها نسبت به على×، آنهارا به كشتن حسن و حسین، سرور جوانان اهل بهشت واداشت، حتى سنى‌هایى كه در كربلا براى جنگ با حسین× گرد آمده بودند، اظهار داشتند:


به جهت دشمنى ما با پدرت و انتقام آنچه با بزرگان ما در جنگ بدر و حنین انجام داد، با تو می‌جنگیم.


ملك شاه رو به وزیر كرد وپرسید: آیا قاتلان حسین، چنین سخنى را گفته‌اند؟


علوى: مورخان آورده‌اند كه آنها به حسین، این سخن را گفتند.


ملك شاه كه خود طرف سخن علوى شده بود، با خود‌اندیشید كه شاید اهل‌سنت براى كارهاى خالد و ابوبكر توجیهى داشته باشند، لذا به عباسى گفت: در مقابل جریان خالد بن ولید، چه جوابى دارى؟


عباسى: ابوبكر، مصلحت را در این كار دید.


علوى كه به شگفت آمده بود، برآشفت و گفت: سبحان‌الله! چه مصلحتى باعث می‌شود كه خالد، بى‌گناهان را بكشد و با همسر آنها زنا نماید، آنگاه بدون حدّ و مجازات، رها شود و علاوه بر آن، فرماندهى لشكر هم به او داده شود؟ و بعد از همه اینها ابوبكر بگوید:


- او شمشیرى است كه خداوند آن را از نیام بركشیده است؟!


- آیا شمشیر خدا، كفار را می‌كشد یا مؤمنان را؟!


- آیا شمشیر خدا، نوامیس مسلمانان را حفظ می‌كند یا با زنان مسلمان زنا می‌نماید؟


عباسى كه اوضاع را چنین دید، با زرنگى علوى را به آرامش فراخواند و گفت: ابوبكر اشتباه كرد، اما عمر خطاى او را جبران نمود.


علوى: جبران اشتباه به این بود كه خالد براى عمل زنا، شلاق بخورد و براى كشتن مؤمنان بى گناه، كشته شود، در حالى كه عمر این چنین نكرد. پس او هم مانند ابوبكر، خطا نمود.


ملك شاه كه دید عباسى جواب درستى ندارد، موضوع دیگرى را كه علوى به آن اشاره كرده بود، مطرح كرد و گفت: اى علوى! در ابتداى گفتارت اظهار داشتى كه ابوبكر نسبت به فاطمه زهرا، دختر رسول خدا| بى ادبى كرد، بى ادبى او در مورد فاطمه چه بود؟


علوى: ابوبكر بعد از اینكه با ایجاد ترس و وحشت و استفاده از شمشیر و زور و تهدید، از مردم براى خود بیعت گرفت، افرادى مثل عمر، قنفذ، خالد بن ولید، ابوعبیده جراح و گروه دیگرى از منافقان را به در خانه على و فاطمه^ فرستاد، عمر مقدارى هیزم جلو درِ خانه فاطمه جمع كرد (همان خانه اى كه رسول خدا، بارها جلو درِ آن توقف می‌كرد و می‌فرمود:


«السلام علیكم یا اهل‌بیت النبوة»


«سلام بر شما اى اهل‌بیت پیامبر».


و هیچ‌گاه داخل آن نمى‌شد مگر بعد از آنكه اجازه می‌گرفت) آنگاه درِ خانه را به آتش كشید. وقتى فاطمه پشت در آمد تا عمر و همراهانش را برگرداند، عمر، ضربه‌اى به در زد و آن چنان فاطمه را بین در و دیوار فشار داد كه فرزندش سقط شد و میخ در به سینه اش فرو رفت. پس فاطمه فریاد برآورد:


اى پدر! اى رسول خدا! ببین بعد از تو از طرف فرزند خطاب (عمر) و ابى‌قحافه (ابوبكر) چه بر سر ما آمد!


در این موقع عمر رو به اطرافیان خود كرد و دستور داد: فاطمه را بزنید! پس تازیانه‌ها بر دردانه رسول خدا|و پاره تنش فرود آمد به حدّى كه بدنش مجروح شد.


این فشار سخت و ضربات تلخ، بدن فاطمه÷ را درهم شكست. او بیمار گشت و حزن و‌اندوه بر هستى‌اش فرو رفت و كمى پس از وفات پدرش، زندگى را بدرود گفت. پس فاطمه شهیدِ خاندان نبوت است و به سبب ستم عمر بن خطاب، به شهادت رسیده است!


ملك شاه از وزیر پرسید: آیا سخنان علوى صحیح است؟


وزیر: آرى، سخنان علوى را در كتاب‌هاى تاریخ دیده‌ام.


علوى: اینها دلیل نفرت شیعه از ابوبكر و عمر است.


وى اضافه كرد: شاهد این جنایت ابوبكر و عمر، این است كه مورخان آورده‌اند كه فاطمه از دنیا رفت و در آن هنگام، بر ابوبكر و عمر غضبناك بود و پیامبر در احادیث متعددى فرموده است:


«إنّ الله یرضى لرضا فاطمة ویغضب لغضبها»


«خداوند از رضایت فاطمه خشنود و از غضب او غضبناك می‌شود».


و شما اى پادشاه! نیك می‌دانى كه سرنوشت كسى كه خداوند بر او خشم گیرد، چه خواهد بود.


ملك شاه رو به وزیركرد وگفت: آیا این حدیث صحیح است؟ آیا درست است كه فاطمه در حالى از دنیا رفت كه بر ابوبكر و عمر خشمناك بود؟


وزیر: آرى، این مطلب را محدثان و مورخان گفته‌اند.


علوى شاهد دیگرى براى سخنانش آورد و گفت: اى پادشاه، مطلب دیگرى كه درستى سخنم را براى تو ثابت می‌نماید این است كه فاطمه÷ به على‌بن ابیطالب× وصیت كرد كه ابوبكر، عمر و دیگر افرادى كه در حق او ظلم نمودند، در تشییع جنازه اش شركت نكنند و بر او نماز نگزارند و همچنین وصیت كرد كه على، قبر او را مخفى نماید تا بر سر قبرش هم حاضر نشوند. على× هم به وصایاى او عمل نمود.


ملك شاه كه از شنیدن این وصیت به تعجب فرو رفته بود، گفت: مطلب غریبى است! آیا على و فاطمه^ این‌گونه عمل نمودند؟!


وزیر: مورخان این گونه آورده‌اند.


علوى گوشه دیگرى از رفتار ناشایست ابوبكر و عمررا مطرح كرد و گفت: ابوبكر و عمر، ظلم و اذیت دیگرى هم در حق فاطمه÷ نمودند.


عباسى پرسید: چه اذیتى؟


علوى: آنها «فدك» را كه ملك فاطمه÷ بود، غصب نمودند.


عباسى: چه دلیلى بر غصب فدك توسط آنها وجود دارد؟


علوى: در كتب تاریخ آمده كه رسول خدا| فدك[1][2] را به فاطمه بخشید. در زمان پیامبر، فدك در اختیار فاطمه÷ بود و چون پیامبر وفات یافت، ابوبكر و عمر مأمورانى فرستادند و كارگران فاطمه را با زور و شمشیر از آنجا بیرون كردند. فاطمه÷ به ابوبكر و عمر اعتراض كرد و با آنها به محاجّه پرداخت، اما آنها به سخن وى گوش ندادند و او را به خشم آوردند و از رسیدن او به حقش جلوگیرى كردند. از همین‌رو، دیگر فاطمه÷ با آنها صحبت نكرد تا اینكه با ناراحتى از آنها از دنیا رفت.


عباسى: ولى عمربن عبدالعزیز در ایام خلافت خود، فدك را به فرزندان فاطمه برگرداند.








[1][2]. فدك نام قطعه زمینى بود كه بین مدینه و خیبر واقع شده و ملك پیامبر بود كه آن را به دخترش حضرت فاطمه زهرا÷ بخشید


 


 


راهی به سوی حقیقت (قسمت هفتم)





 


علوى: چه فایده‌اى دارد؟ اگر كسى خانه تو را غصب و تو را آواره نماید، سپس شخصى دیگر بعد از مرگ تو بیاید و خانه‌ات را به فرزندانت برگرداند، آیا گناه غاصب را برطرف می‌كند؟


ملك شاه: از صحبت شما دو نفر (عباسى و علوى) چنین بر مى‌آید كه هر دو قبول دارید كه ابوبكر و عمر فدك را غصب نمودند.


عباسى: آرى، تاریخ‌نویسان چنین گفته‌اند.


ملك شاه پرسید: چرا آنها چنین كارى كردند؟


علوى در پاسخش گفت: زیرا آنها خلافت را غصب كرده بودند و می‌دانستند كه اگر فدك در دست فاطمه باقى بماند او درآمد زیاد آن را (كه بنا به گفته بعضى تواریخ به یكصد و بیست هزار دینار طلا می‌رسید) در بین مردم تقسیم می‌نماید و در این صورت، مردم دور على× جمع می‌شوند و این چیزى بود كه ابوبكر و عمر از آن وحشت داشتند.


ملك شاه: اگر این سخنان درست باشد، كار آنها عجیب است! واگر خلافت آن سه نفر باطل باشد، چه كسى جانشین پیامبر| خواهد بود؟


علوى: پیامبر| خودش به دستور خداى تعالى جانشینان خود را معین نمود. در كتاب‌هاى حدیث آمده كه آن حضرت فرمود:


«الخلفاء بعدى اثناعشر بعدد نقباء بنى اسرائیل وكلّهم من قریش»


«جانشینان بعد از من، دوازده نفرند به تعداد نقیبان بنى اسرائیل و همگى آنها از قریش می‌باشند».


ملك شاه از وزیر پرسید: آیا پیامبر این مطلب را گفته است؟


وزیر: آرى.


ملك شاه: آن دوازده تن چه كسانى هستند؟


عباسى پیش دستى كرد و گفت: چهار تن از آنان معروفند: ابوبكر، عمر، عثمان و على.


ملك شاه: پس بقیه كیانند؟


عباسى: در مورد بقیه، بین علما اختلاف وجود دارد.


ملك شاه: آنها را بشمار.


عباسى ساكت شد.


علوى كه دید عباسى درمانده است، گفت: اى پادشاه! الان اسامى آنها را همان‌گونه كه در كتب علماى اهل‌سنت آمده است، برایت می‌گویم: آنها حضرت على‌بن ابیطالب×، حسن‌بن على×، حسین‌بن على×، على‌بن الحسین×، محمدبن على×، جعفربن محمد×، موسى‌بن جعفر×، على‌بن موسى‌الرضا×، محمدبن على×، على‌بن محمد×، حسن‌بن على× و آخرین‌شان حضرت مهدى# می‌باشند.


عباسى كه نام حضرت مهدى# را شنید، فرصت را غنیمت شمرد و گفت: اى پادشاه، گوش كنید! شیعیان می‌گویند «مهدى» از سال 255 تاكنون زنده است. آیا این معقول است؟ و نیز می‌گویند: او در آخرالزمان ظهور می‌نماید تا زمین را از عدل و داد پر كند بعد از آنكه از ظلم پر شده باشد.


ملك شاه رو به علوى كرد و پرسید: آیا درست است كه شما چنین اعتقادى دارید؟


علوى: آرى، درست است. چون پیامبر آن را فرموده است و راویان شیعه و سنى، آن را روایت كرده‌اند.


ملك شاه: چگونه ممكن است انسانى در این مدت طولانى زنده بماند؟


حالى كه قرآن درباره نوح پیامبر می‌فرماید:


«فلبث فیهم ألف سنة إلاّ خمسین عاماً»[1][3]


«نوح در میان قوم خود، نهصد و پنجاه سال درنگ نمود».


آیا خداوند ناتوان است كه انسانى را در این مدت طولانى زنده نگهدارد؟ مگر مرگ و زندگى به دست خداوند نیست و او بر هر چیزى توانا نمى‌باشد؟ علاوه بر آن، پیامبر این مطلب را بیان داشته و او راستگو و مورد تصدیق خداوند است.


ملك شاه از وزیر پرسید: آیا درست است كه پیامبر از مهدى خبر داده است، همان گونه كه علوى می‌گوید؟


وزیر: آرى.


ملك شاه با ناراحتى به عباسى گفت: چرا تو حقایقى را كه ما اهل‌سنت  نیز نقل كرده‌ایم، انكار می‌كنى؟


عباسى: به این جهت می‌ترسم كه عقیده عموم مردم سست شود و دل‌هایشان به طرف شیعه متمایل گردد!


علوى: بنابراین تو اى عباسى، مصداق این سخن خداى تعالى هستى كه می‌فرماید:


«إنّ الذین یكتمون ماأنزلنا من البینات والهدى من بعد ما بیناه للناس فى الكتاب، أولئك یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون»[2][4]




 


«كسانى كه دلایل روشن و وسیله هدایتى را كه نازل كرده‌ایم، بعد از آن كه در كتاب براى مردم بیان نمودیم كتمان كنند، خدا آنها را لعنت می‌كند و همه لعنت كنندگان نیز آنها را لعن می‌كنند».


پس لعنت خداى تعالى شامل تو می‌گردد».


سپس اضافه نمود: اى پادشاه، از عباسى سؤال كنید: آیا بر شخص عالم، محافظت از كتاب خدا و سخنان پیامبر خدا| واجب است یا محافظت از عقیده مردم عوامى كه از كتاب و سنت پیامبر منحرف گردیده‌اند؟


عباسى: من از عقیده مردم محافظت می‌كنم تا دل آنها به طرف شیعیان تمایل پیدا نكند، چون شیعیان اهل بدعت می‌باشند.


علوى: در كتاب‌هاى معتبر آمده كه پیشواى شما (عمر) اولین كسى بود كه در اسلام بدعت گذاشت و خود نیز بدان تصریح كرد و گفت:


«این بدعت خوبى است».


این كار در قضیه نماز تراویح بود كه به مردم دستور داد نماز مستحبى را با جماعت بخوانند با اینكه می‌دانست خدا و پیامبر، اقامه نماز مستحب به جماعت را حرام نموده‌اند. بنابراین، بدعت عمر مخالفت آشكار با خدا و پیامبر می‌باشد.


همچنین مگر عمر با برداشتن «حىّ على خیر العمل» از اذان و جایگزین كردن «الصلاة خیر من النوم»[3][5] بدعت دیگرى نگذارد؟


مگر عمر با ابطال سهم مؤلفة القلوب از زكات به آنها برخلاف خدا و رسولش، بدعت نگذارد؟


مگر با لغو قانون متعه حج برخلاف خدا وپیامبر بدعت نگذارد؟


مگر با لغو قانون متعه زنان برخلاف خدا و پیامبر بدعت نگذارد؟


مگر با منع اجراى حدّ بر مجرم زناكار خالد بن ولید، برخلاف دستور خدا و پیامبر در اجراى حدّ بر زناكار و قاتل، بدعت نگذارد؟ و دیگر بدعتهاى شما اهل‌سنت و پیروان عمر.


اكنون آیا شما اهل بدعت هستید یا ما شیعیان؟[4][6]


ملك شاه كه از شنیدن بدعت‌هاى عمر تعجب كرده بود، رو به وزیر كرد و پرسید: آیا سخنان علوى درباره بدعت‌هاى عمر در دین درست است؟


وزیر: آرى، جماعتى از علما، آن را در كتاب‌هاى خود آورده‌اند.


ملك شاه: با این حال، چگونه ما از كسى پیروى كنیم كه در دین بدعت گذارده است؟!


علوى: به همین دلیل، پیروى از چنین شخصى حرام است. چون پیامبر خدا| فرموده است:


«كلّ بدعة ضلالة وكلّ ضلالة فى النار»


«هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش خواهد بود».


پس تمام كسانى كه از بدعتهاى عمر پیروى می‌كنند ـ و از مسأله اطلاع هم دارند ـ بدون شك از اهل آتشند.


عباسى در صدد توجیه برآمد و گفت: اما پیشوایان مذاهب (چهارگانه) عمل عمر را تأیید كرده‌اند.


علوى: اى پادشاه، این هم (پیروى از سران مذاهب چهارگانه) بدعت دیگرى است.


ملك شاه: چگونه؟


علوى: چون پیشوایان این مذاهب، یعنى ابوحنیفه و مالك بن انس و شافعى و احمد بن حنبل، در زمان پیامبر| نبودند، بلكه حدود دویست سال بعد به دنیا آمدند. بنابراین، آیا مسلمانان در این مدت كه آنها وجود نداشته، بر باطل و گمراهى بودند؟ علاوه بر آن چه دلیلى بر منحصر كردن مذاهب به آن چهار مذهب و پیروى نكردن از دیگر فقها وجود دارد؟ آیا پیامبر بدان وصیت كرده بود؟


ملك شاه به عباسى گفت: اى عباسى، چه می‌گویى؟


عباسى: آنها از دیگران عالم تر بودند.


ملك شاه: آیا علم همه دانشمندانى كه پس ازاینها آمده‌اند ازاینها كمتربوده است كه نمى‌توانیم ازآنها پیروى كنیم، اما علم آن چهارنفر باید پیروى شود؟


عباسى: شیعیان هم از مذهب جعفر صادق پیروى می‌كنند.


علوى: ما بدین جهت از مذهب امام صادق× پیروى می‌كنیم كه مذهب او، مذهب پیامبر خدا است. زیرا او از خاندانى است كه خداوند درباره آنها فرموده است:


«إنّما یرید الله لیذهب عنكم الرجس ویطهركم تطهیراً»[5][7]


«خداوند فقط می‌خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاك و پاكیزه گرداند».


ما از همه ائمه دوازده گانه پیروى می‌كنیم، ولى از آن جهت كه امام صادق× بیشتر از سایر ائمه، امكان نشر علم تفسیر و حدیث و احكام را پیدا نمود به طورى كه در مجلس درس او چهار هزار شاگرد[6][8] حاضر می‌شدند و آن حضرت توانست نشانه ها و احكام دین اسلام را بعد از آن كه اموى ها و عباسى ها در صدد نابودى آن بودند، تجدید نماید، شیعه به تجدید كننده مذهب، یعنى امام صادق× منسوب و جعفرى خوانده شد.


ملك شاه به عباسى گفت: سخن تو چیست؟


عباسى: تقلید سران مذاهب چهارگانه، عادتى است كه ما اهل‌سنت آن را برگزیده ایم.


علوى: هرگز، بلكه بعضى از فرمانروایان وحاكمانتان، شمارا بدان مجبور نمودند و شما نیز، كوركورانه و بدون دلیل و برهان، از آنها پیروى كردید.


عباسى ساكت شد.


علوى: اى پادشاه، اگر عباسى با این حالت بمیرد من شهادت می‌دهم كه او از اهل آتش است.


ملك شاه: از كجا فهمیدى كه او اهل آتش است؟


علوى: زیرا در كتب حدیث آمده كه رسول خدا| فرمود:


«من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیة»[7][9]


«كسى كه بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مانند مردم زمان جاهلیت (دوره شرك و بت پرستى) از دنیا رفته است».


حال از عباسى بپرسید كه: امام زمان او، كیست؟




عباسى سكوت خود را شكست و گفت: این روایت از پیامبر خدا نرسیده است.ملك شاه از وزیر پرسید: آیا این حدیث از پیامبر روایت شده است؟وزیر: آرى، نقل شده است.ملك شاه به خشم آمد و گفت: اى عباسى، گمان می‌كردم كه تو مورد وثوق هستى، اما الان دروغگویى تو براى من آشكار شد.عباسى: من امام زمان خود را می‌شناسم.علوى: او كیست؟عباسى: پادشاه، امام زمان من است.علوى: اى پادشاه! بدانید كه او دروغ می‌گوید و این سخن او چیزى جز تملق و چاپلوسى نیست.ملك شاه: آرى، می‌دانم كه او دروغ می‌گوید و خود را هم می‌شناسم و می‌دانم كه صلاحیت ندارم كه امام زمان مردم باشم. زیرا من، دانش چندانى ندارم و بیشتر وقت خود را صرف شكار و اداره مملكت می‌كنم.آنگاه پرسید: اى علوى، امام زمان تو كیست؟علوى: به عقیده من امام زمان، حضرت مهدى# است، همان گونه كه قبلا گفتیم كه پیامبر| از او خبر داده است. پس كسى كه او را بشناسد مسلمان می‌میرد و اهل بهشت می‌باشد و كسى كه او را نشناسد مانند مردم زمان جاهلیت می‌میرد و با آنها در آتش می‌سوزد.سخن علوى كه به اینجا رسید، ملك شاه چهره شكفت و لبخند بر لبانش نشست و رو به حاضران نمود و گفت:بدانید كه من از لابلاى این گفتگوها، اطمینان پیدا كردم و دانستم كه حق با شیعه است و اعتقاداتشان درست است. و اهل‌سنت به باطل گراییده‌اند و از راه راست، منحرف شده‌اند. من از كسانى هستم كه وقتى حق را بشناسند به آن اقرار می‌كنند و در دنیا، به باطل نگرایم و در نتیجه، در اخرت، دوزخى نمى‌باشم. بنابراین، من در برابر شما، تشیّع خود را اعلام می‌كنم و كسى كه دوست دارد با من باشد باید به بركت خدا و رضایت او، شیعه شود و خود را از تاریكى‌هاى باطل خارج به سوى روشنایى حق به در برد.نظام الملك وزیر نیز گفت: من در زمان تحصیل خود به این حقیقت رسیده بودم كه مذهب تشیّع، بر حق است و



تاریخ ارسال : 08/08/1388 ساعت 11:08:00
گروه خبر : شخصی

 


راهی به سوی حقیقت (قسمت دوم)





 


در این موقع ملك شاه رو به وزیر نمود و سؤال كرد: آنچه علوى گفت صحیح است؟


وزیر: آرى! تاریخ نویسان، این قضیه را نقل كرده‌اند.


علوى: اگر لعن صحابه حرام است و باعث كفر می‌گردد، چرا معاویة بن ابوسفیان را كافر نمى‌دانید و فاسق و فاجرش نمى‌شمارید با اینكه او، چهل سال على‌بن ابیطالب× را كه از صحابه بود لعن می‌نمود و این كار، هفتاد سال رواج داشت؟!


ملك شاه: این سخن را به پایان برید و به موضوع دیگرى بپردازید.


عباسى به علوى گفت: یكى از بدعت‌هاى شما شیعیان این است كه به قرآن اعتقادى ندارید.


علوى: نه، این شمایید كه قرآن را قبول ندارید و این یكى از بدعت‌هاى اهل‌سنت است. شاهد آن، این است كه می‌گویید: قرآن را عثمان جمع آورى نمود.[1]


از شما می‌پرسم آیا پیامبر نسبت به خطر پراكندگى قرآن ناآگاه بود كه قرآن را جمع آورى نكرد تا آنكه عثمان آمد و بدین كار اقدام نمود. به علاوه، چگونه قرآن در زمان پیامبر جمع نشده بود در حالى كه پیامبر به اصحاب و پیروان خود دستور ختم قرآن داده و فرموده است: «هر كه قرآن را ختم كند براى او فلان مقدار اجر و ثواب است»!


آیا ممكن است به ختم قرآن دستور دهند با اینكه پراكنده است و هنوز جمع نشده است؟!


آیا مسلمانان ـ با در اختیار نداشتن تمام قرآن ـ در گمراهى بسر می‌بردند تا اینكه عثمان آنها را نجات داد؟![2]


چون سخن بدینجا رسید ملك شاه رو به وزیر كرد و گفت: آیا این گفته علوى صحیح است كه اهل‌سنت معتقدند قرآن را عثمان جمع آورى نمود؟


وزیر: مفسران و تاریخ نویسان این طور گفته‌اند.





علوى: اى پادشاه! بدان كه شیعه معتقد است قرآن در زمان پیامبر به همین صورت كه الان می‌بینید جمع آورى شد، نه حرفى از آن كم شد و نه حرفى به آن اضافه شد. اما اهل‌سنت می‌گویند:


در قرآن، كم و زیاد شد و آیات آن جابجا گشت و پیامبر آن را جمع نكرد و عثمان پس از آنكه امیر شد و زمام امور را به دست گرفت، اقدام به جمع آورى آن كرد.


عباسى فرصت را غنیمت شمرد و گفت: اى پادشاه، شنیدى كه این مرد، عثمان را خلیفه نمى‌داند و او را امیر می‌نامد.


علوى بلافاصله جواب داد: آرى، عثمان خلیفه نبود.


ملك شاه: چرا؟


علوى: چون شیعیان معتقدند خلافت ابوبكر و عمر و عثمان باطل بوده است.


ملك شاه با تعجب پرسید: براى چه؟


علوى: زیرا عثمان توسط شوراى شش نفره‌اى به خلافت رسید كه عمر آنها را انتخاب كرده بود. البته همه آن شش نفر عثمان را انتخاب نكردند، بلكه دو یا سه نفر با انتخاب او موافق بودند. پس مشروعیت خلافت عثمان از جانب عمر است.[3] عمر هم با وصیت ابوبكر به خلافت رسید. پس مشروعیت خلافت عمر به وصیت ابوبكر است، و به خلافت رسیدن ابوبكر هم به واسطه انتخاب گروه‌اندكى بود كه با شمشیر و زورگویى بدین عمل اقدام كردند. پس مشروعیت خلافت ابوبكر هم به اسلحه و زور بود، به همین جهت عمر درباره او گفته است:


«کانت بیعة الناس لأبی‌بکر فلتة من فلتات الجاهلیة وقی الله المسلمین شرّها فمن عاد إلیها فاقتلوه»[4]


بیعت مردم با ابوبکر لغزشی از لغزش‌های جاهلیت بود که خداوند، مسلمانان را از شرّ آن حفظ نمود. پس هر كه دوباره به این روش روى آورد او را به قتل رسانید». خود ابوبكر نیز می‌گفت:


«أقیلونى فلست بخیركم وعلىّ فیكم»[5]


«مرا رها كنید! آنگاه كه على در بین شماست من بهترین شما نیستم».


بنابراین، شیعیان معتقدند كه خلافت آن سه نفر از اساس باطل بوده است.


ملك شاه رو به وزیر كرد و گفت: سخنانى كه علوى از ابوبكر و عمر نقل كرد، صحیح است؟


وزیر: آرى، مورخان این گونه ذكر كرده‌اند.


ملك شاه: پس چرا ما آن سه نفر را محترم می‌شماریم؟


وزیر: به خاطر پیروى از نیاكانمان.


علوى به شاه گفت: از وزیر بپرس كه: آیا حق سزاوار پیروى است یا نیاكان؟ آیا پیروى از گذشتگان و ضدّیت با حق، مشمول این فرموده خداى تعالى نیست:


«إنّا وجدنا أبائنا على أمّة وإنّا على آثارهم مقتدون»[6]


«ما پدران خود را بر آیینى یافتیم و از پى ایشان می‌رویم».


ملك شاه رو به علوى كرد و گفت: اگر آن سه نفر خلیفه پیامبر نیستند، پس خلیفه پیامبر خدا كیست؟


علوى: جانشین پیامبر|، امام على‌بن ابیطالب× است.


ملك شاه: به چه دلیل او جانشین پیامبر است؟


علوى: زیرا پیامبر، او را به عنوان جانشین خود برگزیده است و در موارد زیادى، او را به جانشینى خود معرفى نموده است.[7] از جمله
هنگامى كه مردم را در منطقه
 اى بین مكه و مدینه كه به آن غدیر خم می‌گفتند، جمع نمود و دست على را بالا برد و خطاب به مسلمانان فرمود:


«من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله»[8]


«هر كه من مولاى او هستم، على نیز مولاى اوست. خداوندا! دوستداران او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار و یارى كنندگان او را یارى فرما و كسانى كه او را واگذارند، واگذار!».


آنگاه از جایگاه خود پایین آمد و به مسلمانان كه یكصد و بیست هزار تن بودند، فرمود:


«سلّموا على علىّ بإمرة المؤمنین،


«با عنوان امیر مؤمنان، به على سلام كنید».


مسلمانان یكى پس از دیگرى نزد على می‌آمدند و می‌گفتند: السلام علیك یا أمیر المؤمنین. ابوبكر و عمر هم آمدند و به همان صورت بر آن حضرت سلام دادند. عمر گفت:


«السلام علیك یا امیر المؤمنین! بخ بخ لك یا ابن ابى طالب! أصبحت مولاى ومولى كلّ مؤمن ومؤمنة»[9]


«سلام بر تو اى امیرمؤمنان! آفرین، آفرین بر تو اى فرزند ابوطالب! اكنون تو مولاى من و همه مردان و زنان مؤمن گشتى».


بنابراین جانشین شرعى پیامبر|، على‌بن ابیطالب است.


سخن كه بدین جا رسید، ملك شاه به وزیر گفت: آیا آنچه علوى در مورد جانشین پیامبر می‌گوید، صحیح است؟


وزیر: آرى، مورخان و مفسران چنین ذكر كرده‌اند.[10]


ملك شاه دستور داد كه سخن را در این موضوع به پایان برند و به موضوع دیگرى بپردازند.


عباسى بحث تحریف قرآن را مطرح كرد و به علوى گفت:


شیعیان قائل به تحریف قرآن می‌باشند.


علوى: این گونه نیست، بلكه نزد شما اهل‌سنت چنین مشهور است كه قرآن، تحریف و در آن كم و زیاد شده است.


عباسى: این دروغى آشكار است.


علوى: مگر شما در كتابهایتان روایت نكرده‌اید كه آیاتى درباره «غرانیق» بر پیامبر نازل شد و سپس آن آیات نسخ و از قرآن حذف گردید؟


سخن علوى بر ملك شاه گران آمد و از وزیر پرسید: آیا آنچه علوى ادعا می‌كند، صحیح است؟


وزیر: آرى، مفسران این گونه ذكر كرده‌اند.[11]


ملك شاه: پس چگونه می‌توان به قرآن تحریف شده اعتماد نمود؟!


علوى به سخن آمد و گفت: اى پادشاه! ما بدین سخن معتقد نیستیم و این گفته اهل‌سنت است. بنابراین، قرآن نزد ما قابل اعتماد است، اما به اعتقاد اهل‌سنت نمى‌توان بر آن اعتماد نمود.


عباسى به علوى گفت: روایاتى در كتاب‌هاى حدیث شما در این باب وجود دارد و برخى از علمایتان نیز قائل به تحریف شده‌اند.


علوى:  نخست این كه احادیثى از این دست در كتاب‌هاى ما كم است.


دوم این كه این احادیث، ساخته و پرداخته دشمنان شیعه است تا چهره شیعه را زشت جلوه دهند و شهرت نیك آنها را خدشه دار كنند.


سوم این كه سندهاى این احادیث ضعیف است و راویان آنها مورد وثوق و اطمینان نیستند و آنچه از بعضى از علما نقل شده، قابل اعتنا نیست، و علماى بزرگ و مورد اعتماد ما، قائل به تحریف نمى‌باشند و گفتارشان همانند گفتار شما اهل‌سنت نیست كه می‌گویید خداوند آیاتى را در ستایش بت ها نازل نمود و ـ نعوذ بالله ـ گفت:


«تلك الغرانیق العلى منها الشفاعة ترجى»


«آنها بت‌هاى بلندمرتبه‌اى هستند كه از آنها امید شفاعت می‌رود».


 


قسمت ۳


ملك شاه كه از سخنان آن دو، حقیقت را فهمید، گفت: این بحث را واگذارید و به موضوع دیگرى بپردازید.


علوى رو به عباسى كرد و گفت: اهل‌سنت چیزهایى را به خدا نسبت می‌دهند كه شایسته عظمت او نیست؟


عباسى: مثل چه؟


علوى: مثلا آنها می‌گویند: خدا جسم است و همانند انسان می‌خندد و می‌گرید و داراى دست، پا، چشم و... است و روز قیامت، پاى خود را در آتش فرو می‌برد (تا مردم را فشار دهد و جا براى دیگران باز شود) و بر الاغ خود سوار شده، از آسمانها به آسمان دنیا فرود می‌آید.


عباسى: این چه اشکالی دارد؟ قرآن نیز به صراحت می‌گوید:


«و جاء ربّک»[1] پروردگارت آمد.، و «یوم یکشف عن ساق»[2] روزی که ساق پاها برهنه می‌گردد، و «یدالله فوق أیدیهم»[3] «دست خدا بالاى دست‌هاى آنهاست». در احادیث هم آمده كه خدا پاى خود را داخل در آتش فرو می‌برد.[4]


علوى: آنچه در باب جسم بودن خداوند در احادیث و روایات آمده، نزد ما باطل است و دروغ و افتراء. زیرا ابوهریره و امثال او بر پیامبر| دروغ می‌بستند و این كار به جایى رسید كه عمر، ابوهریره را از نقل حدیث منع نمود.[5]


وقتى ملك شاه این سخن را شنید، تعجب كرد واز وزیر پرسید: آیاصحیح است كه عمر از نقل حدیث توسط ابوهریره ممانعت بعمل آورده است؟




 


وزیر: آرى! آنگونه كه در تواریخ آمده است او را از نقل حدیث منع نمود.[6]


ملك شاه: در این صورت، چگونه به احادیث ابوهریره اعتماد كنیم؟


وزیر: علما به احادیث او اعتماد كرده‌اند.


ملك شاه: در این صورت، باید علما از عمر عالم‌تر باشند، چون عمر، ابوهریره را به خاطر دروغ بستن بر پیامبر، از حدیث گفتن منع كرد، اما علما به احادیث دروغ او عمل می‌نمایند.


در اینجا، عباسى رو به علوى كرد و گفت: فرض كن حدیث هایى كه در این زمینه رسیده، صحیح نباشد، با آیات قرآن كه قطعى است، چه می‌كنى؟


علوى: قرآن داراى آیات محكم (صریح و روشن) و متشابه (قابل تأویل) است. آیات محكم (به تعبیر قرآن) اصل و اساس قرآن می‌باشند ]كه آیات دیگر به آنها برگردانیده و با آنها تبیین می‌شود (همچنین آیات قرآن)، ظاهر و باطن دارد. بنابراین، از ظاهر آیات محكم پیروى می‌كنیم، اما متشابهات را طبق قواعد بلاغت، بر مجاز، كنایه یا تقدیر حمل می‌كنیم. در غیر این صورت، معناى آن نه عقلا و نه شرعاً صحیح نیست. براى نمونه، اگر (وجاء ربّك)را طبق ظاهرش معنى كنى، با عقل و شرع، مخالفت كرده اى، چون عقل وشرع می‌گویند كه خداوند در همه مكانها وجود دارد و هیچ مكانى از او خالى نیست، در حالى كه ظاهر آیه، جسم بودن خداوند را می‌رساند و هر جسمى هم مكانى دارد. در این صورت، اگر خدا در آسمان باشد زمین از او خالى است و اگر در زمین باشد آسمان از او خالى است و این سخن، از دید عقل و شرع نادرست است.


عباسى در مقابل این منطق رسا، درمانده گردید، به ناچار گفت: من این سخن را قبول ندارم و بر ما لازم است كه ظاهر آیات قرآن را مورد عمل قرار دهیم.


علوى: پس با آیات متشابه چه می‌كنى؟ علاوه بر آن، تو نمى‌توانى ظاهر همه آیات قرآن را بپذیرى، چون لازمه آن، این است كه رفیق تو، شیخ احمد عثمان، كه پهلویت نشسته است (شیخ احمد عثمان، یكى از علماى اهل‌سنت و نابینا بود) از اهل آتش باشد.


عباسى: چرا؟


علوى: زیرا خداى تعالى می‌فرماید:


«ومن كان فى هذه أعمى فهو فى الآخرة أعمى وأضلّ سبیلا»[7]


كسى كه در این جهان، كور باشد، در آخرت نیز كور و گمراه‌تر است».


از آنجا كه شیخ احمد در این دنیا، كور و نابیناست در آخرت هم كور و گمراه خواهد بود. سپس رو به شیخ احمد كرد و گفت: شیخ احمد! آیا این مطلب رامى پذیرى؟


شیخ احمد با خشم گفت: هرگز، هرگز! منظور از كور در آیه، منحرف از راه حق و گمراه است نه نابینا.


علوى: اكنون ثابت شد كه انسان نمى‌تواند تمام ظواهر قرآن را بپذیرد.


در این موقع، جدال و بحث درباره ظواهر قرآن شدت یافت و عباسى در مقابل دلیل‌هاى محكم علوى، از جواب فرو ماند و ملك شاه كه حقیقت را فهمید، گفت: این مطلب را واگذارید و به موضوع دیگرى بپردازید.


علوى بحث جبر را پیش كشید و به عباسى گفت: یكى از انحرافها و معتقدات باطل شما اهل‌سنت این است كه می‌گویید: خدا مردم را بر انجام گناهان و محرمات مجبور می‌كند و سپس آنها را عقاب می‌نماید.


عباسى: این مطلب صحیح است، چون خداوند در قرآن می‌گوید:


«من یضلل الله...»[8]


«هر كه را خدا گمراه نماید»،


و نیز:


«طبع الله على قلوبهم»[9]


«خداوند بر دلهاى آنها مهر زد».


علوى: اما اینكه می‌گویى در قرآن هست، جوابش این است كه قرآن، مجاز و كنایه دارد كه باید آنها را شناخت و طبق آن، آیه را معنى كرد. بنابراین، منظور از ضلالت، این است كه خداوند انسان شقى را به حال خود وا می‌گذارد تا به گمراهى گراید و این گفته، مثل این است كه می‌گوییم: «حكومت مردم را فاسد كرد». معناى این جمله این است كه آنها را به حال خود رها نمود و توجهى به آنها ننمود. این جواب اول.


دوم: مگر این سخن خداوند را نشنیده‌ای که می‌فرماید:


«انّ الله لا یأمر بالفحشاء»[10]، خداوند به فحشا امر نمی‌کند. و نیز: «إنّا هدیناه السبیل إمّا شاکراً و إمّا کفوراً»[11]، ما راه را به او نشان دادیم، یا شاکر خواهد بود یا ناسپاس. و: «وهدیناه النجدین»[12] «و هر دو راه خیر و شرّ را بدو نمودیم».؟


بنابراین، با بودن این آیات روشن، باید آن آیات را به گونه‌اى معنى كنیم كه با اینها منافات نداشته باشد


سوم این كه: عقلا جایز نیست كه خداوند، مردم را وادار به معصیت نماید و سپس آنها را به خاطر آن معصیت، مجازات نماید. این عمل از مردمان عادى بعید است، پس چگونه ازخداوند عادل متعال چنین عملى سر می‌زند. او منزّه و بسى برتر است از آنچه مشركان و ستمگران گویند.


ملك شاه به سخن آمد و گفت: هرگز، هرگز! امكان ندارد كه خداوند، انسان را بر معصیتى مجبور بنماید و آنگاه او را مجازات كند. این عین ظلم است و خداوند از ظلم و فساد منزّه است.


«وأنّ الله لیس بظلام للعبید»[13]


«و خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمى‌كند».


اما من گمان نمى‌كنم كه اهل‌سنت، به گفته‌هاى عباسى ملتزم باشند. آنگاه رو به وزیر كرد و پرسید: آیا اهل‌سنت، بدین گفته ها معتقد می‌باشند؟


وزیر: آرى، مشهور بین اهل‌سنت همین است.


ملك شاه: چگونه قائل به چیزى هستند كه مخالف عقل است؟


وزیر: آنها داراى توجیه و استدلال می‌باشند.


ملك شاه: هر چه توجیه و استدلال كنند نامعقول است و من چیزى جز رأى علوى را قبول ندارم كه می‌گوید: خداوند كسى را به كفر و گناه مجبور نمى‌كند.


علوى بحث دیگرى را پیش كشید و به عباسى گفت: اهل‌سنت می‌گویند كه رسول خدا| در نبوت خود شك داشت.


عباسى: این دروغى آشكار است.


علوى: مگر شما در كتاب‌هایتان روایت نكرده‌اید كه پیامبر فرمود:


«ما أبطأ علیّ جبرئیل مرّة إلاّ وظننت أنّه نزل على‌بن الخطّاب»[14]


«هیچ‌گاه جبرئیل براى آمدن نزد من تأخیر نكرد مگر اینكه گمان بردم بر عمربن خطاب نازل شده است».


با اینكه می‌دانیم آیات بسیارى دلالت دارد كه خداوند از پیامبرش حضرت محمد| بر نبوتش پیمان گرفته است.




 






<SCRIPT language=javascript type=text/javascript src="http://www.webgozar.ir/c.aspx?Code=1243920&t=counter">



راهی به سوی حقیقت (قسمت چهارم)






 


ملك شاه كه از شنیدن این حدیث در شگفت شد، رو به وزیر كرد و گفت: آیا این گفته علوى كه این حدیث در كتاب‌هاى اهل‌سنت وجود دارد، صحیح است؟


وزیر: آرى، در بعضى كتابها وجود دارد.


ملك شاه: این عین كفر است.


علوى مطلب دیگرى را مطرح كرد و به عباسى گفت: اهل‌سنت در كتاب‌هاى خود نقل كرده‌اند كه پیامبر| عایشه را بر شانه‌هاى خود نشانده بود تا با تماشاى طبل زنان و شیپورزنان تفریح نماید.[15] آیا این مطالب شایسته مقام پیامبر و جایگاه والاى اوست؟


عباسى: اینها ضررى ندارد.


علوى: آیا تو كه مردى عادى هستى چنین می‌كنى؟ آیا حاضر هستى همسرت را بر شانه هایت بنشانى تا به تماشاى مطربها و طبل زنان بپردازد و از آن لذت ببرد؟


ملك شاه: كسى كه در پایین ترین مرتبه حیا و غیرت باشد بدین عمل راضى نمى‌گردد تا چه رسد به پیامبر كه الگوى حیا و غیرت و ایمان است. آیا صحیح است كه این مطلب در كتاب‌هاى اهل‌سنت وجود دارد؟





  وزیر: آرى، در بعضى از كتابها وجود دارد.


ملك شاه: چگونه به پیامبرى ایمان داشته باشیم كه خود در نبوتش شك دارد؟


عباسى: این روایت را باید تأویل و توجیه نمود.


علوى: آیا این روایت قابل تأویل و توجیه است؟ اى پادشاه، آیا متوجه شدى كه اهل‌سنت، به این مطالب باطل و خرافات معتقد می‌باشند.


عباسى: منظور تو از مطالب باطل و خرافات چیست؟


علوى: قبلا گفتم كه شما می‌گویید:


1. خدا همانند انسان، داراى دست، پا، حركت و سكون است.


2. قرآن، تحریف و كم و زیاد شده است.


3. رسول خدا عملى را انجام می‌دهد كه حتى مردم عادى هم انجام نمى‌دهند، از قبیل نشانیدن عایشه بر شانه هایش.


4. پیامبر در نبوت خود شك می‌كرد.


5. كسانى كه پیش از على‌بن ابیطالب× به حكومت رسیدند، براى اثبات حكومت خود، به شمشیر و زور متكى بودند و مشروعیتى ندارند.


6. كتابهایتان از ابوهریره و امثال او از جعل كنندگان و سازندگان حدیث، روایت نقل كرده‌اند.


ملك شاه: این موضوع را واگذارید و به مطلب دیگرى بپردازید.


علوى بحث دیگرى را پیش كشید و گفت: همچنین اهل‌سنت مطالبى را به پیامبر نسبت می‌دهند كه حتى انسان عادى آن را انجام نمى‌دهد.


عباسى: مثل چه؟


علوى: مثلا می‌گویند سوره «عبس وتولى» درباره پیامبر نازل گردید.


عباسى: چه اشكالى دارد؟


علوى: اشکالش این است که با آیات دیگر سازگاری ندارد؛ چراکه خدای متعال می فرماید:


«و انّک لعلی خلق عظیم»[16]


تو دارای خلقی والا و برجسته هستى. و


«ما أرسلناك إلاّ رحمة للعالمین».[17]


«و تو را جز رحمت براى جهانیان نفرستادیم».


آیا عاقلانه است پیامبر كه خداوند او را به خُلق عظیم و رحمت عالمیان توصیف می‌كند با آن مؤمن نابینا، آن برخورد غیر انسانى را انجام دهد؟


ملك شاه: عاقلانه نیست كه این عمل از پیامبر انسانیت و نبى رحمت سر زند. ولى ـ اى علوى ـ این سوره درباره چه كسى نازل شد؟


علوى: در احادیث صحیح خاندان پیامبر (كه قرآن در بیوت آنها نازل شده) آمده كه این سوره درباره عثمان بن عفان نازل شد. بدین صورت كه ابن ام مكتوم كه فردى نابینا بود، بر عثمان وارد شد و او روى خود را از او گردانید و پشتش را به وى كرد. به دنبال این عمل، آیات فوق نازل شد كه:


«عبس وتولّى * أن جاءه الأعمى»[18]


«روى ترش داشت و پشت گردانید وقتى كه نابینایى نزد او آمد».


در این هنگام سید جمال الدین، یكى از دانشمندان شیعه كه در جلسه حاضر بود وارد گفتگو شد و اظهار داشت: درباره این سوره براى من جریانى اتفاق افتاد و آن این بود كه یكى از علماى مسیحى به من گفت: پیامبر ما حضرت عیسى×، از پیامبر شما محمد| افضل است.


گفتم: براى چه؟


گفت: زیرا پیامبر شما داراى اخلاق بدى بود، او در مقابل افراد نابینا، چهره درهم می‌كشید و به آنها پشت می‌كرد، در حالى كه پیامبر ما حضرت عیسى× داراى اخلاق نیكو بود و مبتلایان به خوره و پیسى را شفا می‌داد.


گفتم: اى مسیحى، ما شیعیان معتقدیم كه این سوره درباره عثمان بن عفان نازل شده نه پیامبر| و پیامبر ما حضرت محمد| داراى اخلاق نیك و خصلت‌هاى پسندیده بود و خداوند درباره‌اش فرمود:


«وإنّك لعلى خلق عظیم»


و نیز فرمود: «ما أرسلناك إلاّ رحمة للعالمین».


عالم مسیحى گفت: آن مطلب را از یكى ازسخنرانان مسجد بغدادشنیدم.


علوى در دنباله سخن سید جمال الدین اضافه كرد: نزد ما چنین مشهور است كه بعضى از راویان ناصالح و دین فروش، این قصه را به پیامبر نسبت داده تا عثمان را از آن تبرئه نمایند. شگفتا! اینها به خدا و پیامبرش دروغ بستند تا خلفا و سردمداران خود را پاك نمایند.


ملك شاه: این مطلب را رها كنید و به موضوع دیگرى بپردازید.


عباسى با طرح مطلب دیگرى، به علوى گفت: شیعیان، ایمان خلفاى سه گانه را انكار می‌كنند و این مطلب صحیح نیست، زیرا اگر آنها مؤمن نبودند چگونه پیامبر به دامادى آنها درآمد؟! و...


ملك شاه رو به وزیر كرد و پرسید: آیا علوى در گفتار خود صادق است؟


وزیر: این قضایا را مورخان آورده‌اند.


ملك شاه: پس چگونه مسلمانان او را بعنوان خلیفه برگزیدند؟


وزیر: عثمان توسط شورا به خلافت انتخاب گردید.


علوى از كلام وزیر برآشفت و گفت: در جواب شتاب مكن اى وزیر، و چیزى كه صحیح نیست مگو!


ملك شاه با تعجّب پرسید: اى علوى، چه می‌گویى؟


علوى: وزیر در سخن خود به خطا رفت. عثمان به حكومت نرسید مگر به وصیت عمر و انتخاب تنها سه نفر منافق كه عبارت بودند از طلحه، سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف. آیا این سه منافق، آراى تمام مسلمانان را منعكس می‌كردند؟


همچنین كتب تاریخ آورده‌اند كه این سه نفر هم، وقتى دیدند عثمان طغیان می‌كند و حرمت اصحاب رسول خدا را نگه نمى‌دارد و در امور مسلمانان با كعب الاحبار یهودى مشورت می‌نماید و اموال مسلمانان را میان بنى مروان تقسیم می‌كند، از او برگشتند و مردم را به كشتن عثمان تحریك نمودند.


ملك شاه به وزیر گفت: آیا سخنان علوى صحیح است؟


وزیر: آرى، مورخان چنین آورده‌اند.


ملك شاه: پس چگونه گفتى كه او بواسطه شورا به خلافت رسید؟


وزیر: منظور من از شورا، شور كردن همان سه نفر بود!


ملك شاه: آیا انتخاب سه نفر، شورا نامیده می‌شود.


وزیر: پیامبر به آن سه نفر، بشارت بهشت داده بود.


علوى با شنیدن این سخن از وزیر برآشفت و گفت: صبر كن اى وزیر، آنچه صحیح نیست بر زبان نیاور. حدیث «عشره مبشره»، دروغ و افتراى بر رسول خدا| می‌باشد.


عباسى: چگونه این روایت را دروغ می‌شمارى در حالى كه راویان موثق آن را نقل كرده‌اند.


علوى: دلایل بسیارى بر دروغ بودن این روایت و باطل بودن آن وجود دارد كه من سه دلیل را ذكر می‌كنم:


اول: چگونه پیامبر به طلحه كه او را اذیت نموده است بشارت بهشت می‌دهد؟ چنانكه برخى از مفسران و مورخان آورده‌اند كه طلحه گفت:


«هرگاه پیامبر از دنیا برود با همسران او ازدواج می‌كنیم»


یا گفت:


«با عایشه ازدواج می‌كنم».


پس این سخن به گوش پیامبر رسید و از آن رنجیده خاطر و ناراحت گردید و خداوند این آیه را نازل فرمود:


«وما كان لكم أن تؤذوا رسول الله ولا أن تنكحوا أزواجه من بعده أبداً إنّ ذلكم كان عند الله عظیماً»[19]


«و شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید و همسرانش را پس ازاو به همسرى گیرید كه این كار نزد خدا همواره گناهى بزرگ است».


دوم: طلحه و زبیر با على‌بن ابیطالب جنگیدند در حالى كه پیامبر| در حق على فرمود:


«یا على حربك حربى وسلمك سلمى»[20]


«اى على! جنگ تو، جنگ من و صلح تو، صلح من است».


و نیز فرمود:


«من أطاع علیاً فقد أطاعنى ومن عصى علیاً فقد عصانى»[21]


«هر كسى از على اطاعت كند مرا اطاعت نموده و هر كسى نافرمانى‌اش كند مرا نافرمانى كرده است».


و نیز فرمود:


«علىّ مع القرآن والقرآن مع على لن یفترقا حتى یردا علىّ الحوض»[22]


«على با قرآن است و قرآن با على، آن دو هیچ‌گاه از هم جدا نشوند تا سر حوض كوثر بر من وارد شوند».


و نیز فرمود:


«على مع الحقّ والحقّ مع على یدور معه الحق حیثما دار»[23]


«على با حق است و حق با على، هر كجا على بچرخد حق با او بچرخد (على× حق مدار و مدار حق است)».


بنابراین، آیا كسى كه پیامبر را عصیان كرده و با او جنگیده، در بهشت است؟ آیا جنگ كننده با حق و قرآن، مؤمن است؟


سوم: طلحه و زبیر در قتل عثمان شركت داشتند، آیا ممكن است كه عثمان و طلحه و زبیر همگى در بهشت باشند با اینكه برخى از آنها با بعضى دیگر جنگید؟ و پیامبر| در حدیثى فرمود:


«القاتل والمقتول كلاهما فى النار»


«قاتل و مقتول هر دو در آتش می‌باشند».


ملك شاه متعجّبانه از وزیر پرسید: آیا تمام سخنان علوى صحیح است؟


در اینجا وزیر ساكت شد و چیزى نگفت.


عباسى و همراهانش هم ساكت شدند و چیزى بر زبان نیاوردند. چه بگویند؟ آیا حق را بگویند؟ مگر شیطان اجازه می‌دهد كه آنها به حق اعتراف نمایند؟ آیا نفس اماره راضى می‌شود كه در برابر حقیقت و واقعیت خاضع شود؟ آیا گمان می‌برى اعتراف به حق، كار آسان و راحتى است؟


هرگز! جدّاً كار مشكلى است! چرا كه لازمه‌اش پایمال كردن تعصبات جاهلانه و مخالفت با هواهاى نفسانى است در حالى كه مردم ـ جز مؤمنان كه بسیار‌اندك‌اند ـ پیروان هوا و هوس وامور باطلند.


... علوى سكوت را شكست و گفت:


اى پادشاه! وزیر، عباسى و همه علماى اهل‌سنت به درستى گفتار و حقانیت سخنان من آگاهند و اگر سخنان مرا انكار كنند، بدون شك، دانشمندانى در بغداد هستند كه بر صداقت، درستى و حقانیت سخنان من گواهى می‌دهند و در كتابخانه این مدرسه، كتابهایى وجود دارد كه به درستى گفتار من شهادت می‌دهد... پس اگر اینها به درستى سخن من اعتراف نمایند كه چه بهتر، در غیر این صورت، همین الان من آماده هستم كه كتابها و مصادر و شهود را حاضر نمایم.


ملك شاه رو به وزیر نمود و پرسید: آیا سخن علوى كه می‌گوید كتابها و مصادر، به درستى گفتار و صداقت سخن او تصریح دارند، صحیح است؟


وزیر: آرى! سخنان او صحیح است.


ملك شاه: پس چرا در ابتدا سكوت نمودى؟


وزیر: زیرا من دوست ندارم كه در اصحاب پیامبر خدا طعن زنم و بر آنها ایراد گیرم!


علوى سخن وزیر را رد كرد و گفت: عجیب است! تو دوست ندارى به آنها ایراد گیرى در حالى كه خدا و رسول او از آن كراهت ندارند. خداى تعالى بعضى از صحابه را به عنوان منافق معرفى كرده و به پیامبرش دستور داده با آنها جنگ نماید چنانكه با كفار می‌جنگد و پیامبر هم شخصاً بعضى از اصحاب خود را لعن نمود.


وزیر: اى علوى، مگر این سخن علما را نشنیده اى كه «همه اصحاب پیامبر عادل می‌باشند»؟


علوى: این سخن را شنیده‌ام، اما می‌دانم كه دروغ و افترا است. زیرا چگونه ممكن است همه اصحاب پیامبر عادل باشند در حالى كه برخى را خداوند و برخى دیگر را پیامبر لعنت نموده است و برخى اصحاب، برخى دیگر را لعنت كرده‌اند و گروهى از آنها با گروهى دیگر جنگیده‌اند و بعضى از ایشان، برخى دیگر را ناسزا گفته و جمعى از آنها جمعى دیگر را به قتل رسانیده‌اند.


در اینجا عباسى كه همه درها را به روى خود بسته دید، از در دیگرى وارد شد و گفت: پادشاها! به این علوى بگو اگر خلفا ایمان نداشتند، چگونه مسلمانان آنها را به عنوان خلیفه برگزیدند و به ایشان اقتدا كردند؟


علوى در جواب سخن عباسى گفت:


نخست این كه: همه مسلمانان، آنها را به خلافت نپذیرفته‌اند. و تنها اهل‌سنت آنها را قبول دارند.


دوم این كه: كسانى كه به خلافت آنها اعتقاد دارند، دو گروهند:


1 ـ جاهل. 2 ـ معاند.


اما افراد جاهل، حقیقت و واقعیت آن‌ها را نمی‌شناسند و عیب‌های آنان را نمی‌دانند و حتی آنها را مردانی پاک و مؤمن می‌پندارند. (بنابراین، اعتقاد ایشان به خلافت آن‌ها، فایده‌ای ندارد؛ چرا که از علم سرچشمه نمی‌گیرد) و افراد معاند هم تا زمانی که بر عناد و لجاجت اصرار می‌ورزند، دلیل و برهان به حال آن‌ها سودی ندارد. خدای تعالی می‌فرماید:


«و إن یروا کلّ آیة لا یؤمنوا بها»[24]


اگر هر نشانه و معجزه‌ای را ببینند به آن ایمان نمی‌آورند.


همچنین می‌فرماید:


«سواء علیهم أ أنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون»[25]


«براى آنان تفاوتى نمى‌كند كه آنان را (از عذاب الهى) بترسانى یا نترسانى، ایمان نخواهند آورد».


سوم این كه:  كسانى كه آنها را به عنوان خلیفه برگزیدند در انتخاب خود خطا كردند همان گونه كه مسیحیان در اعتقاد خود كه مسیح را پسر خدا دانستند و گفتند: «المسیح‌بن‌الله» و نیز یهودیان كه عزیر را پسر خدا پنداشتند و گفتند: «عزیربن‌الله»، به خطا رفتند.






    تاریخ ارسال : 07/08/1388 ساعت 18:06:00
    گروه خبر : اجتماعی
     

    راهی به سوی حقیقت (قسمت اول)





     


    بسم الله الرحمن الرحیم


    الحمدلله وحده والصلاة والسلام على من بعث رحمة للعالمین محمد النبىّ العربىّ وآله الطیبین الطاهرین وعلى أصحابه المطیعین.


    كتاب حاضر، گزارشى از كنفرانس علماى بغداد می‌باشد كه ملك‌شاه سلجوقى با نظارت وزیر خود دانشمند بزرگ نظام‌الملك، آنرا برپا نمود.



    شكل‌گیری كنفرانس


    قصّه شكل گیرى كنفرانس از این قرار است:


    ملك شاه سلجوقى، جوانى آزاداندیش و خواستار حقیقت بود و كوركورانه، از پدران خود پیروى نمى‌كرد و دوستدار دانش و دانشمندان بود. با این حال، به سرگرمى و شكار و صید، بسیار علاقه داشت.


    وزیرش نظام‌الملك نیز مردى دانشمند، بافضیلت، روى گردان از دنیا و داراى اراده‌اى قوى بود. نیكى و نیكوكاران را دوست داشت و پیوسته به دنبال حقیقت می‌گشت و به اهل‌بیت پیامبر، عشق می‌ورزید.


    مدرسه نظامیه بغداد را بنیان گزارد و براى دانشمندان و دانشجویان، حقوق ماهیانه قرار داد و بر نیازمندان و بیچارگان، مهر می‌ورزید. روزى حسین‌بن على علوى، یكى از دانشمندان بزرگ شیعه، پیش ملك شاه آمد و با او به گفتگو پرداخت وقتى از نزد او خارج شد، یكى از حاضران وى را مورد تمسخر قرار داد.


    ملك شاه پرسید: چرا او را مسخره نمودى؟


    آن مرد در جواب گفت: پادشاها! مگر نمى‌دانید او از كافرانى است كه خداوند بر آنها خشم گرفته و نفرینشان كرده است؟


    ملك شاه با تعجب پرسید: براى چه؟! مگر او مسلمان نیست؟!



    - نه، او شیعه است. شیعه یعنى چه؟ مگر شیعه یكى از فرقه‌هاى مسلمانان نیست؟


    ـ نه، زیرا خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را قبول ندارند.


    ـ مگر مسلمانى هست كه خلافت آن سه نفررا قبول نداشته باشد؟


    ـ آرى، آنها شیعیان هستند.


    ـ وقتى خلافت آنها را قبول ندارند، چرا مردم آنها را مسلمان می‌نامند؟


    ـ به همین جهت گفتم كه آنها كافر می‌باشند...


    ملك شاه مدتى طولانى به فكر فرو رفته سپس گفت: باید وزیرمان نظام الملك را حاضر كنیم تا حقیقت برایمان آشكار شود.


    ملك شاه، نظام الملك را احضار كرد و از او پرسید كه آیا شیعیان، مسلمانند؟


    ـ اهل‌سنت در این باب، اختلاف دارند. گروهى، شیعیان را مسلمان می‌دانند. زیرا به یگانگى خداوند ورسالت پیامبراكرم| شهادت می‌دهند و نماز را به پا می‌دارند و روزه می‌گیرند. گروهى دیگر، آنها را كافر می‌دانند.


    ـ تعداد شیعیان چقدر است؟


    ـ تعداد دقیق آنها را نمى‌دانم، اما تقریباً نیمى از جمعیت مسلمانان را تشكیل می‌دهند.


    ـ آیا نیمى از مسلمانان كافرند؟!


    ـ برخى آنها را كافر می‌دانند، اما من اعتقادى به كفر ایشان ندارم.


    ـ آیا می‌توانى دانشمندان شیعه و سنى را گرد هم آورى تا به بحث و گفتگو بپردازند و حقیقت براى ما روشن شود؟!


    ـ این كار، سخت است و از عاقبت آن، بر شاه و مملكت بیمناكم.


    ـ براى چه؟


    ـ زیرا مسأله شیعه و سنى، مسأله ساده‌اى نیست، بلكه مسأله حق و باطل است كه به خاطر آن، خون‌هاى بسیار ریخته شده، و كتابخانه‌هائى به آتش كشیده شده و زنانى به اسارت رفته‌اند. درباره آن، كتاب‌ها و مجموعه‌هاى گوناگونى فراهم آمده و جنگ‌هاى بی‌شمارى بر سر آن به پا گردیده است.


    پادشاه جوان از شنیدن این جریان، متعجب گردید و به فكر فرو رفت. پس از مدتى درنگ گفت: اى وزیر! نیك می‌دانى كه خداوند، كشورى پهناور و لشكریانى بى شمار به ما ارزانى داشته است. بنابر این، باید شكر این نعمت را بجاى آوریم و شكر ما بدین است كه حقیقت را دریابیم، آنگاه گمراهان را به راه راست هدایت نماییم. بدون شك یكى از این دو گروه بر حق و دیگرى باطل است، ناگزیر باید حق را بشناسیم و از آن پیروى كنیم و باطل را نیز شناخته، از آن دورى گزینیم.


    پس نشستى با حضور علماى شیعه و سنى ترتیب بده تا با یكدیگر به بحث و گفتگو بپردازند. فرماندهان، دبیران و سران كشور را نیز دعوت كن. در این صورت، اگر دیدیم حق با اهل‌سنت است شیعیان را با زور به مسلك آنها وارد خواهیم نمود.


    ـ اگر شیعیان، مذهب اهل‌سنت را نپذیرفتند، چه كنیم؟


    ـ همه آنها را به قتل می‌رسانیم.


    ـ آیا كشتن نیمى از مسلمانان ممكن است؟!


    ـ پس راه حل و چاره مشكل چیست؟


    ـ از این كار صرف نظر نمایید.


    گفتگو بین شاه و وزیر دانشمندش به پایان رسید، ولى ملك شاه آن شب تا صبح آرام نگرفت و پیوسته در این‌اندیشه بود كه چگونه از این بن بست خارج گردد.


    شب دامن خود را برچید و كم كم خورشید سر زد و شاه به راه حل مناسبى دست یافت. وزیر را فراخواند و گفت:


    ـ علما و دانشمندان دو طرف را دعوت می‌كنیم تا به بحث و مذاكره پردازند. ما از بین گفتگوهاى آنها، متوجه می‌شویم كه حق با كدامین گروه است. چنانچه حق با اهل‌سنت باشد، شیعیان را با سخنان خوش و‌اندرز و نصیحت نیكو به این راه دعوت می‌نماییم و با مال و مقام، آنها را بدین مذهب ترغیب می‌نماییم، همان گونه كه رسول خدا| با كسانى كه می‌خواست قلبشان به اسلام گرایش پیدا كند، رفتار می‌نمود. با این كار، خدمت بزرگى به اسلام و مسلمین خواهیم كرد.


    ـ پیشنهاد شما نیكو است، ولى من از فرجام این نشست بیمناكم.


    ـ بیمناكى براى چه؟


    ـ می‌ترسم شیعیان بر اهل‌سنت پیروز شوند و استدلال‌هاى آنها بر ما برترى یابد و مردم در شك و شبهه واقع شوند.


    ـ آیا چنین چیزى ممكن است؟


    ـ آرى، شیعیان دلیل‌هاى قرآنى و حدیثى محكم و استوارى بر درستى مذهب و حقانیت عقاید خود در دست دارند.


    كلام وزیر، شاه را قانع نكرد و به وى گفت: راهى جز این نیست كه دانشمندان دو گروه را دعوت كنیم تا حقیقت از باطل جدا شود.


    وزیر یك ماه مهلت خواست تا خواسته شاه را به انجام رساند، ولى شاه نپذیرفت و قرار شد طىّ پانزده روز، نشست برگزار شود.


    در این فرصت، وزیر ده نفر از بزرگان علماى اهل‌سنت را كه در تاریخ، فقه، حدیث، اصول و فنّ مناظره سرآمد و بالاتر از دیگران بودند و نیز ده نفر از بزرگان علماى شیعه را دعوت نمود. این نشست در ماه شعبان، در نظامیه بغداد برگزار شد و مقرر شد كه دو طرف، شرایط زیر را رعایت كنند:


    1. مناظره از صبح تا شب به جز وقت نماز، غذا و‌اندكى استراحت، ادامه داشته باشد.


    2. گفته ها باید مستند به مصادر موثق و كتاب‌هاى معتبر باشد نه به شنیده ها و شایعات.


    3. گفتگوهاى دو طرف نوشته شود.


    سرانجام در روز معیّن، ملك شاه با وزیر و فرماندهان لشكرش در جاى خود نشستند. علماى سنى در طرف راست و علماى شیعه در طرف چپ وى قرار گرفتند. وزیر كه مسئول برگزارى جلسات بود با نام خدا و درود بر پیامبر و آل و اصحاب او، جلسه را افتتاح كرد و گفت:


    گفتگوها باید مؤدبانه، صادقانه و بدور از فریب كارى انجام شود. هدف شركت كنندگان، رسیدن به حق باشد نه پیروزى بر طرف مقابل، و به هیچ یك از صحابه پیامبر، اهانت نشود.



     


    شروع مناظره


    در این هنگام، عباسى، بزرگ علماى سنى گفت: من نمى‌توانم با كسى مناظره كنم كه تمام صحابه را كافر می‌داند.


    علوى، دانشمند بزرگ شیعى كه نامش حسین بن على بود، گفت: چه كسانى همه صحابه را كافر می‌دانند؟


    عباسى: شما شیعیان.


    علوى: این سخن تو واقعیت ندارد. آیاحضرت على×، عباس، سلمان، ابن عباس، مقداد، ابوذر و دیگران جزء صحابه نیستند؟ آیا ما آنها را كافر می‌دانیم؟


    عباسى: منظور من از همه صحابه، ابوبكر، عمر، عثمان و پیروان آنها بود.


    علوى: سخن خود را خودت نقض كردى. مگرعلماى منطق نمى‌گویند:


    « موجبه جزئیه، نقیض سالبه كلیه است»؟!


    تو یك مرتبه می‌گویى: شیعه همه صحابه را كافر می‌داند و بار دیگر می‌گویى: شیعه بعضى از صحابه را كافر می‌داند.


    در اینجا نظام الملك خواست سخنى بگوید، اما دانشمند شیعى به او مهلت نداد و اظهار داشت:


    اى وزیر بزرگ! هیچ كس حق ورود به بحث را ندارد مگر زمانى كه ما از جواب درمانده شویم. در غیر این صورت، مطالب و بحث ها مخلوط خواهد شد و گفتگوها از مسیر خود خارج می‌گردد بدون اینكه نتیجه‌اى بگیریم. آنگاه دانشمند شیعى رو به عباسى كرد و گفت: بنابراین، روشن شد كه سخن تو كه می‌گویى:


    «شیعه همه صحابه را كافر می‌داند» دروغ صریح است.


    عباسى نتوانست پاسخى گوید و صورتش از خجالت سرخ گردید. سپس گفت: از این مطلب درگذریم. آیا شما شیعیان به ابوبكر و عمر و عثمان ناسزا می‌گویید؟


    علوى: برخى از شیعیان به آنها ناسزا می‌گویند و برخى دیگر ناسزا نمى‌گویند.


    عباسى: اى علوى! تو از كدامین گروه هستى؟


    علوى: من از كسانى هستم كه ناسزا نمى‌گویند، ولى معتقدم كسانى كه آنها را لعن می‌كنند، داراى دلیل و منطق می‌باشند و نیز لعن آن سه نفر، موجب كفر یا فسق نمى‌گردد وحتى جزءگناهان صغیره هم به شمار نمى‌آید.


    عباسى: اى پادشاه! شنیدى كه این مرد چه می‌گوید؟!


    علوى: اى عباسى! برگرداندن روى سخن به پادشاه مغالطه و در اشتباه افكندن است. پادشاه ما را به اینجا دعوت نموده تا دلیل و برهان را داور قرار دهیم، نه زور و قدرت شاه را.


    در اینجا شاه به سخن آمد و گفت: آنچه علوى می‌گوید صحیح است. اى عباسى! چه جوابى دارى؟


    عباسى: روشن است كه هر كس صحابه را ناسزا گوید و آنها را لعن نماید كافر است.[1]


    علوى: كافر بودن چنین شخصى براى تو روشن است نه براى من. اگر كسى صحابه را از روى دلیل و اجتهاد لعن نماید، چه دلیلى بر كفر اوست؟ آیا قبول دارى كه هر كس را كه پیامبر لعن نموده باشد سزاوار لعن است؟


    عباسى: قبول دارم.


    علوى: پیامبر، ابابكر و عمر را لعن نموده است.


    عباسى: دركجا آنها را لعن نموده است؟ این تهمتى است بر پیامبر خدا داد و فرمود:


    «لعن الله من تخلّف عن جیش أسامة»[2]


    «خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه اسامه سرپیچى نماید و با او نرود».


    ابوبكر و عمر از رفتن با سپاه سرپیچى نمودند، پس لعن پیامبر شامل آنان گردید و هر كه را پیامبر لعن نموده باشد، هر مسلمانى می‌تواند لعنت كند.


    با این سخن، عباسى سر خود را به زیر‌انداخت و چیزى نگفت


     


     


     


    1] . اکنون به تعدادی از سبّ و ناسزاهایی که در کتب اهل‌سنت نسبت به ساحت مقدس امیرالمؤمنین علی× آمده اشاره می‌کنیم: حافظ ابن عساكر در تاریخ مدینه دمشق می‌نویسد: خالد بن زید از معاویه نقل می‌كند: هرگاه فردی از بنی امیه از جایش حركت می‌كرد، علی× را لعن می‌كرد، عمربن عبد العزیز او را لعن نكرد؛ لذا شاعر: كثیر العزة او را این گونه ستایش می كند: تو به قدرت رسیدی و علی را سبّ و شتم نكردی و نترسیدی. تو نیك هستی و روش مجرمان را پیروی نكردی. تو درآن‌چه گفتی راستگو بودی و آن را انجام دادی. پس همه مسلمانان از این كار راضی بودند. (تاریخ مدینه دمشق، ج50، ص96.)


    سیوطی در تاریخ الخلفاء می‌نویسد: از عمیر بن بن اسحاق نقل شده است كه گفت: فرمانده و امیر بر ما مروان حكم بود كه در هر جمعه‌ بر فراز منبر علی× سبّ ولعن می‌كرد، فرزندش امام حسن می‌شنید؛‌ ولی سخنی نمی‌گفت، مروان كسی را فرستاد كه در حضور امام از خودش و پدرش بدگویی كرد و گفت: مانند تو نیافتم مگر استر و اسب، از او پرسیدند پدرت كیست ؟ گفت: اسب. امام مجتبی× فرمود: برو به مروان بگو من پاسخی نمی‌دهم و همانند تو فحش نمی‌دهم تا آثار خطا و گناهانت محو شود؛ بلكه دیدار و وعده من و تو قیامت در محضر خداوند است. (تاریخ الخلفاء، ترجمه امام حسن×.)


    یاقوت حموی، تاریخ نویس مشهور اهل سنت می‌نویسد: علی× را بر منبرهای‌ها شرق و غرب و منبرهای مكه و مدینه لعن می‌كردند. (معجم البلدان، ج3، ص191.)


     زمخشری، مفسر و ادیب نام‌آور اهل سنت می‌نویسد: در زمان بنو امیه، بیش از هفتاد هزار منبر وجود داشت كه در آن علی× به پیروی از سنتی كه معاویه بنا كرده بود، لعن می‌شد. (ربیع الأبرار، ج 2، ص186 و النصایح الكافیة، محمد بن عقیل، ص79 به نقل از سیوطی.)


    دكتر فرحان المالكی می‌گوید: پس به همین جهت بنی امیه سزاوار سرزنش و مذمت هستند؛ زیرا آنان فقط به بد گویی علی× اكتفا نكردند؛ بلكه بر بالای منبر‌ها علی× را لعن كرده و به خونریزی و كشتار اهل‌بیت× و یارانش دست زدند و این ستم را بر همه امت لازم و واجب دانستند تا آن جا كه نسل‌های بعد آن‌ها را به خاطر این عمل مأجور دانستند. (مع سلیمان العلوان فی معاویة، ص35.)


    [2]. این لشكر در آخرین روزهاى حیات پیامبر و براى دفاع از یكى از مرزهاى مملكت اسلامى (منطقه شام) كه احتمال خطر در آن وجود داشت مهیا گردید.



    ____________________________________________________________________________________
    <SCRIPT type=text/javascript src="http://www.oxinads.com/showbanneri.php?a=MQ==&bs=MTQ=&s=NTAweDEwMA==&c=5f615f&u=6886&row=1&col=1">


    <IFRAME height=117 marginHeight=0 src="http://www.oxinads.com/showbanneri_show.php?s=NTAweDEwMA==&bs=MTQ=&c=5f615f&u=6886&row=1&col=1&text=1&ref=http%3A//heydariyoun.mihanblog.com/post/category/19/page/2" frameBorder=0 width=500 allowTransparency marginWidth=0 scrolling=no>

    <IFRAME height=117 marginHeight=0 src="http://www.oxinads.com/showbanneri_show.php?s=NTAweDEwMA==&bs=MTQ=&c=5f615f&u=6886&row=1&col=1&ref=http%3A//www.mihanblog.com/blog/post/index" frameBorder=0 width=500 allowTransparency marginWidth=0 scrolling=no>

    <IFRAME style="BORDER-BOTTOM: #fff 0px solid; BORDER-LEFT: #fff 0px solid; WIDTH: 0px; HEIGHT: 0px; BORDER-TOP: #fff 0px solid; BORDER-RIGHT: #fff 0px solid" id=msgframe src="http://www.oxinads.com/showb.php?uid=6886&site=http%3A//www.mihanblog.com/blog/post/edit/postrowid/160/atrty/1248955890/avrvy/104053//key/b74be5f7eb80946856cdfb2c315dda24&ref=http%3A//www.mihanblog.com/blog/post/index" name=msgframe><IFRAME height=0 marginHeight=0 src="http://www.oxinads.com/showbanner_frm.php?ref=&loc=http%3A//www.mihanblog.com/blog/post/edit/postrowid/160/atrty/1248955890/avrvy/104053//key/b74be5f7eb80946856cdfb2c315dda24" frameBorder=0 width=0 allowTransparency marginWidth=0 scrolling=no>


    <IFRAME height=117 marginHeight=0 src="http://www.oxinads.com/showbanneri_show.php?s=NTAweDEwMA==&bs=MTQ=&c=5f615f&u=6886&row=1&col=1&ref=" frameBorder=0 width=500 allowTransparency marginWidth=0 scrolling=no>

    <IFRAME style="BORDER-BOTTOM: #fff 0px solid; BORDER-LEFT: #fff 0px solid; WIDTH: 0px; HEIGHT: 0px; BORDER-TOP: #fff 0px solid; BORDER-RIGHT: #fff 0px solid" id=msgframe src="http://www.oxinads.com/showb.php?uid=6886&site=http%3A//www.mihanblog.com/blog/post/edit/postrowid/160/atrty/1248955890/avrvy/104053//key/b74be5f7eb80946856cdfb2c315dda24&ref=" name=msgframe>





    نوشته شده در تاریخ پنجشنبه هشتم مرداد 1388    | توسط: شیعیان منتقم آل محمد    | طبقه بندی: راهی به سوی حقیقت (مناظره شیعه و سنی)،     | نظرات(
    <SCRIPT>setCommentCnt(160)
    0)





    تاریخ ارسال : 07/08/1388 ساعت 17:57:00
    گروه خبر : اجتماعی

    7/8/1388 ساعت4:57


     


    از زمان غیبت امام زمان(عج) تا کنون 1135سال شمسی9 ماه 7 روز 12 ساعت 57 دقیقه 43 ثانیه گذشته است
    و زمان 35839112263.406 همچنان در گذر است
    آیا هنوز زمان آن نرسیده که خودمان را برای ظهور او آماده کنیم؟

    <SCRIPT language=javascript src="http://blogers.ir/cod/special-weblogs/lahze-qaibat/mjmafi-mahdaviat-cod.htm">

    اللهم عجل لولیک الفرج


    تاریخ ارسال : 05/08/1388 ساعت 16:12:00
    گروه خبر : اجتماعی

    نگاه اسلام به آشنايي بين دختر و پسر پيش از ازدواج چيست؟



    برخي معتقدند بايد آشنايي و صميميت پيش از ازدواج وجود داشته باشد تا دو فرد يکديگر را به خوبي بشناسند و پس از آن زندگي مشترک را شروع کنند اما بايد بگوييم که عشق واقعي و علاقه مندي حقيقي بين دو جنس ، زماني ايجاد مي شود که دو فرد ارتباط خود با يکديگر را به سادگي تزلزل پذير ندانند؛ از سوي ديگر هر يک براي جلب نظر ديگري دست به رفتار نمايشي نزنند. در آشنايي هاي پيش از ازدواج اين مسئله بسيار ديده مي شود. امروزه غرب از طريق تجربه کردن اين روابط و آشنايي ها ، به نحو چشمگيري نهاد خانواده را متزلزل ساخته است. در غرب ظلم آشکاري به جنس زن مي شود، زيرا زنان پيش از اين که به سن قانوني و شرعي براي برقراري روابطشان با جنس مخالف برسند، مورد بهره برداري جنسي مرد قرار مي گيرند و در بسياري مواقع پس از آن ، مطرود مي شوند. (1) دوستي هاي قبل از ازدواج که به عشق معروف است، عامل تعيين کنندة ازدواج نيست ، زيرا ازدواج نوعي مشارکت در يک اجتماع کوچک (خانواده) است که در آن دو انسان مي بايد از جهات گوناگون با يکديگر تناسب عملي داشته باشند. پس آن چه عامل تعيين کننده است، همتايي و هم کفو بودن زن و مرد است. در صورتي که در انتخاب همسر، همگوني مراعات شود، نيازي به برقراري روابط صميمانه پيش از ازدواج نخواهد بود، بلکه بايد تأکيد کنيم که چنين روابطي مي تواند بيش از آن که مفيد باشد، مضر و تهديد کنندة نهاد خانواده در جامعه به


    شمار آيد. با نگا هي به آمار مي توان ديد که آمار طلاق بين کساني که قبل از ازدواج ارتباط هاي دوستانه داشته اند بالاتر است. از طرفي آشنايي و ارتباط دختر و پسر در محيط اجتماع ، بيش تر از آن که معرفت ساز باشد، فروزندة هوس ها و معرفت سوز است. عمدتاً ديده مي شود فرد آن گونه که هست، خود را نشان نمي دهد يا به سبب محبت و عشقي که ايجاد شده، نمي تواند عيوب طرف مقابل و جوانب مختلف قضيه را بسنجد . بيشتر رفتارها در آشنايي هاي خياباني به شکل هاي تصنعي ابراز مي شود.


    البته قبول داريم اگر شناخت صحيحي در ازدواج باشد، آمار جدايي کم مي شود، ولي چه بسا ازدواج هايي که در اقوام نزديک انجام مي شود و با آن که دو طرف از کودکي همديگر را مي شناختند، ولي بعد از ازدواج فهميدند به درد هم نمي خورند. اين ها همه گواه آن است که ارتباطات قبلي نمي تواند مشکل شناخت را حل کند، بلکه مشکل شناخت، بيش تر به آفات شناخت برمي گردد که در رأس آن ها تعلق قلبي پيدا کردن به طرف مقابل است.(2)


    بهترين راه آن است که دو طرف با اطلاع خانواده و با مشورت از آنها، از همديگر شناخت پيدا کنند. شناخت پيدا کردن لزوماً به اين معنا نيست



     
     


    2 کاربر ( 0 عضو + 2 مهمان )
    یونیسف در ایران

    beta_ucloob.

    موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان

    © Copyright 2009 ucloob.com - All Rights Reserved